که ما همگی از شدگانیم!
سالها پيش شايد 10 سال پيش ديدم موري در سه شنبه ها با موري (چه فيلمش و چه كتابش) سخني گفت كه آسان مي نمود و گفت: همين حالا همه را ببخش پيش از آنكه دير شود. موري يكي از آخرين بازيهاي جك لمون مرحوم بود و يكي از آخرين دوبله هاي نوذري خدابيامرز در روزهاي پشت كنكوريت من و فيلمي كه پيرمرد رو به موتي را نشان مي داد كه روزهاي پاياني عمرش را مصروف انتقال حرفها و تجربياتش به شاگرد جوانش كرد و از ميان آن همه حرفهاي خوب و قشنگ اين يكي جمله اش هر روز در گوشم زنگ مي زند و نزد من ارج و مقام والاتري مي يابد.
هرچه مي گذرد بيشتر مي فهمم كه هريك از ما هر روز چقدر بيشتر محتاج بخشايش مي شويم، چه بخشودن و چه بخشودگي كه نفسي آسوده بكشيم كه زيباتر بنگريم كه بهتر زندگي كنيم و بهتر برويم. ديگران را بايد بخشود كه دل از كينه و وسواس رهايي يابد و آنگاه خوب است كه بشود كه بخشوده شوي از سوي همان ديگران كه دل از حسرت و ندامت نيز آزاد گردد و اين هر دو مقام به زبان ساده مي آيد.
اصلا گذشت در واژه هم همين است كه بتواني از مانعي چيزي عبور كني تا به راه خود ادامه دهي و اين كدورت ها و كينه ها، سنگلاخِ راهِ زيستن ماست و رهايي از اين سنگلاخِِ قدم فرسا خوشبختي است. البته هرچه مي گذرد اين را هم بيشتر مي فهمم كه چه دشوار است اين عبور. گذشتن و بخشودن آنگونه كه از دل و ياد، بركنده شود آن ياد مكدر، به اين راحتي ها ميسر نمي شود. نمي دانم شايد دل در اين باب زلاليتي مي طلبد ناياب و ديررس. گاه به زبان مي گوييم كه از اين و از آن گذشته ايم اما در دل مي ماند و به وقتش باز بيرون مي زند و جلوه گري مي كند. نمي دانم چطور اما مدام در فكر اين گذشتنم اما انگار هيچ چيز محو نمي شود مگر آنكه گذر زمان رنگ از رخسارش بزدايد. بخشودن كه به اين سختي باشد بخشودگي را چطور مي شود از ديگران چشم داشت و تازه زندگي و عمر كوتاه ما مگر كفاف تمام كردن اين دو مقام را مي دهد؟ اينجاست كه با خود مي گويم بايد وجود ديگري باشد كه اين خرده حسابهاي احساسي را زماني رفع روجوع كند، او همه را ببخشايد و كلك كنده و مراد حاصل. البته پيش از آنكه وجود ديگري كار را تمام كند ما براي لحظه لحظه زيستن هر روزه خود، مدام نيازمند اين بخشودگي و بخشايشيم پس چرا اينقدر كند و بي رمق پيش مي رود و چرا دلهامان هر روز بيشتر از انواع افكار و احساسات زائد و مكدر انباشته و متورم مي شود؟
موري آن زمان جوابي نداشت و گمانم خود نيز همان لحظات آخر توانست همه را ببخشد و آنگاه رفت. آن دم آخري گذشتن از همه به درد دنيا و زيستن شايد نخورد اما به درد سبك و راحت رفتن كه مي خورد و پس آن جمله را همچنان با خود واگويه خواهم كرد و همچنان باز خواهم كوشيد كه ببخشايم تا كه بخشوده گردم و خداكند چنين كنيم و خداكند چنان شود.
همين حالا همه را ببخش پيش از آنكه دير شود.
شبانه که از پياده روي خياباني پرنور قدم زنان مي گذشتم، آن دورها متوجه قاصدكي شدم که سريع و صاف، ميان اين همه آدم، دارد مي آيد توي صورت من. فورا و ناخواسته، فرز و چالاك، در برابرش جاخالي دادم بي آنکه از خوش خبری هایش بپرسم. قاصدك هم بی تفاوت از كنار سر و صورتم گذشت و به شتاب راهش را گرفت و رفت و دور شد.
اميد، رفيق قديمي من همتي كرده و تصاويري از من يعني گيدورا يافته كه یکی از آنها را این پايين در معرض ديد عموم قرارش دادم و نمي دانم چرا خودم نتوانستم عكسي از خود بيابم در حالي كه آزمودم و ديدم با سِرچي ساده كلي تصوير از من منتج مي گردد و اينقدر مشهورم. البته اكنون كه تمثال خويش را مشاهده مي كنم واحيرتايي عظيم مرا در بر گرفته است كه من سه سر داشتم و بي خبر بودم. يعني من كداميك از اين سه سر هستم و وظيفه آن دو تاي ديگر چيست و اگر من به لحاظ روانشناسي حداكثر دو تا باشم پس آن سومي را چه كنم؟ که سه سر بودن را روانشناسی مدرن هم جوابگو نیست. با توجه به اينكه طبق عكس بنده دست ندارم يحتمل آن دوسر كناري كار دو دست را هم انجام دهند. شايد هم يك سر مي انديشد و يكي سخن مي گويد و يكي عمل مي كند مثل اين پردازنده هاي چند هسته اي كه بازار را پر كرده كه البته نحوه عملكرد اينها را هم نمي دانم چه رسد به سه سري كه روي تن دارم كه يكيش هم اضافه است آقا! هرچند در عكس بالهاي پرواز هم بر شانه ها مشهود است که عرصه حضور و وجود مرا دگرگون می کند اما تا وقتي تكليف آن سه سر مشخص نشود مجال نيست كه حالي كرد با پرواز.
نکته دیگری که از این عکس دونفره من و دشمن قدیمی ام گودزیلا، که حین آخرین جدالمان گرفته شده، منتج می شود این است که هرجور بنگری گودزیلا خیلی خوش تیپ تر و هندسامتر از گیدورا است و لابد همین است که همیشه پیروز می شود بر من و هرچند این منصفانه نیست اما من عکس گودزیلا را به همین دلیل خوش تیپ تر بودن آن گوشه بالای روزنوشت حفظ می کنم که گمانم این عکس سه کلهء خودم مشتری پران باشد.

درباره پست قبلي رفيقي نظري داد و سخني گفت ماندني و گفت: يا آنقدر بزرگ مي شويي كه به آرزوهايت برسي و يا آن آرزوها اينقدر كوچك مي شوند كه به تو مي رسند. و من از اين سخن ياد فيلم ترميناتور2 افتادم كه دوران مدرسه همه از آن مي گفتند و نقلِ پر آب و تابش، نقل محافل مدرسه بود و چقدر دلمان مي سوخت و چقدر دلمان پر مي كشيد كه ببينيم اين حماسه بصري را. سالها بعد سرانجام این فیلم به ما هم رسید و ديدمش. هرچند حدودا حال داد اما برايم نخ نما مي نمود بس كه تمام نماهايش را در مدرسه بارها برايم تعريف كرده بودند و اي بسا كه نقل ها و تعريف ها گهگاه بزرگتر و زیباتر از اصل صحنه بود و لذا با مقداري ضدحال هم همراه مي شد اما اگر در همان دوران اوان تین ایجری می دیدمش رستاخیزی می شد در وجودم و خب به وقت هم که نبینی نتیجه همین است دیگر. نقل ترمیناتور2 هم انگار چسبید به مضمون پست قبلی. چه می شود کرد وقتی حال و هوای این روزهایمان همین است؟
سرانجام بر آن شدم که ایمیل خودم را در وبلاگ قرار دهم. یک سال و نیم پنهان بودن بسنده است و نرم نرمک می بایست هزینه بودن را پذیرفت. لذا به رسمی که از همان امید آموختم ایمیلم را آن بالا نهادم که هرکس بخواهد نشانی کامل را مشاهد کند باید روی سه نقطه کلیک کند و یکی از این کدهای امنیتی تصویری را در فرم پر کند و این بدین لحاظ است که نشانی ایمیل من از انواع اسپم و ایمیلهای خودکار مصون مانَد. اصطلاح روزنوشت صاحاب را هم از آقای امک چی صاحب وبلاگ A Man Called Old Fashion به نوعی کش رفته ام هرچند او وبلاگ صاحاب را بکار می برد و من تغییرش دادم به روزنوشت صاحاب.
یکی از بچه های قدیم سرانجام تن به وبلاگ زدن داده و روزنوشت گسپند (گسپند همان گوسفند است با همان رنگ و بو!) را بنیاد نهاده و انشاا... ما را از تنهایی درآوَرَد. امیدم به فضایی رفاقتی و پر از بحث و کل کل است مثل وبلاگ قلب صنوبری که گمانم آبستن مجادلات جدی و داغ باشد. این وسط اگر آقای مهندس کندال کن بیشتر افتخار خواندن به ما دهد و رفیق سپید هم کمتر سکوت کند، دیگر اول بساط است. البته هنوز خیلی ها هستند که باید بنویسند و من منتظرم، از جمله خودم.

- از فيلم جنايت ساخته محمدعلي سجادي
توي پرانتز: باز دوراني شده كه رفته ام توي پرانتز. توي پرانتز رفتن، يعني حرف درست و تازه اي براي گفتن نداري و حرفي اگر هست همان دو سه كلمه بالاست و توي پرانتز هر چه هست توضيح واضحات و حرف اضافي است. توضيح واضحاتي مثل اينكه ماه رمضان است با همه قشنگي هايش و قرار است چيزهايي در ما و زندگي تغيير كند كه خالي تر از تغييريم و تنها كنار اين قافله راه مي رويم و نگاه مي كنيم. عين يك آدم خارج گود.
حرف اضافي مثل اين كه اخيرا چقدر از زبان انگليسي بدم آمده چون نديدم كسي درست عين آدم در آن پيشرفت كند مگر اينكه از كشور خارج شود و اجبار آدمش كند. در ليسنينگ كه اصلا و ابدا نديدم كسي چيزي شود كه درد من هم همين ليسنينگ است كه بشود چهارتا فيلم درست درمان ديد. آخر زيرنويس هاي فارسي هم كه فقط مال آن فيلمهاي بالاي جدول فروش است و نه هر فيلمي. از قديم گفته اند كه بي سواد كور است همين است ديگر. يك زمان دردم اين است چرا مجال فيلم ديدن نيست و به هزار بدبختي زمان و مجالش را جور مي كنم آن وقت نه ديالوگهاي سريعشان را مي شود فهميد و نه از زيرنويس انگليسي با آن سرعت و آن همه لغت قلنبه سلنبه مي شود سر درآورد. اين از فيلم ديدنمان!
حرف اضافي اين است كه زيرساخت هايت در حد فاجعه است و ادعاي امور هايكلاس داري. نمي شود ديگر! تنبل هم كه باشي و قدمي هم بر نداري در جهت يادگيري كه ديگر واويلا. مثل شنا كه وقت وقتش كسي نبرد يادمان دهد و حالا سر پيري با چه رويي برويم شنا ياد بگيريم و همين جور مانده ايم كه دريا و رود و جوي و موجهاي آبي و تشت و آفتابه و همه و همه برايم يكي شده و عين احمقها بايد كنار بايستي كه هيچ حظي از هيچكدامشان نمي شود برد.
حرف اضافي همين زندگي برده وار كارمندي است كه يا خسته اي يا سر كاري يا در حال مثلا تفريح ولاغير. در اين باب خدا هم تحت هيچ فشاري حاضر نشده بگويد الكارمند حبيب ا... و هي دست به سر و گوش كسبه كشيده كه احسنت، شماها دوست من هستيد نه اين قشر مفلوك و بي اراده و خاك بر سر كارمند. كي مي شود يك مرخصي اساسي طولاني بگيرم مثلابگويم ميخواهم بروم حجي كربلايي تا دو سه هفته مرخصي بدهند و عوضش بروم سفري يا بروم يك گوشه اي دور از خلايق كمي آرام شوم! از خودم چطور دور شوم؟ راستي حج عمره هم كه فعلا تعطيل است بهتر است فكر تمارض باشم مثلا دست و پايي چيزي الكي گچ بگيرم يا آنفلوانزاي خوكي بگيرم! همين است ديگر، توضيح واضحات همين است كه بلد نيستيم چطوري خوش بگذرانيم، آقاجان بلد نيستيم ديگر! بلد نيستيم! همين! اما ماشاا... بدگذراندن و افسردگي را فوت آبيم كه كار دنيا تمام برعكس است.
توي پرانتز يعني همين حرفهايي كه هزار بار گفتي و هي غر زدي سر ملت، باز بيايي و بگويي گيرم خشمگين تر و حق به جانب تر! يعني همين ديگر، غرغر تكراري و ملال و ملال و ملال. بس است ديگر....
در ضمن اپيزود چهار ديدار با كسبه را هم شروع كرده خير سرم و در راه است. البته اگر كسي منتظر باشد. (جان هر كي دوست داريد بخوانيد اين ها را كه با اين همه بدبختي يك خط يك خط مي نويسمشان!) آن گوشه هم در پيوندهاي روزانه گاهي لينكهاي خوبي مي گذارم. سر بزنيد به آنجا اگر در خود وبلاگ خبري نيست كه نيست!
امشب ميروم افطار حليم بخورم با رفقاي قديم شايد حالم عوض شود و خدا خواست و از توي پرانتز آمدم بيرون... شايد!

من از مصاحبت آفتاب مي آيم ، كجاست سايه؟
اين روزها آهنگ هيچكس فرامرز اصلاني را مدام گوش مي دهم از آلبوم روزهاي ترانه و اندوه اش. شديد وصف حال است و شديد هم توصيه اش ميكنم. كسي پيدا مي شود كه با اين آهنگ و تصاوير اين روزها نماهنگي به يادگار بسازد؟ كاش كار با نرم افزارهاي تدوين را زودتر ياد مي گرفتم. لعنت به اين تنبلي!
از ورم كردگي روح كه به لَختي و نافرماني جسم مي انجامد چيزي شنيده ايد؟ من اين روزها دارم تجربه اش مي كنم! مي توانم ساعت ها چون تكه گوشتي بيجان گوشه اي بيفتم و نخوابم و نميرم. اين هم نوعي زنده بودن است ديگر!
كاش مي شد مدتي را دور از تمدن و در طبيعت وحشي گذراند، جايي مثل جزيره اسرارآميز لاست. آنجا يا طعمه گراز و خرس قطبي مي شدم يا اگر زنده مي ماندم، آدمي قوي مي شدم و بي نياز از تمدن و تكنيك. شايد آنگاه دريچه دلم جاي بيكرانگي در خود مي گشود و شايد به گونه اي خشنودي مي رسيدم. دست كم اينقدر حساس نبودم كه هر حادثه بزرگ و كوچكي تكانم دهد. جزيره لاست پيشكش، كاش مجال و توان سفري اساسي باشد.
درباره الي فيلم خيلي خوبي است ولي آنقدر تلخ و سياه است كه به كار اينكه با سينما رفتن بخواهي حال و هواي تلخ خودت را عوض كني نمي آيد. فكر مي كنم اگر زمان اكران اخراجيها 2 و درباره الي جابه جا بود خيلي مناسب تر بود. فعلا يك جورهايي همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.
از هذيان نگاري چيزي در نمي آيد. همان به كارهايمان برسيم و بدويم پي يك لقمه نان، خيلي مفيدتر است. بعدا شايد داستاني بنويسم...شايد!

در صحنه اي در ابتداي فيلم بزرگ و واجب التماشاي اين گروه خشن؛ در يك بازي كودكانه، بچه ها عقرب بزرگي را ميان انبوه مورچگان انداخته اند. عقرب تنومند ميان حمله خيل عظيم مورچگان ريز، اسير مي شود و آماده مردن.
باید به تفصیل می گفتم از فریاد شجاعانه شیخ اصلاحات در برابر هر کژی و بیداد.
باید می گفتم از مظلومیتش مقابل این هجمه افترا و استهزا و دروغ.
باید می گفتم از پرده آخر حضورش که چه فرخنده است و انگار پرده اول حضور است هنوز.
باید می گفتم چهار سال تلاش و جهد بی نظیرش را در امور ستادی و در برنامه ریزی، در امور حزبی و مطبوعاتی.
باید می گفتم و باز می گفتم از برنامه های مستند و مترقی اش و از یاران خبره اش.
باید از او تک تک یارانش می گفتم که هزینه اصلاحاتی را دادند که حالا همه چه آسان از آن دم می زنند.
باید داستانهای درازی می گفتم از کرباسچی و عبدی، از مهاجرانی و کدیور، از باقی و از ابطحی.
باید می گفتم حمایت مستدل و قاطع استوانه های فکری دهه هفتاد از شیخ را؛ بابک احمدی، عبدالکریم سروش و سید جواد طباطبایی.
باید شرح می گفتم برنامه های پیشرو و پیشتازش را که حقوق همه ملت را در نظر آورده؛ حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ادیان و اقلیت ها، حقوق زنان و دانشجویان.
اما این غوغا و هیاهوی نامبارک، ناشنوایی گوشها را به سخنان آرام سبب شده و جای اطاله و تفصیل نیست. تنها می گویم که گفته باشم که فردا روز نتوانم زیرش بزنم و پای آن بایستم:
رایی به صلاحیت و شجاعت شیخ و به گروهی که در موسم انتخابات، شعور مرا به عنوان یک شهروند محترم داشت و رای مرا نه با موج و رنگ که با برنامه و تلاش از آن خود کرد.
در صحنه پایانی فيلم بزرگ و واجب التماشاي اين گروه خشن، دسته چهار نفره قهرمانان پیر فراموش شده، پس از آخرین سرقت، در حالی که می توانستند با طلاهای سرقتی بگریزند و بازنشستگی آغاز کنند، بی خیال آن همه راحتی موعود و آن كنج عافيت شدند و برای نجات همگروه دربندشان به مسلخ رفتند و مقابل رگبار گلوله ها شرحه شرحه شدند اما با لبخندی نقش بسته بر چهره هایی خونین.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
ایکاش خداوند رحمان تحمل این روزهای پر التهاب را بر ما سهل گرداند.
ایکاش همه ما بدانیم چه می خواهیم و چه می کنیم.
ایکاش همه ما برای آنچه می خواهیم قدمی پیش گذاریم تا 22 خرداد گامی پیش راندمان.
ایکاش همه ما همیشه چون گرماگرم این روزها نزدیک و همدم و رفیق بمانیم.
ایکاش خداوند هرگز امیدی که در این لحظات در دلهایمان خانه کرده از ما باز نستاند.
بار سنگینی از مسوولیت بر دوش می نهیم،
خدا کند شانه هایمان پک و پهن باشد! خدا کند! که:
یدا... فوق ایدیهم
- توي تاكسي آهنگي كه دوست داشتم در حال پخش بود و داشت به قسمتهاي خوبش مي رسيد كه ديدم به جايي كه بايد پياده شوم رسيديم. آني وسوسه شدم كه پياده نشوم و تا پايان آهنگ در تاكسي بمانم و هرکجا که آهنگ تمام شد همانجا پياده شوم و پياده يا سواره برگردم به اينجايي كه بايد الان پياده شوم. زود بر مثلا نفسم چیره شدم و با خود گفتم کجا معلوم که آهنگ و آهنگهای بعدی هم دلخواه من نباشند و بدین منوال یحتمل تا هرکجا که راننده تاکسی می رفت می بایست در رکابش می ماندم و تمام وقت باید در شهر چرخ می زدم. فکر کار و زندگی و صاحبکار را کردم که همانجا دستور به توقف تاکسی دادم و رفتم پی کارم. البته خودمانیم تمام وقت چرخ زدن با ماشین، دور شهر، در کنار شنیدن موسیقی، حال دیگری است!
- هر صبح كه قدم زنان سوي خيابان اصلي مي رفتم كه تاكسي بگيرم و راهي محل كار شوم، كارگري سبزپوش در مقابل ساختماني نيمه ساز كه شايد نگهبانش بود، مرا نشان مي كرد كه ساعت را از من بپرسد و من هم جواب مي دادم. نميدانم منتظر صاحبكارش بود يا ديگر كارگرها اما اين حكايت هر صبح حوالي 7 تكرار مي شد كه حتي يكبار بهش طعنه زدم كه من هميشه حدود 7 صبح از اين گذر رد مي شوم ديگر ساعت پرسيدن ندارد! اما او دست بردار نبود حتي هر روز مي كوشيد سر حرف ديگري را هم باز كند مثلا يك روز گفت: فكر نمي كنم باران امروز به اين زودي ها بند بيايد! اما من مبهم و شكاك راهم را مي كشيدم و مي رفتم. حتي يكبار ديدم چند نفري از مقابلش گذشتند و او به آنها وقعي ننهاد و منتظر ماند تا من به آنجا برسم و ساعت را از من بپرسد. شك و اضطراب و بدبيني بر من چيره شد و سرانجام يك صبح راهم را كج كردم و از آن روز از مسير ديگري خودم را به سر خيابان مي رسانم و نميدانم حالا او براي ساعت پرسيدن چه كسي را نشان كرده است و كسي چه مي داند، شايد يك روز مرا پيدا كند و آشكار شود چه از جانم مي خواسته!
- جایی میان کلمات قصار اورسن ولز، فیلمساز شهیر، سخنی به این مضمون خواندم:«از تلویزیون متنفرم درست مثل بادام زمینی اما از خوردن بادام زمینی نمی توان دست بردارم!» من البته میانه چندان خوبی با بادام زمینی ندارم و در بهترین حالت هم حظی به من نمی رساند اما با خواندن این جمله چنان مرض به جان افتاد که تا پایان وقت اداری به چیزی غیر از بادام زمینی نتوانستم فکر کنم. نمیدانستم و نمی فهمیدم چه مرگم شده است. سرانجام زمان بازگشت به خانه که رسید با حرص و ولعی خاص و تماشایی از اولین بقالی، بسته ای بادام زمینی از نوع سرکه نمکی خریدم و تا پایم به خانه رسید لفافش را دریدم و پیش از ناهار، کار محتویاتش را ساختم تا به آرامش رسیدم. البته همچنان کاری به کار تلویزیون نداشتم! عجب حکایتی است این چیزهای دوست نداشتنی اما ترک نشدنی!
- خانه ام کوچک است اما در به در پی راهی می گردم که بشود یک میزد گرد چوبی جمع و جور وسط هال برپا کنم. میزی که بتوانم چارتا صندلی لهستانی عزیزم را دورش بچینم و شمعی در مرکز میز بیافروزم و آن دورتر موسیقی آرامی هم به آواز درآورم. تا بشود شاید بعضی از صندلی ها پر شود و همنشینی و شاید همکلامی به هم رسد. تا اگر تنها هم باشی در پرتو آن نور کوچک وسط میز، کتابی به دست گیری و گهگاه قهوه ات را در فنجانی سپید مزمزه کنی و گاه سیگاری بگیرانی و رقص دودش را به تماشا نشینی و اگر دیگرانی هم باشند که ان سه صندلی خالی را پرکنند بلند بلند برایشان سطرهایی از آن کتاب یا سطرهایی از قلمی های خودت را بخوانی از سکوت سخاوتمندانه شان سرشار شوی. حیف که مانده ام چطور می شود میزگردی جور کرد که هر وقت بخواهی علمش کنی و هر وقت اسباب زحمت شد جمعش کنی؟
- موسم انتخابات است و باز حواسم را جمع کرده ام کجا و کدام ستاد آهنگ یار دبستانی را طنین انداز بلندگوهایش می کند تا همانجا وسط خیابان با مطلع پرشور و مو بر تن سیخ کننده اش، دم بگیرم و زمزمه اش کنم و بقول معروف جو آرمانخواهی و امید مرا بگیرد که خونم به جوش آید و چندتا روزنامه بخرم و از انرژی و نشاطی که در من می خروشد خانه خودم را کمی روشن تر کنم. هرچند به اندازه روزهای روشن خرداد 76 جوان و احساساتی نیستم اما هنوز این آیینها چون اعیاد سبز، سر ذوقم می آورد. از تماشای مناظره ها و سخنرانی های کاندیداها هنوز هیجانی می شوم و با هر کسی، غریب و آشنا، سر صحبت انتخاباتی می گشایم. روزهایی از جنس دیگر که هیچ نسبتی با روزمرگی قبل و بعدش ندارد. اگر بشود که تیم ملی هم برنده شود که کولاک می شود. تا آن شب، میان غوغای بزرگ مردم و ستادها شیرجه بزنم. میان ولوله ای از جنس یار دبستانی و ای ایران و پرچم سه رنگ ایران و تصاویر ریز و درشت کاندیداهایی که دوست داریم یا نداریم و همه اینها بماند تا روز انتخابات و فردای انتخابات تا شاید نتیجه، چیزی شود از جنس آن اخبار رویایی نتایج اولیه در بامداد سوم خرداد 76 (دقیقا 12 سال پیش) و شاید هم نشود. اصل، این حال و هوایی است که چند روز و شبی بر شهر حاکم می شود و نمیدانم چرا همینجور الکی اینقدر دوستش دارم. اصلا همان یار دبستانی مارا بس!
يك خواهرزاده ده ساله عشق فوتبال دارم كه فوتباليست هم دارد مي شود آن هم در زماني كه آتش فوتبالي من چنان سرد و خاكستر شده كه زبانه كشيدنش را محال مي بينم. ما كه مال دوران مارادونا و فان باستن و گوليتيم و مال دوران كانتونا و باجو و مالديني. كجا مي توانيم به اين اسباب بازي هاي امروزي دل ببنديم. كجا مي شود رئال و بارسا و ميلان و منچستر آن زمان را با مدلهاي امروزيش قياس كرد.
بگذريم كه حرفم اين نيست و اين بچه ها هم كه فوتبال ديگري جز فوتبال امروز نديده اند كه توقع قياس باشد. نكته اينجاست كه او مي آيد و پيش من با چه شوري از اخبار فوتبال مي گويد و مثلا مي گويد امشب بازي بارسلونا و رئال را حتما نگاه كن تا درباره اش با هم حرف بزنيم و در مقابل واكنشهاي سرد و بي علاقه من هم كه هم تماشايي است و هم باعث شرمساري. چنين شد كه حقيقت هولناك فاصله نسلها رخ نمود، فاصله اي كه پر شدني نيست. فاصله اي كه من براي نخستين بار از زاويه ديد نسل قديمتر لمسش مي كردم و برايم تازه اما حزين بود. نسل جديد هميشه از چيزهايي حرف مي زند كه براي نسل پيش تمام شده و نسل قديم هم هماره مي خواهد از چيزهايي بگويد كه براي نسل جديد هنوز آغاز نشده است. به همين سادگي اختلالهاي ارتباطي گاه منجر به انقطاع، ميان دو نسل عارض مي شود و انگار هيچ كاري هم نمي شود كرد. اينگونه است كه والدين و فرزندان تنها مي توانند با هم مهربان باشند و گل بگويند و گل بشنوند و بخندند، بي هيچ ديالوگ و گفتمان حقيقي كه بشود نزديك تر شوند. نسل قديم با سكوت و حسرتي و نسل جديد به خيال خودش با لطفي و دركي رابطه نيم بند را سرپا نگه مي دارند.
زماني كه در اين منازعه سمت نسل جديد بوديم، اوضاع بهتر بود، چون به خيال خودمان جاي حق نشسته بوديم و خدا را هم بنده نبوديم و گوشمان هم شنوا نبود به حرفهاي بزرگانه. ولي حالا آرام آرام داريم به اين ور ماجرا مي رسيم. خيلي چيزها را مي دانيم اما ديگر جاي حق هم ننشسته ايم كه از تعصب با طراوت آن روزها چيزي نمانده براي مبارزه كه همه چيز هر چه گذشت بيشتر مات و مبهم و گم شد. توي اين راه مه آلود اكنون داريم به سمتي مي رسيم كه بازندگي اش از پيش منقوش است بر لوح روزگار.
و اين چرخ دوار همچنان و هنوز
چه بي رحم و چه بي درنگ
در گردش هولناك خود
مومن است و مصمم است و بي ترديد.
ما كجاي كار اوييم آخر؟!
هزار حرف داري و همه را خنثي كرده اي تا فرياد نشود.
هزار ياد را زير خروار خروار فكر خام مدفون كرده اي.
از كنار هزار آرزو و هوس چه بي خيال و غافل گذشته اي.
هزار سودا را به چند وعده خرد فروخته اي.
به وعده ناني، آبي، آسايشي.
و حالا سكوتت چه سبك است و چه ارزان.
اما دشنه يادها و آرزوها و حرفهاي فرو خورده چه كاري است.
روزي فرو خواهد نشست بر گرده فراموشي ات.
و هيچكس؛ هيچكسِ هيچكس
بازندگي ما را به جا نخواهد آورد.
و هيچكسِ هيچكس به هيچكسِ هيچكس نگويد،
چرا مسير باخت از فراموشي گذشت.
و هيچكسِ هيچكس نفهمد،
و هيچكسِ هيچكس نبيند، نيابد،
بودن و ماندن برنده را.
وهر يك به خود گويند،
كه چه روياي بي رمقي از سر گذشت.
و من سر در گريبان خود خوانم،
كو آن دوربرگردان رجعت؟
كجاست خواب بزرگ من؟

در روزهای پایانی سال در مجلس ختمی شنیدم که واعظ می گفت که با این همه عید فرخنده دینی چرا به پیشواز نوروزی برویم که پایه گذارش سلطانی ظالم و جائر بوده است و خرافات است؟
همان روزها بود که بهار از ره رسید و نسیم خنکش را به آفتاب ملایم و خواستنی اش آمیخت و بر صورتم نواخت. گلها به ناز و عشوه سر از غنچه هاشان برآوردند و رنگ و عطر افشاندند همه زمین و زمان را. پرندگان رنگارنگ به آوازی جرس، تکاپو و زیستن آغازیدند. آنگاه باران با نوایی خوش، عزم به بارش گرفت و سبزِ روشنِ سبزه و علف و درختان را درخشان تر ساخت و عطرِ طراوت و سرمستیِ هستی را در تمام فضا به رایگان پراکند. این همه، ضیافت و حال و هوایی آفریده که همه وجود و تن جان آدمی آن را در مناسبت با خود می یابد و می شناسد و از آن سرشار می شود و تر و تازه و شاداب.
آنگاه بود که سخنان واعظ در یادم آمد و با خود اندیشیدم، خدا که همیشه نباید همه چیز را از راه شریعت به آدمی بگوید. گاهی می آید توی صورت بنده اش آشکارا می گوید که امروز هم عید ویژه ای است برای تو. پر از نعمت و زیبایی. پس از آن بهره گیر و مهلت از دست مده. او که طبیعت را چون عروسان، اینچنین بزک می کند و بر تخت می نشاند و در معرض تماشای آدمیان قرار می دهد. پس این رستاخیز به چشم دیدنی، این همه شکوهِ رویش و آغاز، این همه اعتدال و خنکا، این همه طروات شورانگیز، مگر جز مبارکباد و عید نام دیگری بر خود می گیرد؟ تابلویی چنین بی نظیر مگر خبر نمی دهد از سرپنجه قهار نقاش خود؟ نوروز عید بزرگ طبیعت است و ما انسانها هم چون جزئی از طبیعتیم در این بزم سهیم هستیم و کاش بیشتر بهره جوییم.
همیشه گفته ام، بهار کوتاهترین و گذرا ترین ضیافت ها و زیبایی هاست که اغلب فرصت سرشار شدن از آن از دست می شود. کاش امسال مجال از کف نرود و توشه یک سال را از این مهمانی و چراغانی با شکوه طبیعت و هستی، برگیریم و انرژی عظیمش را از لحظه لحظه اش بیرون بکشیم. کاش!
اين آخر سالي فشار و حجم و همه چيز كاري شديدا رو به ازدياد است و خانه هم كه بخواهد تكانده شود و اصلا در حال زير و رو شدن باشد، توي خانه هم زندگي نداري و همه فكرها و ايده هايت مي ماند توي سرت يا اصلا نمي ماند.
دوست دارم بنويسم و حرف هم بسيار هست اما دريغا مجالي، دريغا مجالي!
پس منتظر مي مانم تا سال نو شود و با فراغ بال بيشتر و شايد با شمايلي تازه تر قلم به سخن به گردش درآيد.
فعلا ماييم و ما و كار بيرون و كارِ خانه و كار و كار و كار...
تا به وقت نوروز همه سرشكن شوند.
آدمها همگی به نوعی هم پولدارند و هم بی پول. گروهی نسبت به گروه دیگر پولدار به حساب می آیند و همانها نسبت به یک گروه دیگر بی پول. گروهی سخت می کوشند که خود را داراتر از آنچه هستند بنمایند و با سیلی صورت خود را سرخ کنند و برعکس عده ای تلاششان بر این است که خود را ساده تر از ثروتشان نشان دهند.
هریک از ما هرگاه در محافلی هستیم که اهالی آن اعیانتر از ما هستند به آرامی در پوستین خود فرو می رویم و کمتر اظهار وجود می کنیم و هر آینه که در محفل مردم فرودست تر از خود حاضریم، متکی بر نفس خود شروع به جلوه گری می کنیم و جوری که به چشم بیاید تواضع می کنیم. به بالادستی احترام می کنیم و از زیر دستی توقع احترام داریم.
همه ما در هر طبقه ای که باشیم دوست داریم پله ای بالاتر بایستیم تا نرم نرمک به طبقه یا طبقات بالاتر دست یابیم و در عین حال در مجامع اظهار می کنیم که از پول و مال دنیا بیزاریم و به داشته های خود قانع. هرکه را هم که محسوستر به سمت طبقات بالا بتازد دست می اندازیم و انگ دنیا دوستی بر او می چسبانیم و در نهایت روند و منش خود را از همه عالم متعادل تر می یابیم و سخت مدافع آرای خویشتنیم و انگار همه این حرفها قوانین نانوشته اما محکم خلقت و عالم است.
همه این فکرها با تماشای فیلم بی پولی (حمید نعمت ا...) و حواشی آن به ذهن من هجوم آورد. یادم آمد که این پول (داشتنش یا نداشتنش) چه نقابها که روی صورت ما ساخته و می سازد. فیلم بی پولی هم روایت بامزه آدمی متوسط است که بی پول می شود و تا با خاک روی زمین یکسان نشده مقاومت می کند و حفظ ظاهر می کند. تا زمانی که فرزندش بیمار می شود و به ناچار نقاب خود را می شکند و ظاهر و باطن همان چیزی می شود که هست.
در ویژه نامه جشنواره فجر مجله فیلم، حمید نعمت ا... درباره فیلم جدیدش بی پولی به جای یادداشت کارگردان، مونولوگ بامزه ای از دوست پولدارش نقل کرده که به نظر نوشته خودش می آید. من که خیلی خوشم آمد و برایم روشنگر بود، چرا که پر بود از صراحت و صداقت و اعتماد به نفس گوینده در تمایل و علاقه اش به پولداری، بی هیچ تعارف و رودربایستی. کاش ما هم اینقدر، اینطور تمایل ها را پنهان نکنیم که گمان نکنم شدنی باشد. من که گمان نمی کنم بتوانم. این مونولوگ را در پایان این یادداشت می آورم که نقلش تلنگر خوبی است برای همه رفقا:
مونولوگ دوست پول دار من: «از خودم خوشم می آید، چون من بی تردید آدم حسابی هستم. من لیاقت آدم حسابی بودن را داشته ام، به همین سادگی که بسیاری این لیاقت را نداشته اند. ما اقلیت آدم حسابی ها، چشم و چراغ فامیل و خانواده ایم. ویترین جامعه ایم. ما از دور چشم گیریم. از نزدیک دل رباییم. برازنده و ارجمندیم. پول دار و آبرومندیم. باعث خجالت نیستیم. ماها رو همه جا دعوت می کنن. بیشتر به ما نگاه می کنن. می خوان ما رو داشته باشن. حتی به ماشین آدم دم در خونشون افتخار می کنن. پولدارها مثل گلهای درشت باغن. گل سرسبد، ماییم. همه قناری ها و بلبل ها میان می شینن رو شاخه پول دارا. بی پول ها کلاغ هم رو شاخه شون نمی شینه. من برای پول، برای با ارزش بودن، کار کردم و استعداد نشون دادم و پول در آوردم و خودمو بالا کشیدم و صاحب آبرو و زندگی شدم. چراکه من از بی پولی چندشم می شه.»
یکی از رفقای قدیم امروز برایم گفت که شب پیش خواب مرا دیده است. خوابی غریب و نامنتظر.
توی خواب مرا دیده که با چشمانی به تمامی کور شده، در آرامش و امیدم و در عجب آمده که چرا گله از بلای کوری ندارم و چرا اینقدر امیدوار و شکیبا. زنی را در کنارم دیده است که احتمال می دهد همسرم بوده باشد آخر همسرم را ندیده هنوز. زنی که وفادارانه به احوالم رسیدگی می کند و باز رفیقم در شگفت آمده که چطور است که این زن هم پر از امید و عشق با بلایی که بر من آوار شده سازش کرده و انگار نه انگار. و از همه جالبتر تر جمله ای در خواب از من شنیده که برای هر دوی ما تازگی دارد. در خواب در همان حالات حکیمانه و صبورانه به او گفته ام:
رفیقم می گوید احوالاتت جوری بود که انگار دلبسته و امیدوار همان نسیه هایی و به همانها دلخوشی.
در حالتی بوده ام که انگار سکانسی از فیلمهای مرحوم حامی بوده است با آن دیالوگ! آیا کسی تعبیر این رویا را می داند یا شاید باید دست به دامن یوزارسیف شوم؟ خیر است یا ...؟ خیر است انشاا... اما فارغ از چیستی تعبیرش خیلی حال کردم با تصور این توصیفات از خودم. آن آرامش و آن امید و آن عشق، چیزهایی که کم کم باید گفت مگر توی خواب ببینی! آن هم در این روزها که اغتشاش ذهنی و فشار کاری در اوج است و بیش از هر زمانی خسته و ناخرسندم و سکون و آرامش روز به روز آب می رود و جای خود را به حرکت و اضطراب می دهد. تصور آن حالات روحانی هم دلپذیر است و چه رسد به اینکه آن جمله مشتی را هم گفته باشم. حتی کوری اش هم آزارنده و ترساننده نیست شاید کوری آن باشد که چشم بر این سگ دو پی مال دنیا ببندیم و چیزهای نادیدنی را بنگریم و مبحث چشم دل باز کن که جان بینی و... که البته این دم دستی ترین تعبیر است اما خدا به خیر بگذراند!

و باز ده روز محرم گذشت و روسیاهی اش ماند برای زغال و باز خیالمان است که محرم سال بعد بیشتر دل ببندیم و دم بگیریم. عین ماه رمضان که آرام میان آنهمه دعوت و افطار و بیا و برو و سریالهای جورواجور و خواب و بیداری می گریزد و همیشه خلوتمان می ماند به قرار سال بعد که وعده محرم نیز همیشه به سال بعد است.
به سال بعد که بشود مثلا پیراهن سیاهی خرید که همیشه می ترسم نکند که به کار دیگر آید که بلا دور است اگر خدا همراه است.کاش بسان بچگی ها از دل سپردن به این عکسها باز بشود راه به اصل برد. از رنگ و رقص چلچراغها و از چرخ علمها، از جنبش چالاک سنج و طبل و زنجیر و از ضرباهنگ تندِ دستهایی که بر سر و سینه می کوبند. از طعم و رنگ شله و قیمه و چای و شربت و از لمس دود و عود و کاهگل و از اشکریزان سوزان آنهمه شمعِ آرزو. و اصلا از دست عاشق و مهربانی و سن و سال داری که انگشتر فیروزه بر خود نشان دارد و گرد دارچین از میان سرانگشتانش بر سطح یک عالمه شله زرد خوش منظر فرو می بارد و روی همه آنها درست و خوانا اما کمی بدخط می نویسد یاحسین.
توضیح: عکسهای برادرم از عاشورای امسال در مشهد که البته من هم آن دور و برها کنار دستش بوده ام و به نظرم عکسهای زیبایی شده است.
دیگر تعجب نمی کنم وقتی یاد آن بلیط پاره کنِ مفلوکِ سینما در آن نمایش طنز تلویزیونی می افتم که در خانه و زندگی اش، هر چیز کاغذی را، بی اختیار پاره می کرد مثل چکها و قبوض آب و برق و صورتحسابها و هر کاغذی را که به دستش می دادند. فرزندش کارنامه پر از 20 خود را با ترس و لرز می برد تا به نظر پدر برساند و هی می گفت اگر این بار هم پاره شود چه ها در مدرسه بر سرش می آید و ناظم گفته دیگر کارنامه جدیدی برایش صادر نمی شود و الخ. و پدر هم هی به او اطمینان می داد نگران نباشد که این بار حواسش هست. اما تا سر انگشتانش کاغذ کارنامه را لمس می کرد باز همان آش بود و همان کاسه!
دیگر تعجب نمی کنم وقتی می ببینم چارلی چاپلین در عصر جدیدش، با آن دو آچار بد شکل، هر آنچه که کوچکترین شباهتی به پیچ و مهره دارد را می پیچاند از دماغ این و آن گرفته تا دکمه های لباس خانم ها را! یا آن لحظه که که فرو غلتیدنش میان چرخ دنده های عظیم و چرخان، چون رقصی سرخوشانه تصویر می شود.
دیگر تعجب نمی کنم وقتی گرگور زامزای قصه مسخ، یک روز صبح وقتی، روی تختش، از خواب بیدار می شود می بیند تبدیل به یک حشره عظیم شده است. و تعجب نمی کنم وقتی کافکا، کارمند ساده و منظم اداره بیمه و خالق قصه مسخ، در یکی از روزهای کاری انقدر خون بالا بیاورد که بمیرد.
و همه این بی تعجبی ها از این بود که دیشب برای بار آخر تعجب کردم وقتی نشسته بر صندلی یک کافه، قلم بدست گرفتم تا برگ سفارش را پر کنم و تحویل متصدی صندوق دهم. قلم را که بر کاغذ فرم نهادم بلافاصله به عادت این همه فرم و گزارش کار که در روز پر می کنم، می خواستم شروع کنم به ثبت تاریخ فرم و تاریخ و ساعت درخواست و تارخ و ساعت ارجاع و شرح اشکال و امضا و الخ! که از آن هپروت بیرون آمدم و فرم سفارش را همانطور که باید پر کردم اما احتمالا برای بار آخر تعجب کردم.
چند سال پیش رفیق سفر کرده ام، فرزان، قصه ای برایم خواند. کاش فرزان عزیز یا هر که به این قصه کوتاه دسترسی دارد متن اصلی آن را به من برساند که نیافتمش. قصه مردی که خود را به میان چرخ دنده های یک ساعت عظیم می اندازد تا متوقفش کند. جسم و جان مرد، میان قدرت چرخ دنده ها خرد و نابود می شود اما ساعت تنها لحظه ای از کار باز می ایستد و باز به کار خود ادامه می دهد!
و این بحث ادامه دارد انشاا... و باقی بماند برای پست بعد.
از زمانی که بیشتر پیاده روی می کنم انگار چیزهای بیشتری می بینم و توجهم بیشتر جلب اطراف شده. بیشتر به آدمها و ساختمانها و ماشینها نگاه می کنم و بیش از پیش آب و هوا را لمس می کنم. پیشتر هم و غم و فکر و ذکرم وقف مبدا و مقصد می شد اما حالا خودِ راه هم عالمی دارد. از رنگ آسمان و شکل ابر گرفته تا جنس کفپوش زمین زیر پا و جنس توی ویترین مغازه ها و جنس آدمها...
وسط شهر آهنگری دیدم خیلی پیر در دکانی خیلی قدیمی که با کوره ای کوچک، به آرامی پتک می کوبید و بیل و کلنگ و داس می ساخت و هنوز می ساخت. برای که؟ نمیدانم، از آن مردان آخرینی که خودشان و پیشه شان بی دنباله اند اما او بی خیال این زرت و پرت های ما بود و آرام و صبور پتک می زد و می ساخت و می ساخت...
وسط شهر کافه ای پر هیاهو یافتم به سبک کافه های قدیم با میزهای فلزی و دیوارهای پوشیده از کاغذ دیواری های بته جقه و کرم رنگ قدیمی که حالا انگار به قهوه ای می زد. با تصاویری از جهان پهلوان تختی و شمایلی از علی، با کاسه بشقابهای نیکلی و نان معمولی و چای دیشلمه و نیمرو. مخصوص صبحانه و ناهار و شام، خودِ جنس. از آن کافه هایی که پاتوق کارگران و عمله بناهاست. (شبهای گلوبندک چه ناتمومه/ همه کنار هم تو قهوه خونه). انبوه مشتریان را پذیرا بود و مشتریان یا به انتظار غذا بودند و یا مشغول خوردن. سر فرو برده در کار خویش، با چه اشتها و حالی نانها را لقمه می کردند و ته کاسه می کشیدند. آنها هم بی خیال اینهمه تشریفات و آداب که بخوردمان داده اند و هنوز نیاموخته ایم، لذت نیمرو را زندگی می کنند و لقمه از پی لقمه می گیرند و می سازند و می بلعند...
و دیدم پوسترهای تمام رنگی یوزارسیف را و دیدم مردمان را در رفت و آمد سریع و دیدم ماشینها را بی هیچ وصفی و بی هیچ حال خاطره ای و دیدم خود را غریق و گمگشته ناظر بر غرقه گی خویش...
آیا می شود چونان آن کافه و مشتریانش و آن آهنگری و آهنگر پیر سرسختش، آخرین فریادهای بودن به قانون خویش را چند صباحی بیشتر، پیوسته و بلند اما خاموش، آواز براریم؟ یا خود به دست خویش محلول این حلال درندشت و وحشی گردیم؟


نخلستانی بی خانه خداوندگار و نخلهایی هنوز سبز
بعد از ظهر حالا نه چندان دلگیر جمعه است. نه چندان دلگیر چون حالا جمعه هم فرقی با روز های دیگر هفته ندارد. صبحش چندان نمی شود خوش گذراند تا شبش دلگیر شوی چون صبحها، لا اقل بخش اعظمش به خواب می گذرد جهت تسویه حساب کسری خوابهای هفته و جواب دادن به یک هفته هوس و آرزوی خواب نوشین بامداد رحیل که باز دارد پیاده را ز سبیل!.... باری عارض بودم که بعد از ظهر جمعه است و پی حرف می گردم برای نگاشتن و ادای دین به روزنوشت بی رمقم. چیزهایی که به ذهن می آیند یا مناسب داستان های بلند و نیمه بلندند که هماره همان گوشه ذهن بایگانی و مختومه و نابود می مانند یا جرقه آسا و گریزایند و تا وصل من به صفحه کلید و قلم نمی پایند. اما باید چیزی نوشت که هی نخورد توی پر رفقایی که گاهی سر می زنند به اینجا و هی مطالب قبلی را می بینند و خیلی باید صبور باشند که ناسزایی خواسته و ناخواسته روی لب و توی ذهنشان رو به من به هم نرسد. ناچارم به شرح و تفصیل وقایع تا حرفی از سر حوصله و ذوق به هم رسد.
1- پس از مدت مدیدی آلبوم پرنده بی پرنده رضا یزدانی را باز از نو و از اول تا به آخر گوش دادم. عجبا که آلبومی پر خون است و پر زخم و البته زنده. شاید همین خونهاست که از میان همان زخمها به سر و روی مخاطب می ریزد و چون گردابی او را به خود می کشد. زخمه های سرحال رضا یزدانی به گیتارش با آن صدای مجروح و بی تعارفش بی برو برگرد تاثیرگذار است. میان این همه آهنگ جفنگ و تهی که سازندگانش اول آهنگ اسامیشان را با غرور اعلام می کنند که دی جی فلان و دی جی پشمدان، تر و تازه می شوم آنگاه که آهنگهایی می شنوم که انقدر درد و زخمشان اصیل و ملموس است و همدرد؛ بیخود نیست که این همه عمر می کنند این آهنگها. این آلبوم بازتابنده دوران یگانه ای از زنگی کم بار من است، دوران حکم کیمیایی، دوران لاله زار، طغیان آخر. اگر این آلبوم دم دستتان است لا اقل سری به پرنده بی پرنده و لاله زار و کافه نادری و غیر مجازش بزنید! آنجا که می گوید:
2- و نیز پس از مدت مدیدی فیلم سترگ پالپ فیکشن (داستان عامه پسند) شاهکار استاد تارانتینو را باز از نو و از اول تا به آخر به تماشا نشستم. این یکی هم پس از 14 سال همچنان بدیع است و زنده و البته پرخون و درخشان. البته حالا که که آثار بعدی استاد را مثل کیل بیل (بیل را بکش) و ضدمرگ را دیده ام پالپ فیکشن در نظرم خالص تر و دلنشین تر نشسته. پالپ فیکشن به نسبت آثار متاخر تارانتینو خیلی جمع و جورتر و خودمانی تر به نظر می رسد که این به یقین محصول بودجه محدودش بوده است. چیز عجیبی که در سینما هست این است که وقتی پروژه جمع و جوری مثل پالپ فیکشن را رهبری می کنی احتمال اینکه آن اتفاق فرخنده بیفتد و آن اثر ماندگار شود بیشتر است. شاید چون با عوامل و فاکتورهای محدودتری سروکار داری كه در تجربیات رفاقتی و دور همی امکان رسیدن به اوج های باورنکردنی بهتر فراهم می شود. آخر اول باید صفا و خلوصی بهم برسد تا اوجی میسر شود. دو قسمت کیل بیل را که نگاه می کنم و البته دوستشان دارم چیزی در آنها مشهود است و آن اینکه تارانتینو کشتی پروژه ای چنین بزرگ را با مرارت و دشواری جانفرسایی به ساحل امن رسانده. این رنجها در رگ پی اثر دویده اند و دیگر به آسانی نمی شود سراغ آن طمانینه و خلوتی، آن آفتاب صبحگاهی و آن خلوص و صفای آدمهای پالپ فیکشن را در کیل بیل گرفت. در مورد خود فیلم چیزی نمی نویسم چرا که حس می کنم برای اینکه درباره چنین فیلمی چیزی بنویسم هنوز خیلی بچه و خام هستم اما چیزی که در این شاهکار مسلم این بار بیشتر به چشمم آمد درونمایه هایش در باب عشق و ایمان و رستگاری بود که انگار با توجه مقتضیات آدمهای امروز دارد روز به روز افسانه ای تر و دست نیافتنی تر می شود. انگار رفته رفته داریم از درک مفهوم ظاهری کلماتی چون ایمان و رستگاری و حتی عشق هم ناتوان می شویم و چنین است که حالا این کلمات پیش چشمانمان قلنبه و نامفهوم می آید و البته ناکارآمد. ادراک گوهر درون این معانی که پیشکش! زندگی شهری که سر و تهش کار و درآمد و مصرف باشد، چه نیازی به ایمان دارد و چه چشمداشتی به رستگاری؟ اینها هم می رود روی تمام حسرتهای فراموش شده بشر که عادت می کنیم باز!
پی نوشت: جواب دو کامنت مفصل ماند برای پست بعدی. دوستان حلال کنند.
پی نوشت۲: می خواستم به خاطر حرمت رفقا بگویم حداقل یک هفته ای نخواهم بود. گفتم فقط محض احترام چون کم پیش آمده توفیق پیدا کنم و فاصله بین نوشته هایم کمتر از یک هفته شود! پس تا بعد!


