هذيان
من از مصاحبت آفتاب مي آيم ، كجاست سايه؟
اين روزها آهنگ هيچكس فرامرز اصلاني را مدام گوش مي دهم از آلبوم روزهاي ترانه و اندوه اش. شديد وصف حال است و شديد هم توصيه اش ميكنم. كسي پيدا مي شود كه با اين آهنگ و تصاوير اين روزها نماهنگي به يادگار بسازد؟ كاش كار با نرم افزارهاي تدوين را زودتر ياد مي گرفتم. لعنت به اين تنبلي!
از ورم كردگي روح كه به لَختي و نافرماني جسم مي انجامد چيزي شنيده ايد؟ من اين روزها دارم تجربه اش مي كنم! مي توانم ساعت ها چون تكه گوشتي بيجان گوشه اي بيفتم و نخوابم و نميرم. اين هم نوعي زنده بودن است ديگر!
كاش مي شد مدتي را دور از تمدن و در طبيعت وحشي گذراند، جايي مثل جزيره اسرارآميز لاست. آنجا يا طعمه گراز و خرس قطبي مي شدم يا اگر زنده مي ماندم، آدمي قوي مي شدم و بي نياز از تمدن و تكنيك. شايد آنگاه دريچه دلم جاي بيكرانگي در خود مي گشود و شايد به گونه اي خشنودي مي رسيدم. دست كم اينقدر حساس نبودم كه هر حادثه بزرگ و كوچكي تكانم دهد. جزيره لاست پيشكش، كاش مجال و توان سفري اساسي باشد.
درباره الي فيلم خيلي خوبي است ولي آنقدر تلخ و سياه است كه به كار اينكه با سينما رفتن بخواهي حال و هواي تلخ خودت را عوض كني نمي آيد. فكر مي كنم اگر زمان اكران اخراجيها 2 و درباره الي جابه جا بود خيلي مناسب تر بود. فعلا يك جورهايي همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.
از هذيان نگاري چيزي در نمي آيد. همان به كارهايمان برسيم و بدويم پي يك لقمه نان، خيلي مفيدتر است. بعدا شايد داستاني بنويسم...شايد!
