تبليغاتX
روزگار گیدورایی - از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

اين روزهاي تلخ و ناباور، دلم را به اين غزل حافظ خوش كرده ام. انگار زمانه ما با زمانه او هيچ توفيري ندارد و نامردي روزگار هرچه بگذرد برجاست كه برجاست. غزلي كه خيلي اوقات حزينم به يادم مي آيد و بسيار نقلش كرده ام. امروز هم جز اين غزل حرفي ندارم كه سخنها زبان سوز است.


ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط گیدورا  |