<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگار گیدورایی</title>
<link>http://gido.blogfa.com/</link>
<description>که ما همگی از شدگانیم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Dec 2009 05:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فيلمهاي روزهاي تعطيل</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ايام تعطيلي گذشت و در دل ما هم باز خبري نشد. عاشوراي مشهد امسال شور و حال پارسال را نداشت و اين بار شمع هاي شام غريبان را توي خانه افروختيم. دلم يك عاشوراي جاندار مي خواست كه رخ ننمود و باز هم مي مانيم به انتظار سال آينده كه ما بايد بهتر شويم كه عاشورا هم زيباتر شود.&lt;br /&gt;و البته فيلمهايي ديدم در اين ايام:&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1119646/&quot;&gt;&lt;strong&gt;هنگ اوِر&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; كه ترجمه اش مي شود چيزي در مايه هاي &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1119646/&quot;&gt;&lt;strong&gt;خماري&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;. يك كمدي جمع و جور و بي ادعا و ديدني كه با همين بي ادعايي فروش بالايي در گيشه براي خود رقم زد. براساس ايده اي درخشان. چند مرد يك شب را به سياه مستي و نشئگي مي گذرانند و صبح كه برمي خيزند خود را در شرايطي عجيب مي يابند در حاليكه از شب گذشته و اتفاقاتش هيچ به ياد ندارند و حالا توي يك روز بايد كلي معما و دردسر از آن شب فراموشي را حل كنند. شبي كه سرآخر به اين نتيجه مي رسند كه همان بهتر كه فراموش بماند.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0361748/&quot;&gt;&lt;strong&gt;حرامزاده هاي مفتضح&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;، تازه ترين فيلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000233/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;تارانتينو&lt;/a&gt;ي عزيز. هماني است كه از او انتظار داشتم و بايد از آن بيشتر بگويم شايد در پست هاي بعدي. قصه يك گروه سرباز و افسر آمريكايي به نام حرامزاده ها در جنگ جهاني دوم كه براي انتقامي فجيع از نازي ها به فرانسه در اشغال آلمان مي روند تا هرچه مي توانند نازيها را بكشند و پوست سرشان را بكنند و و نگه دارند. &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000233/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;تارانتينو&lt;/a&gt; در اين فيلم تاريخ را هم تغيير مي دهد و اين گروه آخر فيلم هيتلر را هم مي كشند!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد&lt;/strong&gt; بهمن قبادي فيلم بدي است. گيرم كه قطعات موسيقي زيبايي از گروههاي زيرزميني دارد. رسما هيچ حس و حال و شخصيت جانداري توي اين فيلم نيست و چيزي بيش يك فيلم جشنواره اي شعاري از آب در نيامده. از بهمن قبادي كه فيلم خوب &lt;strong&gt;لاك پشت ها هم پرواز مي كنند&lt;/strong&gt; را در كارنامه دارد بيش از اين ها انتظار بود و شايد هم ساختن فيلم شهري از او بر نمي آيد. هرچند مي شود فيلم را به عنوان يك گزارش مستند از تهران امروز و گروه هاي موسيقي زيرزميني اش تماشا كرد و پذيرفت اما به عنوان يك فيلم سينمايي، هرگز!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 05:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Paint it black *</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img4.tinypic.info/files/nlwxrwgsoqhvyqvmu5ae.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محرم ها هماره هواي سياه جامگي بود مرا كه سرانجام توي اين محرم و امروز ميسر شد آنچه در مخيله و طلبم بود هرسال. غالب شدم برخود و بر ذهن ايرادگير و پرهيزگرم كه مرا هماره از هر جور جلوه گري و تظاهر باز مي داشت و آخرش خواستم كه ياحسيني بگويم كه حرمت گزار آزادگي باشم و سوگوار آزاد مردمان شهيد و فقید. خواستم انسانيتي را گرامي بدارم كه ديدم تا كجاها پرپرواز دارد، در فقدان انسان كه چه گران و بي جبران است اين فقدان. اینک به احترام يك انسان از جاي برمي خيزم و كلاه از سر بر مي دارم و بر سينه مي نهم و زانوانم را بر زمين مي گذارم كه از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست و هم شير خدا و رستم دستانم آرزوست. آن جوان نصرانی &lt;strong&gt;روز واقعه&lt;/strong&gt; در آخر فیلم گفت: &lt;em&gt;«همه حجت من بر مسلمانی حسین بن علی است»&lt;/em&gt; و حالا سياه پوشي و سوگواري اين ماه محرم، دوچندان است و از لوني ديگر. مي خواهم سوگواري و حرمت گزاري را بار ديگر بياموزم برای مردی که این چنین رفت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست&lt;br /&gt;
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاحسین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;strong&gt;پي نوشت: &lt;/strong&gt;اين يادداشتي بود در ارادت به صاحب اين ماه و در سوگ آقا شيخ حسينعلي عزيز كه تازه پاي در سفر ابدي گذاشت. توي همين ماه و بسوي مولا و مقتدايش.&lt;br /&gt;* &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.lyricsfreak.com/r/rolling+stones/paint+it+black_20117875.html&quot;&gt;نام ترانه اي از گروه رولينگ استونز&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ال سي دي بگردان ما را</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.techhypermart.com/images/products/LG_W1943S_%20(2).jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بالاخره مونيتور كهنه ام را با يك مونيتور ال سي دي عوض كردم. به كارش كه انداختم ديدم حيرتا كه كلي روي ميزم جا و فضا باز شد با اين كه مونيتور ال سي دي به لحاظ اينچ بزرگتر از مونيتور قبلي است! كلي از اين مساله و اين پيشرفت بشريت كيف كردم. حالا اين صفحه نمايش باريك چه جاي ريخت و پاشي روي ميزم برايم باز كرده و گويي دلم هم بازتر شده بس که فناورانه و مشتی است این ایده ال سی دی و حالا كيفيت و اندازه تصويرش به كنار، همين خاصيت بامرامش ديوانه ام كرده.&lt;br /&gt;پيش خودم فكر كردم در يك خانه هفتاد هشتاد متري كه اندازه زندگي كارمندي است اگر مي شد با همه وسايل چنين كرد چه مي شد!&lt;br /&gt;مثلا يخچال ال سي دي شود و تبديل به يك در شود كه باز مي شود به عمقي مبهم.&lt;br /&gt;ماشين رخت شويي ال سي دي شود و تبديل به يك دريچه گرد شود با عمقي مبهم.&lt;br /&gt;همه كمد ها، كشوها و بوفه ها ال سي دي شود و درهايي چوب نما شوند به درون و عمقي مبهم.&lt;br /&gt;بخاري ها ال سي دي شود تا يك دريچه چارگوش شود با عمقي آتشين و گرم و مبهم.&lt;br /&gt;مبلهاي راحتي جاگير ال سي دي شوند با نشيمنگاه و عمقي مبهم كه وقتي بنشيني رويشان خود نيز موجودي تخت و باريك و مبهم شوي.&lt;br /&gt;ماشين ال سي دي شود و بي نياز از جاي پارك و رها از ترافيك و با عمق و بعدي باز مبهم. &lt;br /&gt;من بودم همه چيز را ال سي دي مي كردم مگر جاي خوابم و ميز و صندلي هايم يا كتابخانه و اجاق گاز كه قصه اش سواست كه متولي چاي و قهوه و غذاست و لذا مقدس.&lt;br /&gt;مخصوصا يخچال را كه نرسد به آن روزي كه درش را كه باز كني براي برداشتن چيزي، آني كه غافل شوي ببيني در یخچال همينطور تا آن تهِ ته براي خودش مي دود و باز مي شود و شانس بياوري كه ليواني ظرفي چيزي را نزند چپه كند و بشكند و بريزد كه از آن به بعد همه عمرت بايد مشغول چپاندن چوب و كاشي و مقوا باشي زير پايه هاي يخچال تا مگر تراز شود و دست از اين سركشي بردارد و هماندم كه بيازماييش باز مي بيني كه آن در خيره يخچال همانطور ولنگ و باز و لوند تا آن تهِ ته دارد باز مي شود و مي رود و بايد بجنبي و بگيري و بايستانيش كه باز خرابي به بار نياورد و كم كم يقين كني كه هرگز تراز شدني نيست و البته با صد لعنت و فحش و نفرين. كار به اينجا كه مي كشد دعا مي كني كه هرچه مردم آزار قلنبه است، اعم از شيئ و انسان و الخ، ال سي دي شود و خلاص.&lt;br /&gt;انگار هرچه مي كشيم از دست اين بعد سوم است وگرنه دنياي ما هم مثل دنياي فيلمها گل و بلبل بود و زيباتر و دلبازتر نه اينجور گره خورده و اعصاب شكن. همه چيز كه ال سي دي شود ديگر چيز مزاحمي سرراه نيست و عرصه وسيع تري داري تا هرجا كه خواهي خودت را ولو كني يا ملق بزني يا اصلا مهماني بگيري كه همه با هم ملق بزنيم. ديگر زانو و آرنج و كله ات به هيچ جا گير نمي كند و به هيچ جا نمي خورد و هميشه سالمي مگر اينكه در آن پهنه فراخ تر سر بخوري كه سرسره بازي هم فكر محشري است. جايت كه بازتر شود چه كارها كه نمي كني و چه حال ها كه نمي بري.&lt;br /&gt;اصلا خدايا ما هم اگر توي اين دنيا جاي كسي یا چيزي را تنگ كرده ايم ما را نيز ال سي دي بگردان. الهي آمين.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 04:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادبیات 10 طلبی</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 153);&quot;&gt;دو سه سال پیش این نامه ای برای مطالبه یک ده ناقابل بود برای یک برگه امتحانی سپید از درس کامپایلر. همان روز صحبت کوتاهی با استاد آن درس داشتم که ناامید کننده بود. برداشتم تا جوابهای شفاهی اش را در نامه ام به چالش بکشم و البته خیلی زور زدم که هم تاثیرگذار باشد و هم غیرتکراری تا شاید از این طریق به توفیق کسب 10 نایل شوم اما باز هم نشد؛ خوب التماس به هر فرم و روشی تکراری است و کاریش هم نمی شود کرد!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 0, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 153);&quot;&gt;آن سالها از این دست نامه ها بسیار نوشتم و کاش میشد برگه های امتحانیم را پیدا کنم تا شاید بشود این مجموعه نفیس نامه ها را که تنها ماحصل تحصیلم هستند و بعضا منتج به نتیجه هم شد، منتشر کنم برای آیندگان! این گونه کتابی گمانم هرگز منتشر نشده است و یقین سر و صدایی خواهد کرد و برگی تازه در ادبیات منثور فارسی خواهد گشود.&lt;br /&gt;از این شوخی ها گذشته اینها سخنان یک دانشجوی مستاصل است که حالا و از بیرون مهلکه لااقل برای خودم که بسیار خواندن دارد. هرچند یک جور خود افشاگری است اما از این حرفها گذشته. قصه، حکایت روزهایی است که خون و خروش دل بسیار داشتیم اما ایامی خوش بود. کجا فکر می کردم این نامه های زاری و تمنا یادگاران آن سالهایم شوند و دوست داشتنی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام خانم دکتر [...]!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: من یادم نمی ماند!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; اینطور نیست، حافظه شما عالیست، اولین جمله ای که گفتم مرا شناختید! اینست تفاوت من وشما، من دور از علایقم خیلی پیرتر از 25 سالم و شما حداکثر به قواره سن وسالتان سرزنده اید چرا که در کنارعلایقتان زیسته اید و همچنان رو به ترقی گام برمی دارید، اما من چه؟ کز نیستان تا مرا ببریده اند!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: پیش من هیچکس با دیگری فرق نمی کند!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; همه با هم فرق می کنند و یکی از یکی بدبخت تر و عدالت توهمی بیش نیست چرا که پیچیدن نسخه ای یکسان برای همه عدالتی است پوشالی و ساده انگارانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: تو تلاش نکردی!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; بدیهی است برای آنچه دوست نمی دارم نتوانم زحمتی بکشم . شاید اگر خانواده فقیری نبودیم و سینما می خواندم یا معماری، اکنون من هم دکترا می خواندم و اینگونه خوار و ذلیل و متهم به تنبلی نبودم. این همان تفاوت ها و ریزه کاری هایی است که مفهوم عدالت را منتفی می کند. من هم اگر شرایطی بود می توانستم… حیف… حالا اما من به نان شبم مانده ام. من باید همسرم را از فلاکت برهانم.  دیگر بخواهم هم وقتی برای کامپایلر و امثالهم ندارم. با این وجود سینما را به بازوی خودم تا دکترا خواهم خواند تا حداقل به شما ثابت کنم من نیز توانایی هایی دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: ترم بعد کامپایلر را RC کن!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; فرض کنید همین حالا RC شده است. چطور است که اگر واقعا  RC باشد با همین وضعیت و با برگه ای سپیدتر از این نمره بالای 15 معمول است اما من در سال هفتم نمی توانم توقع 10 داشته باشم و زمین و زمان به هم خواهد ریخت اگر چنین امر ناعادلانه ای واقع شود. باز هم مفهوم موهوم عدالت و تعابیر بی اساسش. واقعا نمی شود RC  فرضش کرد؟ یا نمی خواهید چنین فرض راهگشایی داشته باشید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: به من چه ارتباطی دارد مشکلات تو؟!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; همه به هم مربوطیم و در قبال هم مسوول. من به یاری شما دل بسته بودم و الا چه آسان است غیبت در امتحان. با خود اندیشیدم مشتی گری و انس و مرام هنوز زنده است و آدم ها صداقت را از دروغ هنوز می توانند تشخیص دهند. &lt;br /&gt;لحظه ای فکر کنید چطور است که پس از 7 سال برگه ام سپید است و من هنوز تقلب کردن نیاموختم؟&lt;br /&gt;نمی شد با تقلب همان یک یا دو نمره ای که شما گفتید از برگه کسب کنم؟ &lt;br /&gt;نمیتوانستم مانند سایرین پروژه ای پیدا کنم و ارائه کنم و 2 نمره دیگر اخذ کنم؟&lt;br /&gt;خوب می دانید که می توانستم و شما هم یا متوجه نمی شدید یا چشم پوشی می کردید، جز این است؟ این عدالت عجب واژه فریبنده اما تهی از واقعیتی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: ایمیل بزن! اعتراض بنویس!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و من می گویم:&lt;/strong&gt; اعتراض من به این دانشگاه لعنتی است به کلیت نظام آموزشی است به هرآنچه ابزار خاموشی من شد، به هرآنچه اسباب حقارت من شد و به هر آنچه انرژی و علایق مرا در نطفه خفه کرد.&lt;br /&gt;آری من اعتراض دارم  به جوانی از دست رفته ام، به اعصاب از هم گسیخته ام، به روان پریشانم و به قلب نومیدم.&lt;br /&gt; استاد! من حرف دارم، شنوای حرفهایم هستید؟ در تمام این 5 ترمی که با شما درس داشته ام یک کلام با شما صحبت نکرده ام و یک سوال هم به قصد چاپلوسی و یا هر قصد دیگری نپرسیدم، حالا این حق من است تا با شما کمی بیشترگفتگو کنم، نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویید: امیدوار نباش!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گویم:&lt;/strong&gt; از سال کنکور به هیچ چیز امیدوار نبوده ام و نومیدی مکتب من بود چراکه پیامد امید، لااقل برای امثال من دلشکستگی است و سرخوردگی و از این رو امید بستن به هر چیزی خطرناک است و آن را آفت زندگی انسان می دانم. اما حالا کمی تجدید نظر کرده ام، امیدم تنها به خداست وبس. او کسی را نا امید نمی کند و با دل شکستن میانه ای ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و من می گویم:&lt;/strong&gt; فقط  1 دقیقه فکر کنید که چه به سرم می آید با 6 ترم مشروطی؟&lt;br /&gt;حفظ آبرویم بسته به تصمیم شماست، پیش عشقم که تنها دستاورد زندگی من است مرا بی آبرو نکنید. کمک کنید از این دانشگاه آبرومندانه بروم ولو این که سبب این آبرو مدرکی بی آبرو باشد. به پایان یافتن کابوس زندگیم کمک کنید. تمنا دارم بگذارید رها شوم! حال مرا می فهمید؟ من تمنا دارم!&lt;br /&gt;فقط یک دقیقه فکر کنید آنگاه تصمیم بگیرید! اگر راست گفته باشم شما مسوول نخواهید بود؟  چطور بگویم برایم حیاتی است وگرنه این همه التماس نمی کردم. به جایی بر نمی خورد بیایید این بزرگواری را در حقم روا دارید. من و خانواده ام تا پایان عمر دعاگویتان خواهیم بود. اگر عدالتی باشد همین است. یا علی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشاپیش از یاریتان که می دانم مبذول خواهید داشت کمال تشکر را دارم. در پناه حق باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 153);&quot;&gt; دوستی می گفت برای پاس کردن دروس، درس خواندن آخرین راه حل است! من می گویم البته راههای ماقبل آخر هم چندان ساده نیست. &lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 22:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار با کَسَبه - اپیزود پنجم</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کاسب شماره پنج: شعبده ران&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;توي شب تاكسي گرفتم و نشستم ور دل راننده و او راه افتاد. من بودم و او. پخش ماشين هم مي خواند اما يادم نيست چه مي خواند. كم كم به عادت معمول شروع كردم به برانداز كردن ماشينش. يك پيكان قديمي كه شيشه هايش برقي شده بود و يك راننده جوان كه كلاه پيش دار بر سر داشت. از اين كلاهها كه هنرمندان به سر مي گذارند و نامش را نمي دانم.&lt;br /&gt;نگاهم روي داشبورد مي گرديد كه صفحه اي از ديودهاي نوري به چشمم خورد كه اسم اين صفحات نمايش را هم نمي دانم و نوشته اي روي آن در امد و شد بود به اين مضمون كه آموزش شعبده بازي در يك دقيقه در همين مكان. و بالاي اين صفحه نمايش هم اعلاني به همين مضمون چسبانده بود كه شماره ايرانسلش هم بر روي آن حك شده بود. اين ها را كه ديدم بيشتر ماشينش را زير نظر گرفتم كه ببينم اسباب شعبده اش كجاست و چيز عجيب غريبي جايي يافت نمي شود، کفتری، عنكبوتي، خرگوش و کلاهی، تابوتي، اره اي چيزي.&lt;br /&gt; گمانم او هم منتظر كنجكاوي من بود اما حال و حوصله ام نبود كه به حرف بگيرمش كه ماجرا چيست كه مبادا توي رودربايستي گير كنم و يك دوره كامل شعبده بازي همين طور بيخود و بي جهت ازش خريداري كنم. چيز عجيب ديگري هم غير از اين اعلانات توي ماشينش نيافتم مگر آن چراغ آبي و پر نور روي سقف كه البته از اين چراغها روي سقف پيكانهاي مسافركش كم نديده ام اما نورش براي فضاي شعبده بازانه ماشين كاري بود. با وجود فوران فضولي هم هيچ نپرسيدم و همانطور ساكت كنارش نشستم و تنها ناظر راه شدم. خيابان هاي شب شهر با آن چراغهاي رنگارنگ هميشه تماشايي است اما اين يارو چقدر خبره است در شعبده؟&lt;br /&gt;همين طور رفتيم تا بالاخره چند نفر ديگر سوار اين ماشين شدند و هنوز چند لحظه اي نگذشته كه خدا خيرش دهد! سرانجام يكي از مسافران ماجرا را پرسيد كه قضيه اين آموزش شعبده بازي چيست؟ همين كافي بود كه راننده پرزنتش را آغاز كند. ليست بازي ها و شعبده هايي كه آموزش مي داد را تحويلشان داد. گفت هر كدام از اين سي چهل بازي توي اين ليست را كه بخواهيد يك دقيقه اي همينجا يادتان مي دهم كه خودتان انجام دهيد. هر بازي دو هزار تومان ( بقدر یک دربستی ) و گفت بعضي از اين بازي ها در اينترنت سی دلار آموزشش قيمت دارد مثلا بازي جن در كبريت! يك جعبه كبريت خالي از جعبه كنار دستش بيرون آورد و روي كف دست گذاشت. كبريت به امر لساني صاحبش باز مي شد و بسته مي شد و از سرجا بر مي خواست. دهنم باز مانده بود و چشمانم گرد شده بود و هرچه خوب به اين كبريت خيره شدم و توي نخ راننده رفتم، نتوانستم كلكش را در بياورم، نه نخي بود و نه حقه اي كه ديده شود. با خودم گفتم مرد حسابي اصل قضيه همين است كه ديده نشود كه بتواند فوت و فن اش را دو هزار تومان بفروشد! مسافر ديگر به كنايه پرسيد كه شعبده اي بلد است كه اسكناس را به اسكناس درشت تر تبديل كند و راننده به جد پاسخ گفت: بلي، در ليست بازي كاغذ به پول را داريم، پول به پول هم مثل همان است. آن اولي شماره تلفنش را خواست تا بعدا تماس بگیرد با او كه برود پيشش. راننده باز گفت: من مسافركشم جاي ثابتي ندارم اگر مي خواهي ياد بگيري همينجا يادت دهم. باز مسافر گفت كه الان عجله دارد سر فرصت توي مسير پيدايش مي كند. باز راننده جوابش ميداد كه چنين و چنان و در میانه همين بگو مگو ها و چك و چانه ها بودند كه به مقصدم رسيدم و كرايه را دادم و او هم مثل يك راننده تاكسي واقعي و محترم اصل كرايه را حساب كرد و باقي پول را كف دستم گذاشت و راه افتاد.&lt;br /&gt;لحظاتي درنگ كردم و دور شدن آن پيكان قرمز غريب را نظاره كردم همانطور كه در دل شب شهر گم مي شد اما آن نوشته نوراني، روي آن صفحه نمايشی كه هنوز درست نميدانم نامش چيست، هنوز به چشم مي آمد كه تند و تند مي آمد و مي رفت: آموزش شعبده بازي در يك دقيقه در همين مكان 0936..... حالا خودمانيم چه جوري آن جعبه را آنطور به رقص آورد؟! واعجبا و حيرتا! كاش جن توي جعبه كبريت را 2000 تومان مي خريدم ازش. كاش اقلا شماره تلفن همراهش را مي گرفتم. حالا اين معماي جن در كبريت را از كه بپرسم؟ يا كه ندانسته و جاهل از دنيا بروم؟!&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چیزی یادم آمد شاید نام آن صفحه های نمایش پر از دیود نوری، LED باشد. یک همچون چیزی در ذهنم مانده. شاید درست باشد و شاید هم نه.&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک های مرتبط:&lt;/strong&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://gido.blogfa.com/post-64.aspx&quot;&gt;&lt;br /&gt;دیدار با کسبه - اپیزود اول&lt;/a&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://gido.blogfa.com/post-65.aspx&quot;&gt;&lt;br /&gt;دیدار با کسبه - اپیزود دوم&lt;/a&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://gido.blogfa.com/post-66.aspx&quot;&gt;&lt;br /&gt;دیدار با کسبه - اپیزود سوم&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://gido.blogfa.com/post-73.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;br /&gt;ديدار با كسبه - اپيزود چهارم&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 05:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واقعيت زدايي شدگي (+ یک پی نوشت)</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هر آهنگي حواسم را پرت مي كند چه در تاكسي، چه پشت فرمان، چه در محل كار و در كافه و رستوران و چه در خانه و مهماني. البته حواسم را پرت كه نميكند، هر آهنگي حواسم را جمع خودش مي كند. اينطوري است كه توي كافه يا هرجايي كه بساط همنشيني مهيا باشد اگر حين گفتگو هر آهنگي در حال پخش باشد، از يك جايي ديگر حرفهاي طرف را نمي شنوم و غريق بحر موسيقي مي شوم و طرف هم وقتي متوجه مي شود كه من اصلا روحم آنجا نيست، كلي شاكي مي شود و بساطي به پا مي شود. يا اگر پشت فرمان باشم پخش موسيقي برايم حكم خطر مرگ و رفتن در جدول و ديوار و ستون و يا حتي ماشين جلويي با كله را دارد. در تاكسي ممكن است گوش دادن آهنگ توي تاكسي حالا هرچه باشد، سبب شود كه نفهمم و مقصدم را رد كنم و پياده نشوم.&lt;br /&gt;وجودم بدجور واقعيت زدايي شده است و هر فيلم و تصويري هم به همين منوال هوشم را مي ربايد. حين تماشاي فيلم با كسي حرف نمي زنم و كسي هم حق ندارد با من حرف بزند. تلويزيون هم نگاه نمي كنم چون هر مزخرفي هم كه پخش كند باز توي نخشم مي روم كه ازش سر در آورم. همين است كه مي كوشم اگر در محفلي هستم تلويزيون خاموش باشد و آهنگي پخش نشود تا بتوانم گوش و هوش و نگاه و حواسم را به جمع بسپارم تا مبادا كه عزيزي مكدر شود و آن محفل اگر در خانه غير باشد ديگر كاري از دستم بر نمي آيد و اختياري براي تغيير شرايط ندارم.&lt;br /&gt;داشتم اوايل فيلم &lt;strong&gt;دوئل&lt;/strong&gt; (احمدرضا درويش) را از طريق يكي از شبكه ها تماشا مي كردم. باز رسيد به سكانس شاهكار حمله هواپيماهاي عراقي به ايستگاه قطاري كه مملو بود از اهالي خرمشهر كه قصد هجرت و گريز داشتند. از آن صحنه هاي پر از شليك و انفجار و كشتار جمعي و خون و فرياد و وحشت كه هر شليك و انفجارش آدمي را تكان مي دهد. از آن صحنه هاي آخرالزماني كه اجرايش فقط از عهده درويش برمي آيد و خدابيامرز رسول ملاقلي پور. رسول كه رفت، درويش هم كم كار است و لذا بعد از &lt;strong&gt;دوئل&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;مزرعه پدري&lt;/strong&gt; سالهاست چنين صحنه اي نداشته ايم. داشتم مي گفتم! رسيد به اين سكانس و باز فروريختم در خود و منقلب شدم و بغض گلويم را فشرد و سرآخر چند قطره اشكي بر صورتم روان شد. حيرت كردم كه &lt;strong&gt;دوئل&lt;/strong&gt; جزو فيلمهاي محبوبم نيست و خيلي بهش فكر نمي كنم اما هر كجا و هر وقت كه اين سكانسش را ببينم همين برنامه است برايم و اشك ديرياب من مي شود دم مشكم.&lt;br /&gt;در اينكه اين سكانس جزو بهترين سكانسهاي سينماي ايران است ترديدي ندارم اما نمي دانم چه ويژگي متفاوتي دارد كه تاثيرگذاري اش بر من رد خور ندارد و تازه اگر آن ويژگي را هم دريافتم مساله چيز ديگري است و مساله اين است كه بدجور عنانم به دست عالم مجاز و خيال افتاده و اختيار تمام حالات و احساساتم انگار در يد همين عوالم است و گاهي فكري مي شوم كه بي واقعيتي هم دردي است آنگاه كه ديگر احساساتت را نسبت به عالم واقع از دست بدهي  و همه چيزت برود آن سوي مرز واقعيت. شادي ات، غمت، ترست، اميد و نوميدي ات، خشم و هيجانت و خلاصه همه آنچه از انسان بودن داري ديگر خرج انسان نمي كني... نمي دانم... وجودم بدجور واقعيت زدايي شده است و بدجور مُسَخَر خيال گشته ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt; درباب آن سکانس مذکور در فیلم &lt;/span&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;دوئل&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt; حیفم آمد از تاثیر موسیقی پرحجم مجید انتظامی نگویم که برای به اوج رساندن حس آن دل آشوبه فجیع و ضربان دادن به قلب تماشاگر الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از آن مادری و فرزندی که حین حمله هواپیماها، در کوپه آن قطار ساکن، گیر کرده اند میان ازدحام فرار آدمها و وقتی مادر، موفق می شود از کوپه خارج شود و بچه در آغوش به سمت درِ واگن می دود، هواپیماها دخل قطار را میاورند و انفجار و شکستن شیشه ها و آتش و آتش. در باب این صحنه هنوز یک حسرت دارم که کاش تهیه کننده برش بیشتری داشت و هواپیماهای جنگی به جای دو تا سه تا بودند. در آن صورت هیمنه مهیب مثلثی که سه هواپیما می ساختند چه می کرد با وحشت جاری در این سکانس. اما حالا نمای دو تا هواپیما گاهی توی قابهای فیلم، لق می زند و لحظات به آن اوجی که باید نمی رسند. باز هم زیادی سینمایی و خیالی شد!  چه چاره؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سومین گل سرخ</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0481797/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;جوانی بدون جوانی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کارگردان: &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000338/&quot;&gt;&lt;strong&gt;فرانسیس فورد کاپولا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بازیگران: &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000619/&quot;&gt;&lt;strong&gt;تیم راث&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0487884/&quot;&gt;&lt;strong&gt;الکساندرا ماریا لارا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0004486/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;برونو گانز&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;محصول سال 2007 آمریکا&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img4.tinypic.info/files/dqtapj6bbblluxcy0pim.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با پيرنگ خاطرات بزرگی چون &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0068646/&quot;&gt;&lt;strong&gt;پدرخوانده&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; ها و &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0078788/&quot;&gt;&lt;strong&gt;اینک آخرالزمان&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; به تماشای فیلم متاخر استاد نشستم. وقتی تیتراژ ابتدای فیلم و اسامی عوامل، خیلی صمیمی و شوخ طبعانه، به رسم فیلمهای کلاسیک بر پرده ظاهر شد گمان کردم با فیلم سرراستی روبرو هستم که می کوشد داستان ساده اش را درست و دلنشین تعریف کند درست مانند صحنه گرم و خودماني دیدار و در واقع مجلس وداع دومنیک و معشوقش لورا با آن قاب اصیلِ کلاسیک و دانه های برف رومانتیکی که بر سر عشاق می بارید. لورا نمي خواست مزاحم تحقيقات و ترقي دومنيك باشد و رفت. مثل آن دختري كه ابن سينا خواستگاري كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حواستان هست كه اين سالها، صحبت پيري و جواني چه بسيار در سينما بروز يافته است. در همين حوالي ساخت &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0481797/&quot;&gt;&lt;strong&gt;جواني بدون جواني&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0421715/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;بنجامين باتن&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را داريم كه سوداي غلبه بر زمان و زوال را به حركتي معكوس در محور زمان به سوي جواني دارد و البته &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0452623/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;گان بيبي گان&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; كه نگاه آرمانگراي جوانانه را با انديشه تلخ و واقع گراي پيرانه سر مي سنجد و البته به هيچكدام هم راي منفي نمي دهد. و احتمالا فيلمهاي ديگري كه من نديده ام. ماجرا چيست؟ گمانم امروزه زندگي به نوعي كوتاه تر شده و فلذا گذار زمان دهشتناك تر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبری از داستان سرراست نبود و هر چه بود ماجراهایی درهم و برهم و تو در تو بود که انگار طبق تکلیفی، قرار بود در زمان محدود فیلم از همه مسايل عالم وجود صحبت کند، از پیری و جوانی، از جنگ جهانی و هیتلر، از فرهنگ ها و زبانها، از مبدا هستی، از خودآگاه و ناخودآگاه، از عشق و مرگ و تناسخ و از بسیاری چیزهای دیگر و وسط این شلوغی باید تور می انداختی تا قابها و لحظات مجرد اما اساسی و استادانه فیلم را که این ور و آن ور فیلم گاه به حال خود افتاده، شکار کنی و حظ تماشا ببری. مثل آن چتر شعله ور و انعکاسش در آب کف خیابان که پشت صورت بر خاک افتاده و سوخته دومنیک، دلبری می کند. مثل آن زن مامور و معذور آلمانی که دلش گرفتار سوژه ماموریتش می شود و جانش را برایش می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم حکمت استفاده از هیمنه بازیگر بزرگی چون &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0004486/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;برونو گانز&lt;/a&gt; در نقشی که خیلی زود و در میانه فیلم، بی هیچ موخره و تکمله ای رها می شود و سراغش هم گرفته نمی شود، چیست؟ یا آن حضور چند ثانیه ای &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000354/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مت دیمن&lt;/a&gt;؟ یا اصلا انتخاب خود &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000619/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;تیم راث&lt;/a&gt; در نقش اصلی که دوستش دارم اما به نظرم نه مناسب چنین نقش تلخ و عبوسی است و نه صورتش چندان جوابگوی قابهای فاخر استاد است و انگار کمی بیرون میزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم تازه در نیمه دومش جان می گیرد و راه مي افتد البته اگر بشود آشفتگی و گیج و ویج نیمه اول را تاب بیاوریم. از آنجای فیلم که دومنیک در زندگی جدیدش به ورونیکا، زنی بسیار شبیه عشق سابقش، برخورد می کند در حالیکه که صاعقه های جادویی فیلم مرد را جوان کرده و زن را مسافر اعماق تاریخ کرده است. از این نظر ورونیکا، هم پلی است به عشق قدیمی دومنیک و هم به سبب حالات خاص و خلسه های شبانه اش که هر بار او را به تکلم به زبانی باستانی تر وا می دارد، پلی است به سوی مبدا زبانها و هستی و كليدي است براي تکمیل تحقیقات دومنیک در این باب. دومنیک اما هم کشف اسرار هستی و هم قرب جوار یار را به بهای سلامت سر یار می فروشد تا ورونیکا که هر عقبگرد تاریخی بیشتر رو به پیری و زوالش می برد، باز جوانی و طراوتش را باز یابد و دومنیک عشق دوم را هم از کف بدهد و تنها دلخوش باشد به تصویری از او که جوان و شاداب و مادر نشانش می دهد. مادر فرزند او شاید. دومینیک عکس ورونیکا را در آلبومش در کنار عکس دو نفره اش با عشق اولش، لورا، می چسباند. راوی می پرسد گل سرخ سومی را کجا بگذارم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میانه کارنامه &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000217/&quot;&gt;اسکورسیزی&lt;/a&gt; فیلمی به نام &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0119485/&quot;&gt;&lt;strong&gt;کوندون&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; هست که چندان شباهتی به آثار قبلی و بعدی او ندارد. &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000934/&quot;&gt;برتولوچی&lt;/a&gt; هم به همین ترتیب آن وسط ها فیلمی بنام &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0107426/&quot;&gt;&lt;strong&gt;بودای کوچک&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; ساخته. گمانم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0481797/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;جوانی بدون جوانی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; از این دسته فیلمهاست که انگار پاسخی است به وسوسه های فیلمساز برای کار در یک وادی غریب و بکر و دور که گاه در می آید و گاه نه. پس بی هیچ دلشوره و نگرانی باید منتظر &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0964185/&quot;&gt;&lt;strong&gt;تترو&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; بمانیم که شاید کارستانی باشد. مخصوصا که نهایتا دومنیک مرد این فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000338/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کاپولا&lt;/a&gt;، هم در تنهایی و پیری می میرد. عین دون کورلئونه، عین مایکل کورلئونه! افتاده در پایین پلکانی که تا بالایش هنوز راه بسیار است و نگاهِ بي جاني که از این پایین انگار هنوز به آن بالا دوخته شده و آنگاه استاد، آن شاخه گل سرخ سومی را در دست منجمدش مي نهد، مثل رُزبادِ &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0033467/&quot;&gt;&lt;strong&gt;همشهری کین&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; و تنها همين شاخه گل سرخ مي ماند و بس، چون قلبي كه بعد از مرگ هم انگار ضرباني عاشقانه دارد. تا باز به سنت فیلمهای کلاسیک، آن &lt;strong&gt;THE END&lt;/strong&gt; معروف بر پرده نقش بندد و تمام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://hamfilmbini.blogspot.com/2009/11/2007.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لينك اين مطلب در وبلاگ هم فيلم بيني&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Que Sera Sera</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.muhlemann.ch/os_comm/catalog/images/DAY429216.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در اوان نوجوانی که کلاس زبان می رفتم، معلمی داشتیم که کاش باشد و بماند و ترانه زیبایی بود که او می گفت خانمی خوانده و گمانم خیلی دوستش داشت. ترانه را بارها برایمان می خواند و از ما می خواست با هم یا تک تک بخوانیمش تا از بر شویم و در ظاهر هدفش این می نمود که از متن این ترانه کاربرد ضمایر را خوب بیاموزیم . ترانه ای بود با این مضمون که دختری از مادرش می پرسید که آیا در آینده زیبا و ثروتمند خواهم شد و مادر هم جوابش میداد که آینده را کسی ندیده و هرچه بخواهد بشود می شود و این می گذشت تا راوی هم مادر میشد و کودکانش هم همین را از او می پرسیدند و او نیز باز همین جواب را برایشان می گفت. &lt;br /&gt;دیشب در میانه فیلم &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0978762/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مری و مکس&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;، که یک انیمیشن خمیری معرکه است و باید از آن بیشتر بگویم بعدا، و در یکی از صحنه های اساسی فیلم ناگهان ترانه فوق الذکر به گوشم خورد و پرتابم کرد به ده پانزده سال پیش و آن ترانه و آن معلم. ترانه ای که فراموشش کرده بودم و وقتی به یادم آمد دیدم حیرتا که هنوز از بر دارمش و باز آن عبارت خوش آوا و مبهم &lt;strong&gt;&lt;em&gt;Que Sera Sera&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; در سرم پیچید که نام آهنگ و ترجیع بند ترانه هم است و گمانم مثلی اسپانیایی است که هرگز نفهمیدم دقیقا چه معنایی دارد. اما دیگر چه مهم است این معنا و ترجمان که عجالتا همان موسیقی این کلام رازآلود و خوش آوا ما را خوش است که شاید همین ابهام است که این عبارت را در ذهنم صحیح و سالم نگه داشته و کهنه نمی شود. جوری که احساس می کنم، همه حرفهای این ترانه را باید در این سه کلمه بجویم که زمان می گذرد و هرچه بخواهد بشود می شود.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;فورا آهنگ را یافتم و فهمیدم که در سال 1956 توسط خانم &lt;a href=&quot;http://www.allmusic.com/cg/amg.dll?p=amg&amp;sql=11:kifoxqw5ld6e&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دوریس دی&lt;/a&gt; اجرا شده و احتمالا برای اولین بار در فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0049470/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;مردی که زیاد می دانست&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; اثر &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000033/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;آلفرد هیچکاک&lt;/a&gt; پخش شده. گفتم خوب است رفقا هم بخوانند و بشنوندش:&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.lyriczz.com/lyrics/doris-day/12960-que-sera-sera/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک ترانه به منظور مطالعه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://dc123.4shared.com:8080/download/161497926/7c545286/Doris_Day_-_Que_Sera_Sera.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک آهنگ به منظور دریافت&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; (تنها 490 کیلو بایت)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt; آری اکنون آن آینده فرا رسیده بود و دریافتم که آن معلم بزرگوار می خواسته چیزی بیش از کاربرد ضمایر به ما بیاموزد. نکته ای که انگار باید سالها می گذشت تا حالیمان شود. ممنونم آقای لشکری! شما خاطره محکمی از خود در دل ما حک کردید و یاد پرمهرتان ماندگار است.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 18:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازخوانی دونات</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;بر آن شدم &lt;strong&gt;دونات&lt;/strong&gt;، داستانکی که 3 سال و اندی پیش نوشتم و همان زمان در وبلاگ سابق و مرحومم، صدنوا، رونمایی کردم، بار دیگر و در این روزگار گیدورایی، بازخوانی کنم. یادم هست که خیلی سریع نوشتم و منتشرش کردم و به همین خاطر وسوسه ام بود که برای این بازخوانی آن را بازنویسی کنم و دستی در آن ببرم اما دلم نیامد که این داستانک محصول روزهای خاصی است و حال و هوای آن روزها در واژه واژه این داستان ضبط شده انگار و بنایی که کمی تاریخی شد صدور مجوز فرو ریختن و بازسازی اش به این آسانی ها نیست. گفتم اگر بکوشم خام دستی و تعجیلی که در این متن هست را از آن بزدایم بخش بزرگی از خود اثر را مخدوش و تباه خواهم ساخت و چنین شد که کلا منصرف شدم و اینی که خواهید خواند همانی است که بود و سه و سال و اندی است که هست.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;آن روزها رفیقم، امید به من گفت این طرح جان می دهد برای یک انیمیشن کوتاه و قرار مداری هم گذاشتیم که فیلمنامه ای بنویسیم و این برنامه را عملی کنیم که به هزار یک دلیل نشد. اما هنوز دوست دارم روزی این داستانک را که حالا خیلی دوستش دارم به گونه ای از سینما تبدیل کنم و می دانم راهش پیدا می شود اگر بسیار بخواهم. عجالتا همین خواندن خطوطی از ایام ماضی بقدر کافی ضربان زا هست برای قلبهایی که آموخته دلتنگی اند و بی قراری و اندوه. ضربانهایی از حیرت، ضربانهایی از حسرت... تنها ضربان است و ضربان ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;دونات&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;داستان ِ کوتاه&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;در پیاده رو قدم می زد، نمی دانست به کجا، دوناتی به دست داشت و غرق ِ خیالات، راه می رفت و انگار خیال نداشت گازی به آن بزند!&lt;br /&gt;عبور ِ عابران از پس و پیشش و همهمهء ماشینها را نمی فهمید. فقط قدم میزد و مبهوت ِ فکر و خیال بود و با خود می اندیشید که:&lt;br /&gt;کاش الان تنها قدم نمیزد و یار ِ دلربایی بود، همراه و دوشادوش.&lt;br /&gt;کاش رفقا و دوستان ِ جانی داشت، خراب ِ رفاقت.&lt;br /&gt;کاش پول داشت که خرج ِ گشت و گذار، جور باشد.&lt;br /&gt;کاش می توانست، خرج ِ همهء همراهان را به عهده گیرد و نگذارد کسی دست به جیب برد.&lt;br /&gt;کاش می شد، ماشینی هم می بود، اسباب ِ ایاب و ذهاب ِ چرخ زنی و لایی کشی میان ِ ماشینهای دیگر.&lt;br /&gt;کاش بشود از آن ماشینهایی باشد که بین صندلی هایش یخچال دارد و روی صندلی جلویی تلویزیون که صندلی بغل هم بماند برای زن و شریک و رفیق و رقیب.&lt;br /&gt;کاش می شد آن ماشین، لیموزین باشد و بزرگتر از این حرفها تا همراهان ِ زیادی را کنار ِ هم جا دهد.&lt;br /&gt;کاش می شد لباس ِ تنش، کت و شلوار و کلاه ِ سفید باشد با یک کراوات ِ سرخ و احیانا یک عینک ِ دودی پهن و سیگار برگی دودکنان به دندان.&lt;br /&gt;کاش خانه ای می داشت درندشت با یک تلویزیون ِ پلاسمای عظیم، کوبیده بر دیوارش که همیشه یا تصاویری از زیر دریا و ماهیها نشان دهد یا صحنه های پایانی رضا موتوری را.&lt;br /&gt;کاش دورش خلوت تر شود و در سُنا و جکوزی شخصی تنهایی بنشیند و تنها هرازگاهی یکی هر چه لازم داشت برایش فراهم کند و زود برود.&lt;br /&gt;کاش می شد لباسهایش، آن جامهء سفید هیچوقت از تنش بیرون نیاید. نه در سونا و جکوزی، نه در حمام و مبال و نه در...&lt;br /&gt;کاش آنقدر مهم شود که نیاز به دفتر ِ کار ِ سوا نماند، لیموزین و خانه که هست و می تواند خیلی ها را به حضور بپذیرد و خیلی ها را نه!&lt;br /&gt;کاش می شد همه مهربانانه از او بترسند.&lt;br /&gt;کاش می شد دشمن ها و رقبای تیز چنگ می داشت و همه را مغلوب می کرد.&lt;br /&gt;کاش هیچ کس از پسش بر نمی آمد.&lt;br /&gt;کاش می شد بعضی اوقات هوس کند عین یک آدم عادی در پیاده رو ها قدم زند و یک دونات تازه به نیش کشد.&lt;br /&gt;آن وقت از لیموزین پیاده می شود، از دکه یک دونات تازه می خرد که شکرش بیشتر باشد و راه می افتد و عبور ِ عابران از پس و پیشش و همهمه ماشینها را هم حس نمی کند و مبهوت ِ فکر و خیال می شود. لحظاتی سکوت حاکم می شود و ناگهان زخمی پیشرونده را در گردن یا شقیقه اش در می یابد و نقش زمین می شود و تمام.&lt;br /&gt;بالاخره، اجیر ِ یکی از رقبا، از بام ِ یکی از ساختمانهای مشرف، کارش را ساخت و بعد تند تفنگ و دوربین را جمع کرد و الفرار...&lt;br /&gt;دونات گاز نزده و سالم، رها شده و می چرخد و می چرخد...&lt;br /&gt;کاش دونات خونی نشده باشد و پیش از آن که در جوی بیفتد یا کسی لهش کند، کودکی یواشکی برش دارد و نگاهی به دور و بر اندازد و فوتش کند و ... نوش ِ جان. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;جمعه، 20 مرداد 1385
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز با صبح آغاز می شود</title>
<link>http://gido.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 0);&quot;&gt;هر صبح
پيش از آن كه روانه كار هر روزانه و گهگاه ناخوشایند خود شوي؛ اگر بشود كه زودتر از خواب برخيزي تا طلوع را تماشا کنی و بعد
در کمال آرامش، دقايقي تن به آب گرم گرمابه سپاري و سر و صورت را آب و جارو و حال و صفايي
رساني که تمام جسمت هشیار گردد و بشود كه بي هيچ شتابي سر ميز صبحانه، خوب
به سوت و غل غل كتري یا سماورت گوش كني و بالا رفتن بخارها را نظاره کنی و
مقابل همسرت، همخانه ات، رفیقت یا هرکس که با تو هست یا نیست حتی مقابل یک
صندلی لهستانی خالی بنشینی و در کنار چای شیرینی که خوب هم زده ای و به صدای
هم خوردنش با قاشق چایحوری را هم &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 0);&quot;&gt;خوب &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 0);&quot;&gt;گوش داده ای، با ظرافت لقمه ای نان و کره و مربای دبش برای خودت
بسازی و گازگاز و هر گاز را با جرعه ای چای شیرین راحت الحلقوم سازی و
نوش جان نمایی
و گهگاه نگاه در نگاه و چشم در چشم آن روبرویی بیندازی و مزاحی و مطایبه
ای و گفت و شنودی غیرجدی، بده بستان کنی تا خنده را در چشمها بدوانی و بعد فنجان سبز شیر هر صبحت
را که خنکای ملسی به وجودت می بخشد، سر بکشی و آنگاه کارت را که با صبحانه تمام شده یافتی بروی سراغ کمد
لباس و پاکیزه ترین و برازنده ترین لباست را برتن کنی و لحظاتی چند خودت
را در قاب آینه سیر نگاه کنی تا آنجا که متقاعدت کند که از خودت خوشت می
آید و بعد از درگاه خانه گذر کنی و نور صبحگاه را بر دیده و رُخت احساس
کنی و کفشهایت را سیر واکس بزنی که گامهای سربلندتر و مطمئن تری برداری و آنگاه از خانه بزنی بیرون از برای تکلیف امرار معاش یومیه،... دست کم آن روز حالت بهتر است و شاید و تنها شاید، روزی که شاداب آغاز شده، بخوبی هم طی شود و پایان گیرد
و الا آن روز که با چرک و کسالت و شتاب شروع شود؛ بی هیچ گرمابه و صبحانه و
همصبحانه و سماور و چای و گزینش لباس و قاب آینه و تحسین و واکس و گام و عنایتِ
آفتاب عالم تاب که غالب ایام ما چنین است، باقی آن روز سخت در معرض ویرانی است و آن روزی هم که خراب شد، باید تمام شود تا صبحی دیگر و بختی دیگر برای نیک زیستن در خوشترین ساعت روز که همانا ساعتی بعد از طلوعی است که هنوز یک بار هم ندیده امش که ما تماشاگران دائمی و پر و پا قرصِ غروبیم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 23:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gido&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>gido</dc:creator>
<guid>http://gido.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
