تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

دیدار با کَسَبه - اپیزود چهارم

کاسب شماره چهار: بساط دارِ مایسطرون

داشت پاییز می شد و رفیقم گفت چه حالی می دهد دم پاییز که البسه پاییزه را از گنجه بیرون می آوری و می پوشی، توی جیبش اسکناسی هرچند بی مقدار، بازمانده از سال پیش پیدا کنی! راست می گوید، آغاز پاییز همین خنکای ملسی است که از پس تابستان و باد و بارانهای پراکنده بر تن آدم می نشیند که یاد بالاپوشهای پاییزه کنی  و کودکانی که آماده مدرسه می شوند و ایستگاههای اتوبوسی که پذیرای محصلها در انواع سنین، از دبستانی تا دانشگاهی است. مثل ایستگاه میدان فردوسی که اول خط 16 قاسم آباد بود و دانشجو که بودم، من و خیلی از دانشجو ها دم خیلی از غروبها یا روی نیمکت ایستگاه یا روی صندلی اتوبوس  به انتظار می نشستیم یا می ایستادیم که اتوبوس یا بیاید یا راه بیفتد و آنجا میان آن گرگ و میش غروب پاییز، غرق تماشای درخت تناور آن سوی خیابان  می شدم که از هجوم کلاغها به سیاهی می زد. تا اینکه آقای راننده با آن ابهت حماسی بر صندلی اش تکیه می زد و دنده را جا می انداخت و اتوبوس بنزش به راه می افتاد و می رفت و می رفت و بین راه از انبوه بچه مدرسه ای ها هی پر و خالی می شد و گاه به حد انفجار می رسید از فشار و هل و از صدایی آمیخته از صدای بچه ها و زنان و آهنگهای رادیو. هرچند صدای اصلی صدای درها بود که هی فسشان در می آمد و باز و بسته می شدند. به مقصد که می رسیدیم دیگر هوا تاریک و شب آغاز و سرما صریح تر شده بود و ما از آنجا سلانه سلانه سوی دانشکده و کلاسهای درس منور از نور مهتابی و استاد و رفقا راه می پیمودیم.
انگار پاییز و تحصیل بدجور به هم قفل شده اند و هرگاه بخواهیم یادی از برگهای رنگ رنگ خزان کنیم ناگهان تصویری از یک کیف مدرسه هم به دنبالش می آید. همین روزهای اول پاییز بود که از کنار یک دکان نوشت افزار لوکس یا همان لوازم التحریر خودمان گذشتم و ناخواسته وارد آن دکان شدم و دیدم چه غوغایی است. آغاز سال تحصیلی بود و دکان از کودکان و مادران سرگرم خرید پر بود و من نیز حاسدانه لحظه ای خودِ کودکم را در کنارمادرم در لوازم التحریری در بیست و چند سال پیش یافتم که مادرم سخت مشغول بود که همه اقلام اساسی را برایم تهیه کند. دفترچه در انواع اندازه، 40، 60 و 100 برگ، مدادهای سرنتراشیده سیاه و گلی، پاک کنهای پلیکان قرمز و آبی ایرانی، تراش یا همان سرکن که نمیدانم چرا گفتند بی کلاس است و باید بگوییم مداد تراش؟، خط کش های شکل دار و چوبی، دفترچه یادداشت و یک جامدادی به شکل مداد که نوکش پاک کن بود و درب انتهایش سرکن داشت، کاغذ کادو و نایلون و نوارچسب جهت جلد کردن کتب و دفاتر و کیفی که کمی خوشگل تر از باقی اقلام باشد و غم و ترس سال اولی بودن را کمی التیام بخشد. پدر مادرها می کوشیدند نوشت افزارهای خوشگلی بخرند که بچه به درس، به این مقوله مهیب روی خوش نشان دهد و رم نکند از همان اول. پدرمادر من هم در عین محدودیت وسع، سال اول سنگ تمام گذاشتند و به عنوان پاداش برای اینکه می خواهم مدرسه بروم کلی کتاب داستان  و پاک کن و تراش و نوشت افزار جذاب برایم خریدند به علاوه یک پازل زورو که عمری عشقم بود و ماند. یادم هست آن سرکنی که شکل جعبه نوشابه بود و یادم هست که آن شب پدر مادرم که فردایش داشتند فرزند چهارم و آخرشان را راهی مدرسه می کردند از من پرسیدند که مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را؟ و من چون آنها آن روزها ناگهان این همه چیزهای قشنگ برایم خریده بودند به طرز کاسبکارانه ای هر دو را دوست داشتم و راحت گفتم. یادم هست برادر و خواهرانم هم که اتفاقا در آن سال یکی قرار بود اول راهنمایی و یکی اول دبیرستان و یکی اول دانشگاه برود هیجان داشتند از اینکه آخرین فرزند هم پای به مدرسه می نهد و البته کمی به خاطر توجه خاصی که آن سال از سوی پدر و مادر به من شده بود، حسودیشان می شد. و یادم هست حماسه جلد کردن و اسم نویسی کتابها و دفترها که در اتاق بچه ها در خانه چند شبی به راه بود و قیچی می برید و چسب می چسباند و باز بعدی و بعدی و بعدی.
همان روزها و سالها هم از اسباب تحریر هرچه داشتیم و هرچه برایمان می خریدند باز هم دلمان می رفت برای خرت و پرت های اجق وجق توی کیف دیگران و زیر ویترین دکانهای نوشت افزار. سرکن فلزی کوچک یا مداد تراشهای رومیزی می خواستیم که تیغه اش کند نشود و مداد فشاری روترینگ (مداد فشاری را هم بعدها گفتند بی کلاس است و گفتند که بگوییم اتود اما من نمی گویم) و جامدادی آهنربایی و خط کش فنری و الخ. همان سالها که همکلاسی های ننر و بچه پولدار هم هر روز با یک فیلم و سیانسی آتشی به جانمان می زدند. هر روز یک خنزر پنزر جدیدی می آوردند و پزی می دادند و حالی می گرفتند و می رفتند تا فردا که باز بیایند و بگویند که این مداد فشنگی چنین را داییم از آلمان آورده  و آن پاک کن فلانم فشارش که می دهی ملق می زند و این مداد فشاری بَهمانم چراغ می زند و این جامدادیم آهنربایی است و عکس رویش مال کارتن خیلی باحالی است که روی ویدیو دیده ام و توی تلویزیون هنوز نشان نداده اند یعنی که شماها که ویدیو ندارید و بروید بمیرید و اسباب بازی هایی که یواشکی می آوردند و نشانمان می دادند و میوه هایی که تازه به بازار آمده بود و خوراکی های غریبی که آن زمان در دسترس هر کی هرکی نبود مثل موز و کیوی و شکلات های خارجی را می آوردند نشانمان می دادند اما تنها تنها می خوردند و اینکه تعطیلات چون ماشین داشتند مثلا به کدام ییلاقات  و نقاط دیدنی رفته اند مثل نقل دریا و بند گلستان و باباامان و از این قبیل دلبری ها. ما ها هم که بچه بودیم عقلی نداشتیم و دلمان برای این چیزهای تازه و خوشگل که بوی خوش بودن و حال و حول می داد می رفت و می رفتیم هوار می شدیم سر پدر و مادر نگون بختمان که چه نشستید که دیگران چه ها برای بچه هاشان می خرند و کجاها می برندشان و چرا ما پولدار نمی شویم و مگر ما چه فرقی با آنها داریم و از این حرفها. خدا ببخشد این بی عقلی های ما را که والدین را غمگین می کرد از این حسرت بدلی ناسیراب فرزندشان و فردایش می دیدی پدرت رفته چندتا موز خریده یا مادرت رفته یک سرکن فلزی کوچک خریده و سرمست می شدی با همان سرکن کوچک عزیز و در حد خودت میرفتی پز می دادی که یادم هست وقتی در کلاس گم شد چه عزایی گرفتم و چه خون دلی خوردم و چقدر شرمنده مادرم شدم اما باز هم آدم نمی شدم و این دکانهای نوشت افزار همیشه قبله آمال کودکی من ماند. جایی پر از اقلام رویایی که امکان تملکش دست نمی یافت.
پلکی زدم و حواسم سرجاش آمد و دیدم توی دکان لوازم التحریر توی کوک خرید مادران و کودکان رفته ام و می بینم بچه ها و مادران مرددند بین نوشت افزارهایی با تصویر جومونگ و اسپایدرمن و بتمن و من یادم نمی آمد دوره ما تصویر چه شخصیت سینمایی روی اسباب تحصیل بود شاید اوشین، شاید زورو! همین طور گیج و منگ اقلام زیر ویترین را دید می زدم که ببینم چیزی چشمم را می گیرد یا نه اما دریغ،  این تلاش را فرجامی نبود. حیرتا که حالا که انقدر داشتم که اگر دلم به چیزی کشید برای خودم بخرم، این دل دیگر فریفته هیچ یک از این همه اقلام توی ویترین و روی دیوار و توی قفسه نمی شد. با خود می گویم آن موقع که دیوانه وار شیفته و آماده بودیم از برای حصول هر آرزویی، توان و امکانش دست نداد اما اکنون که خرده توانی هست که خرده آرزوهایی برآورده شود، دیگر انگار فصل دیوانگی سر آمده.
توی این فکرها بودم که مرد نوشت افزاری را در کمال ادب در مقابل دیدگانم یافتم که آمده بود مثلا در خدمت من باشد و بپرسد چه می خواهم تا راهنماییم کند و این همه تنها در نگاهی و لبخندی و در لفظِ بفرمایید. ناگهان یخ زدم و در عین حال گوشهایم داغ شد. من آنجا چه می خواستم؟ آن هم همین حالا که دریافته ام دلم چیزی نمی خواهد! مغزم قفل شده بود و نگاهم روی چشمان مرد جوان نوشت افزاری گیر کرده بود که تمام قدر با آن پولیور مشکی یقه هفت شیک برتن، روبروی من و چشم در چشم من در انتظار جوابی از من بود در مایه های قیمت خودنویس پارکر و ستِ راپیدِ استدلر! توی آن حول و ولا و زیر آن نگاه نشد خودم را جمع و جور کنم که دروغی ببافم یا راستی بسازم که کلامی نا مفهوم و پیش فرض بطور خودکار از دهانم بیرون جست در مایه های ممنون و فقط داشتم نگاه می کردم یا بعدا خدمت می رسم و این جور تعارفات که خودم هم نفهمیدم و حتی فکرش را هم نکردم و همین که آن حرفم تمام شد از دکانش بیرون زدم و چند قدمی نگاه مرد نوشت افزاری را پشت سرم حس می کردم و تندتر می رفتم و خودم را دلداری می دادم که فوقش پشت سرم چیزی گفته در حد خدا شفایش دهد و برگشته سر کار و کاسبی اش. همین است دیگر، توقف بیجای خاطرات مانع کسب است و با ذهنیت کودکی که بروی در محل کسب مردم نتیجه اش همین است که حتی نمی توانی قضیه را آبرومندانه رفع و رجوع کنی و راهی جز فرار نمی یابی. هرچند جیب پاییز گاهی  اسکناسهای کهنه خاطرات را نشان آدمی می دهد که به یاد آوریم و به بی آبرویی اش می ارزد.
سرعتم را کم کردم تا نسیم پاییزی بر صورتم نشیند و باز بر خیالاتم فرو غلتم. کاش میشد بار دیگر در یک صبح پاییزی که شیفت ظهری باشم مادرم دستم را بگیرد و پیاده از خیابانی که مثل امروز شلوغ نباشد و پر از خلوتی و آرامش و درختان زرد و نارنجی باشد، به آن دکان لوازم التحریری ببرد که اقلا بیست دقیقه از خانه تا آنجا راه باشد و برسیم پیش مردِ پیر لوازم التحریری - مردی مرتب و نظیف با موی خاکستری و عینک قاب قهوه ای و ریشِ تراشیده، با جلیقه بافت و دکمه بستهء یقه پیراهن - که مثلا چیزی بخریم که نیاز مدرسه من است یا کتابی منگنه کنیم و آنگاه من شیداگونه محو ویترین شوم و چیزهایی را به مادرم نشان دهم و چیزهایی از او بخواهم. مرد لوازم التحریری با دقت کتابم را زیر آن دستگاه دوخت بزرگ و نارنجی منگنه کند و مادرم از آن همه چیز که نشانش داده ام و خواسته ام یکی را مثلا آن سرکن کوچک فلزی را که روزی در کلاس گم شد، برایم بخرد و توی مشتم بگذارد و باز دوتایی همان مسیر پاییزی آرام را برگردیم و به خانه برسیم و مادر تند برود سر وقت آشپزی که زودتر ناهار را برای من و باقی خانواده مهیا کند و من هم بروم یک گوشه دنج خانه با آن کتاب نو و تازه منگنه و با آن سرکن فلزی کوچک عشق کنم. عشق کردنی که خیلی دوام دارد و نظیرش را شاید دیگر نشود چشید. اصلا پاییز یعنی مادر به اضافه کودکی به اضافه یک دکان لوازم التحریری به اضافه حس پیروزمندانه خرید تنها یکی از هزار.

لینک های مرتبط:
دیدار با کسبه - اپیزود اول
دیدار با کسبه - اپیزود دوم
دیدار با کسبه - اپیزود سوم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:33  توسط گیدورا  | 

حظ آدینه


زیباترین لحظهء روز جمعه، آن لحظه است که سر صبح چشم می گشایی و سر از بالش بر می داری تا ساعت را بخوانی و ساعت را که بالاخره با چشمانی تار و مار و کورمال خواندی می بینی یا وقت رفتن سرکار است یا کلا دیر شده است و پس از اندکی و لحظه ای اضطراب و گیجی و واویلا، آخرش مغزت به تو پیغام می فرست و حلیت می کند که اصلا امروز نباید سرکار بروی احمق! امروز تعطیل است دیوانه! آنگاه بلافاصله و قبل از بروز از هرگونه سرخوشی و سرمستی، سرت شَپَلَق بر بالش می افتد و برای چند ساعت دیگر، باز به خواب شیرین فرو می غلتی یعنی اصلا غش می کنی! بعد که بیدار می شوی جمعه دیگر چیز خاصی نیست و تنها روزی دیگر است که می گذرد.



توضيح: عكس از وبلاگ فخيم A Man Called Old Fashion
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط گیدورا  | 

سلحشور کهنه

سلحشور روزگاران كهن
دلاوري ها كرد و رشادت ها نشان داد
تا آيندگان تنديس شجاعتش ساختند
آنگونه ايستاده و استوار و افراشته،
ملبس به زره و پای افزار و خود و
مسلح به شمشيري  بر زمين كوفته و
مزين به گوهران رنگ رنگ.
آنگونه آیندگان، پیکرش نیک پرداختند و
به رنگ طلايش رنگ آميختند

تنديس سلحشور روزگاران كهن،
با قامتي برپا و سرافراز و برازنده
با آن نگاه راسخ و حریف افكن
با آن غرش مهيب و ناپيدا در رخ
و با آن دستي كه شمشير آخته را
آنچنان بر زمين زير پا ستون ساخته
كه سنگ زير پا ترك بردارد اما
شمشيربه استحکام پا برجا بماند،
در پشت شیشه ای رو به آدمیان
ناظر نظارگان  ناظران گذران بود

تنديس زرین سلحشور روزگاران كهن را
آن عصاره جرات و جوانمردي را
آن كوه شكوه و بي ترسي را
آن مجموع جنگاوري و غيرت را
شبی از شبها، خانواده اي خريدند،
از میان تندیس های آن لوكس فروشگاه،
از پشت ویترین و از مقابل دیدگان رهگذران،
به خانه بردند و در گوشه اي از تالار پذيرايي
بر پايه اي چوبين نهادند، رو به مهمانان
مهماناني آمدند و مهمانانی رفتند
مهماناني ديدند و نگاهی دوختند ومهماناني نه
مهماناني سرانگشتانی بر وی کشیدند و مهماناني نه

تنديس سلحشور روزگاران كهن،
آن مرد مردستان، دیر زمانی
آن گوشه به تماشا بود و نبود و برجا بود اما
با همه بزرگي ديگر در چشم نماند که
دیگر نگاهی کنجکاو پی اش ندوید
تا سرانجام در روز مهماني بزرگ و جانانه
میان جنب و جوش كودكاني بازيگوش و پرغوغا
که شادان به گِردش مي گشتند و مي دويدند،
تندیس زرین لختی لرزید و جنبید و آنگاه

تنديس گچي سلحشور روزگاران كهن
آن جنگجوی راستین دیروز
چرخی زد و بر زمين خورد و هزار تكه شد و
کف آن تالار سپیدپوش از ذرات او شد و
آخرکار، به جاروی دستی و به جاروی برقی
گرد و خاکِ خاك انداز و خاكروبه شد
و البته به کسی زخمی نرسید و البته
كسي هرگز كودكان را سخنی نگفت
كه مبادا بشكنیدش!كه چرا شكستيدش؟!

از سلحشور روزگاران كهن
بسيار تنديس ساختند و بسيار فروختند و
بسيار بر گوشه تالارها نهادند و
بسيار شكستندش و بسيار بر مخروبه ها ريختند و
روزگاری که کارش پایان یافت،
از سلحشور کهنه تندیسی دیگر نساختند
تا سلحشوری نو یافتند و بپرداختند و
آنگاه پیکرش را بر تندیس ها بساختند و بفروختند و ...
و با او نیز باز همان و همان و همان کردند
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:45  توسط گیدورا  | 

سوي رفتن

شبانگاهان بي خورشيد و نور كه در مسيري پيش مي روي و در آن انتها كه چشم دوخته ايش، ديگري را چون سايه اي محو و سرابگونه در گذار مي بيني، طول مي كشد تا دريابي كه سوي تو مي آيد يا همسوي تو از تو دور مي شود. لَختي درنگ مي كني اما، آنگاه كه گمانت به يقين نزديك شد كه به كدامين سو مي رود يا مي آيد هم شايد اشتباه كرده باشي و آنگاه كه اشتباهت يقين شد، لَختي هم سوي رفتنِ خودت را وارسي خواهي كرد.

توضيح: عكس از وبلاگ فخيم A Man Called Old Fashion

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:27  توسط گیدورا  | 

دیدار با کَسَبه - اپیزود سوم

کاسب شماره سه: سنتوری


بعد از ظهرِ گرفتهء یک روزِ تعطیل که حالا جمعه بودن یا نبودنش، خیلی دخلی ندارد به حال و هوای گرفته و دلمرده اش، گذارم به خیابانِ پیاده گذری افتاد که بازارِ داغ پوشاک و البسه بود. از مغازهء کوچکش تا پاساژِ بزرگش و از پیر و جوانش، همه به کسب و کارِ تن پوش سرگرم بودند. انبوهِ جامگانِ پر زرق و برقِ رسمی و مجلسی و راحتی و اجق وَجق بود که چشمِ عابران را در ویترین ها می درید و بعد هم اتاقک های پرو بود که هی پر و خالی می شد که حالا لباسی به تنِ کسی بنشیند یا نه؟ که معامله ای سرگیرد یا نه؟ به کدامین میزان تخفیف و در ازای چه میزان چک و چانه و فک زنی؟ که عاقبت، آستینِ نو شادی و خشنودی آفریند یا که باز بساط تعویض و پس دادن چاق گردد؟ معرکه ای بر پا بود.

توی پاساژی که دکاندارانش لباسهای رنگارنگِ شب بر تنِ مانکن های بی سر پوشانده و از پشتِ شیشهء ویترینهاشان به تماشا گذارده اند، قدم زنان، این جامگانِ فاخر را برانداز می کردم. لباسهای طنازی که شاید هر مردی، هنگام تماشا، یکی را برگزیند و  لحظاتی چند، محبوبِ شاید خیالی خود را جایگزین آن مانکنهای بی سر کند و آن یار برازنده  را در آن پیراهن با شکوه به بلندای ایوان آسمانخراش رفیعی ببرد که چلچراغِ شهرِ شب، آن پایینِ پایین، به تسخیر دیدگانشان درآید و سیمایشان، مسحورِ وزشِ باد بهاریِ آن بالای بالا شوند. آنجا مرد، خود را ملبس به فراک با شکوهی بیابد که در  یک دست جامی دارد و دستِ دیگر بر سطحِ سردِ نردهء ایوان می ساید که آنسوترک، دخترِ جان گرفته در تن پوشهای ویترینی، در نگاهش نشسته و می نگردش و نوای قطعه ای از آن جازهای قدیمی که خواننده سیه چردهء خنده رویی می خواند، نوازشگرِگوشهاشان است و او آنقدر خیره می شود که درقابِ نگاهش، دختر از حجبی رویاگون، نگاه از او بدزدد و بر شب شهر بیندازد، آنگاه که باد گیسوانش را می نوازد و می رقصاند تا نیم رخِ افسانه وارش در قابِ نگاهِ مرد هوش رباترین گردد باز و مرد خواسته و ناخواسته، قدمی آهسته و بی درشتی سوی او پیش نهد مبادا قدمی سفت تَرَک بر زمین کوبد و آنگاه آن دختر چون سرابی از قابِ نگاهش محو گردد. قدمش را به آهستگیِ برگِ پاییزی بر زمین می نهد اما باز دختر، چون سرابی دور و ناباور، غیب می شود و مانکنی بی سر، جایش را در میانِ لباس، پر می کند و مرد تازه حالیش می شود که کجا ایستاده است و به چه می نگرد؛ چسبیده به شیشهء ویترین، رو به آن مانکن بی سر. آنگاه شرمسار نگاه دیگران می شود. پس از شیشه فاصله می گیرد و راهش را می کشد و می رود.

ویترین ها را که مرور کردم و به آخر رساندم، دیدم این پاساژ، طبقهء زیر زمینی هم دارد که دایر است یا همان طبقهء منهای یکِ امروزی. از بالای نرده که نگاهی کردم یک کتابفروشی نظرم را جلب کرد و خوب که توجه کردم یکی دو کتابفروشی دیگر هم به چشمم آمد. حیرت و کنجکاوی مرا از پلکان پاساژ به پایین کشید و آن پایین، پای در دالانِ نیمه روشنی نهادم که هر دو سویش را دکانهای کتابفروشی در بر گرفته بود که توی این عصرِ تعطیل، فقط چندتا از آن دکانها باز بود و چراغ همان ها، کفِ دالان را کمی روشن می کرد و الباقی تاریک و سوت و کور بود. زیرزمینی پر از کتابفروشی در بازارِ خاصِ البسه و تن پوش، قصهء غریبی است. پیش می رفتم و ویترین های روشن و تاریک را تماشا می کردم. بجای کتابهای موفقیت و کنکور پشت ویترینها پر بود از رمانهای بزرگ و قطوری که من و خیلی ها هنوز در حسرت و جذبهء آنها ماندیم و نخواندیمشان مثل بینوایان، مثل جنایت و مکافات و مثل جنگ و صلح. تا مگر کتابفروشانِ خاموش و بی هیاهوی این پایین، عرضهء کتبِ بزرگ را اسبابِ نهیب و تذکر به من و مای فراموشکار کنند.

میان این کتابفروشی ها یک دکانِ خیاطی هم یافتم که انگار رنگ بو و فرهنگِ این پایین را نصیب برده بود. که اتو و میزِ اتویش قدیمی بود، که قیچی اش کهنه بود، که طرح دربِ اتاقِ پرو اش عین خیاطی های قدیم بود، که پارچه هایش امروزی نبود، که خودش سن و سال دار و محاسن سفید کرده بود و گمانم گاهی خود مرد خیاط از همسایه هایش کتابی امانت می گیرد و هر از چند گاهی، چند صفحه ای می خواند، چیزی مثل خداوند الموت، چیزی مثل خواجهء تاجدار، چیزی مثل ظهور و سقوط رایش سوم، کتابی مثل همه کتبی که پدرهای نسلِ ما می پسندند.

میانِ گشت و گذار در دالانِ سایه روشنِ این پایین بودم که صدایی حواسِ مرا به خود خواند. صدای دل انگیزِ سازی که هر چه می رفتم، قویتر و رساتر می شد و پنداشتم از رادیو یا ضبطِ دکانی به گوشم می رسد. پی اش را گرفتم، صدای تکنوازی سنتور بود که مرا با خود می برد تا منشاءِ آن لطافت منتشر را بیابم و رادیو یا ضبط یا هرچه بود، در مقابل دکانی که پخش می کندش، بایستم و از نزدیک و در بهترین نقطه، گوشِ جان به نغمه مسرورش، بسپارم. صدا واضح تر می شد و از ضرب های بازیگوش و از مکثهایی که گاهی میانِ گامهای نواختنش بود، دریافتم چیز ضبط شده ای نیست که زنده تر از این حرفها بود و با خود گفتم در بازارِ این کتب، شاید دکانی هست و استادِ سنتوری که دارد برای شاگردانِ جوانش می نوازد و شاگردانِ شاداب و بازیگوش، فارغ از یادگیری، گوش به موسیقی استاد سپرده اند و دارند حالش را می برند و استاد هم بی خیال تعلیم، دارد سازِ خودش را می زند و دارد زندگی می کند!

به انشعابی از دالان وارد شدم که صدای ساز از انتهایش می آمد و دیدم چراغِ دکانی که آخرین دکان بود، در آن انتها روشن است. محوِ شنیدارِ آهنگی که نمیدانم من به دنبالش روان بودم یا او مرا سوی خویش می کشید، نرم نرمک، نزدیک آن مغازه رسیدم و یواشکی سرکی کشیدم به داخلِ دکان و دیدم نه استادی هست و نه شاگردی. تنها جعبهء سیاهِ سنتوری دیدم که درش باز است و نمی گذارد ساز را ببینم و مردی که رو به جعبه ایستاده و گرمِ سنتور زدن است و همان درِ سیاهِ جعبهء سنتور نمی گذارد دستِ چیره دست و نوازنده اش را هم ببینم. بعد دیدم، جعبهء سنتور را روی یک صندلی بزرگ قرار داده که دیدم صندلی سلمانی است و داخل دکان را هم که برانداز کردم دیدم جدی جدی یک دکانِ سلمانی است. دریک روز تعطیل و در یک ساعت خلوتِ بی مشتری، مرد سلمانی مجال یافته که قیچی و شانه را کناری نهد و جعبهء سنتورش را روی صندلی سلمانی اش گذارد و بگشاید و مقابلش بایستد و دل سیری سنتور بزند واصلا حواسش هم شاید نباشد یکی مثل من، گوش به نوای سازش داده است. خودش بود و خودش و اصلا شاید هیچیک از مشتریانش ندانند ساز می زند بس که خودش بود و خودش. یا شاید مشتریانش همین کتابفروشانی بودند که الان، اغلب تعطیل بودند و اغلب رمانهای قطور و قدیمی چاپِ اول می فروختند که چنین مردِ سنتوری را سرِ ذوقِ موسیقی آورده اند.

لحظه هایی که طولانی نبود اما دلنشین بود، او مشغول نواختن بود و من خیره به چهره محظوظش، گرمِ حظ بردن بودم که آنی سر از ساز برداشت و نگاهش بر من افتاد و من لاجرم، بسرعت نگاه از او دزدیدم و کنار رفتم از دمِ دکانش که مبادا خلوتِ سخت دست یافته اش را برهم زده باشم و مبادا مردِ سنتوری که نه همان مردِ سلمانی مکدر گردد که توقف بیجا مانعِ کسب است. دیگر مکث نکردم و نماندم و به راهم ادامه دادم به سمتی پلکانِ خروجی  و همینطور که می رفتم آوای خوشِ سازِ مردِ سلمانی آرامتر و آرامتر می شد . می رفتم و دور می شدم از سلمانیِ سنتوری که خودش بود و خودش، از خیاط پیر از مد افتاده ای که شاید آناکارنینا می خواند و از کنار دکانهای باز و بسته کتابفروشی که آن همه رمانِ بزرگ و قطورِ ناخوانده را جسورانه به رخم می کشیدند و دلم میرفت که کاش هجده سالم باشد و ورق به ورقشان را بی هیچ دغدغه و بهانه ای ببلعم و تمام کنم و بروم سراغ بعدی. از پلکان بالا می رفتم و از سایه روشن این پایین به روشنی لوکس آن بالا می رسیدم که پر بود از لباسهای شبِ رویایی بر تن مانکنهای بی سر و به آن بیرون که پر بود از بساط انواع البسه پر زرق و برقِ رسمی و راحتی و مجلسی و اجق وجق تا شاید روزی که تعطیل نباشد و آن پایین همه باز باشند، بار دیگر سری به آن پایین بزنم که این هم معلوم نیست و حسابی هم ندارد کارِ فراموشکاری من که کدام سنتورم را روی کدام صندلی سلمانیم بگذارم و از کدام همسایه ام آناکارنینا امانت بگیرم  و کی و کجا بخوانم؟  من حالا دیگر مدتی است مالِ این بالام نه آن پایین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط گیدورا  | 

دیدار با کَسَبه - اپیزود دوم

کاسب شماره دو: زیتون سرادار


صلاتِ ظهرِ تابستان، کنار همسرم، عابرِ بازارها شده بودیم پیِ مهیاسازیِ مهمانداریِ مهمانانی که شبانگاه وعده دیدارشان با ما بود. سیاههء اقلامِ موردِ نیاز در دست، از میوه و سبزی و صیفی تا گوشت و مرغ و ماهی، که از دکانی به دکان دیگر، یک به یک خط می خوردند تا به انتها برسد.  میانهء این پیاده رو پیماییِ نیمروزی، باز دکانی نگاهم را به خودش دوخت: زیتون سرایی بود (البته این یک رپرتاژ آگهی شاید باشد!) که من همیشه حواسم پیِ اطعمه زیبا و فتّان در آن سوی شیشه دکانها می گردد. از ویترین این دکان اینطور بر می آمد که تنها متاعش، زیتون و زیتون جات باشد که همین نوآورانگی اش هوایی ام کرد که عاقبت، اشتیاق دیداری و شکمی، کاری شد و در را گشودیم و از آفتابِ تند و تیزِ خیابان به سایه سارِ ملایمِ آن دکان پای نهادیم.
دکان بزرگی نبود اما اقسام و اشکال گونه گونه زیتون را در گوشه گوشه اش به فشردگی به تماشا گذارده بود آنگونه که به محض ورود عطر در هم آمیخته زیتون های جورواجورش تمام جان آدمی را در بر می گرفت. قفسه ها مملو بود از زیتون های پرورده و شورِ سبز و سیاه و انواع روغن زیتون از هر مارک و برندی، در اشکال مختلف بسته بندی و ایرانی و ترک و اسپانیایی و الخ. روی زمین اقلا ده ظرفِ زیتون شور سبز و سیاهِ تازه و فله به ترتیب قیمت و درشتی دانه هایش چیده شده بود، از کیلویی 5000 تومان تا کیلویی بیش از 10000 تومان و از خیلی ریز به خیلی درشت. از خیلی معمولی به خیلی زیبا و دلبر، خاصه آن زیتون های سیاه و براق و درشتِ دلربایش که چه عشقی دارد همین تماشایش!
به حیرت و چشمِ گشاده، تمام قفسه ها و اقلام را می جستیم که چه نیازمان هست و چه می خواهیم که همه جمال بود. میان این چشم چرانیِ کودکانه حواسم جمعِ دکاندار جوانش شد که در گوشه ای از دکانش به نماز ایستاده بود. جمله ای را به خط خوش، قاب کرده  و آویخته بر دیوارش که «همیشه فکر می کردم چون گرفتاریم از خدا دوریم اما حال دانستم چون از خدا دوریم، گرفتاریم» و جمله ای دیگر را باز به خط خوش، بر در یخچالش چسبانیده که «خواهرم حجابت را و برادرم نگاهت را حفظ کن».
نمازش را سلام گفت و بلافاصله حواسش را به ما داد که کارمان را راه بیندازد. چند قلمی قیمت پرسیدیم و قیمت داد و آنچه می خواستیم، خواستیم و او آنچه می خواستیم وزن کشید و حساب کرد و فراهم ساخت. قبل از حساب و کتابِ نهایی دیدم قاشقی یکبار مصرف در ظرفی در پشت سرش فرو برد و پر کرد و بعد به ما تعارف کرد که: «این زیتون پرورده کار خودمان است، بفرمایید بچشید!» قاشق را گرفتیم و چشیدیم و چشمهایمان گشاد شد و نگاهی به هم کردیم پر از تحسین و تایید و همان دم زیتون سرادار را گفتم: «احسنت، دمت گرم، از این هم قدری بکش برایمان». زیتون سرادار چنین کرد و باز گفت: « خوشمزه ترش را هم دارم». باز قاشقی برداشت و از ظرفی در یخچالش پر کرد و باز تعارف ما کرد که: «رب انار! بفرمایید بچشید!» و باز قاشق را قاپیدیم  و چشیدیم و باز با چشمهای گشاد، همان نگاه پر تحسین و پر تایید را به هم انداختیم و باز همان دم زیتون سرادار را گفتم:«ای دمت گرم، از این هم می خواهیم» و او نیز همان کرد. دریافتیم تک و توک چیزهایی جز زیتون جات هم دارد که البته یکدستی دکانش را به هم نمی زد که انگار همه در یک ژانر بودند. آنسوتر نگاهمان به سبزی شور شمال افتاد و فورا یک شیشه برداشتیم که نمیدانید مخلوط کردن یک قاشق چایخوری از این سبزی شورها در پیاله ای ماست، چه اعجازی به پا می کند در آن پیاله که آن ماست را به ورای ماست می برد اگر اهل ذائقه باشید. تازه چشممان به جمال روغن هسته انگور و چند جور ترشی هم روشن شد که در این مورد تقوا پیشه کردیم که البته محدودیت جیب پرهیزگارمان کرد.
ما حساب کتاب آغاز کردیم و او بسته بندی کرد و بعد روی هرچه به ما فروخته بود برچسب اختصاصی و خوش سلیقه دکانش را به دقت چسباند و سرآخر بروشور زیتون سرایش را در کیسه خریدهایمان نهاد که در آن، دربابِ آنچه از متاع و اطعمه در معرض فروش داشت و خواص و فوایدشان به تفصیل نگاشته بود.
کار به اتمام رسید و ما خدا بدهد برکتی و بدورد گرمی گفتیم و با کوله باری از خریدهای مطبوع و با شور و حالِ ناشی از یک خرید پر شور و حال، از سایه سار سرد و معطرِ زیتون سرا به زیر آفتاب تند و تیز خیابان پای نهادیم. در آن دم، تمام فکرم این بود که اگر من ذره ای یا درصدی از تمرکز و شوری که او مصروف موضوع زیتون کرده است، صرف هریک از موضوعات دلخواه و نادلخواهم می کردم به کجاها که نمی رسیدم! در عین رفتن و دور شدن، روی به عقب بازگرداندم و نگاهی از مهر و حسرت بر سردر آن زیتون سرا انداختم اما از دل بدرودش نگفتم که یقین دارم به محض تمام شدن این اقلام که دور نیست باز به آنجا باز خواهم گشت و باز شعبده های تازه ای از مرد زیتون سرادار را مشتاقانه چشم خواهم کشید که همین شعبده های این بارش را هم سخت مشتری شده ام. روزی که خیلی دور نیست این کاسب را باز ملاقات خواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:13  توسط گیدورا  | 

دیدار با کَسَبه - اپیزود اول

کاسب شماره یک: سی دی-مَن


کاسبی دیدم در دکان نبشی اش به کسبِ فروش انواع سی دی جات و دی وی دی جات، سرگرم. همه رقم فیلمهای مجاز و غیر مجاز, اوریجینال، کپی، رایتی و نه کپی رایتی! قدیمی و جدید، ایرانی و فرنگی، بالیوودی و هالیوودی، انواع و اقسام سریالهای این ور آب و آن ور آب، هر دی وی دی فقط پانصد تومان ناقابل (البته این یک رپرتاژ آگهی نیست!).
پشتِ پاچالِ دکان، جوانکی فوفول و بزک کرده و زیر ابرو برداشته اما بداخم و زمخت و نچسب که از برای خرید سریالهای قدیم از سربداران و سلطان و شبان و امیرکبیر تا شب های برره و کوچه اقاقیا و آن چهار هژیر، آن هم برای سرگرمی والدینم، به دکانش بار یافتم که ای کاش نمی یافتم. آدمی بود که همه مغازه اش را هم اگر به بهای گران خریدار بودم، انگار که طلب خون پدرش را از من داشته باشد، باز اخم و تَخم و کنایه و کژخلقی و حرف زور حواله ام می کرد و کاری نداشت که مشتری اش هستم و  وسیله روزی رسانی اش و اصلا انگار فروختن و نفروختن متاع برایش علی السویه بود. تازه کمی بیشتر اگر پی چک و چانه مودبانه و معصومانه ام را می گرفتم شاید به باد کتکم نیز می گرفت و یحتمل مرا به ضرب اوردنگی به بیرون از دکانش هدایت می کرد.
هاج واج از این شیوهء برخورد که نمی فهمیدم چرا، سرم را به زیر انداختم و آن دکان را ترک گفتم که وای از این سر به زیر انداختن هایم. جنس خریده و پول پرداخته و خوار و خفیف شده گذشتم و به رهِ خویش گرفتم در واحیرتای این سودای منصفانه. هر چه می گذشت و بیشتر سر این ماجرا خودخوری می کردم راههای بیشتری به ذهنم می رسید که چطور همان توی دکانش حالش را باید می گرفتم که مثلا آن دی وی دی هایش را پرت می کردم توی صورتش یا برعکس پول را پرت می کردم توی صورتش و یا نطق محکم و دندان شکنی توی صورتش فریاد می زدم تا مگر رویش کم شود و یا حتی لگدی هلیکوپتری  توی صورتش می کوبیدم که نفسش بالا نیاید مردک بی تربیت! و آنگاه سلانه سلانه و خشنود و با لبخند مضحک و پیروزمندانه ای از دکانش خارج می شدم و می رفتم پی کارم. یا اصلا برعکس، می رفتم در اوج فروتنی و کرامت، آن جوانک را به مهر در آغوش می گرفتم و صورتش را بر شانه ام می چسباندم و غرق محبتش می کردم و انقدر شرمنده اش می کردم تا وجدانش بیدار شود و اشک زلال و روانش جاری. تا باز دلم را به دست آوَرَد و عجب هپی اندینگی از کار درآید اگر آید!
البته همیشه ملتفطم به این که این راهها، این پاسخهای دندان شکن، این لگدها و این فریادها و این بزرگواری های گل درشت، همه و همه خیلی دیر و بعدها  چون آواری ملامتگر بر ذهنم فرو می ریزد نه همان سربزنگاه و در جایش. به خاطر همین منش بَبَعی وارم تا مدتها باید به استماع نهیب شرمسارگر درونم هی سرخ و سفید شوم تا این قسم خاطرات و این قبیل دردها تنها به یاری زمان عادی و بی اثر گردد بی آنکه پاسخ خود را دریابد اما فراموش که نمی شود مثل همهء این قسم توسری خوردن ها.
 هرچند آن ورِ دیگر ذهنم هِی بگوید این واکنش های خیالی را اگر واقعا توی صورت آن جوانک بروز می دادی ، قطعا اسباب دردسرت می شد و هِی تاییدم کند که چه خوب که هیچ کاری نکردی و بی خیال شدی، و هرچند دیگر هرگز پای در دکانش نگذاشته و نخواهم گذاشت و هرچند هرگز به چیزمیزهایی که از او خریدم نتوانستم دست بزنم، اما گمانم اینها برایش کافی نباشد که این کاسب حبیب ا... نیست.
دکانش جایی در میان مسیر تاکسی خور روزانه ام نشسته و بسیار از حریمش می گذرم و بسیار می کوشم نگاهش نکنم اما من هر روز و هر روز باز از حریم آن دکان بدشگون، ناچار به گذار هستم و خواهم بود كه از اين گونه خار، بسيار است در ديدِگان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:48  توسط گیدورا  | 

ابريشم سبز فصول

دلمان به دلبري اش خرم و خوش
افسانهء درختِ ابريشمِ سبزِ فصول
ريز نقشِ شاه نقشِ برگهاي صد برگش
بهرنگِ نايابِ گلهاي هزار گلبرگش
نگارهء شاه نگارِ تن و شاخ و  شاخسارانش
دلگشاي دلنوازِ شميمِ روح افزايش
همسفرِ نسيم تا دورهاي دور
چه آرام و چه نجيب و چه بي بلوا
می رود و می رود و عطر می افشاند
و درختِ ظریف، درختِ لطیف و بخشنده
همدمِ شبهاي بي مقصدِ پرسه های من
چه بي دريغ و چه سخی
با گنج اثيري و بی مثالِ جانش
هواي تنگِ نفسِ ما را سرشار می کند
و چه مغتنم است
نظاره و استشمام و ادراكش آنگاه كه
ديدني ها و بوييدني ها كيمياست
اين درختِ مهربان كيمياست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:55  توسط گیدورا  | 

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

اين روزهاي تلخ و ناباور، دلم را به اين غزل حافظ خوش كرده ام. انگار زمانه ما با زمانه او هيچ توفيري ندارد و نامردي روزگار هرچه بگذرد برجاست كه برجاست. غزلي كه خيلي اوقات حزينم به يادم مي آيد و بسيار نقلش كرده ام. امروز هم جز اين غزل حرفي ندارم كه سخنها زبان سوز است.


ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط گیدورا  | 

انتظار تورق

تقويم روي ميز اداره ام
يك ماه است در جا مي زند
يك ماه است نشانگر يك روز است
يك روز معمولي

بر آن ايام چه رفته
كه ارزش ورق خوردن ندارد
كه بي حساب و ناشمار مانده
مغفول و مفقود، معمولتر از معمول

تقويم روي ميز اداره ام
چونان پيشترها، برجاست
نه برگي خورده نه روزي شمرده
و هنوز مقيم آن يوم ماضي معمولي

و من نيز برگي نزدم
تا به امروز بپيوندد
كه من نيز چون او وامانده ام
در انتظار تورق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36  توسط گیدورا  | 

تك مضراب ها (+ يك تك مضراب جديد)

-   توي تاكسي آهنگي كه دوست داشتم در حال پخش بود و داشت به قسمتهاي خوبش مي رسيد كه ديدم به جايي كه بايد پياده شوم رسيديم. آني وسوسه شدم كه پياده نشوم و تا پايان آهنگ در تاكسي بمانم و هرکجا که آهنگ تمام شد همانجا پياده شوم و پياده يا سواره برگردم به اينجايي كه بايد الان پياده شوم. زود بر مثلا نفسم چیره شدم و با خود گفتم کجا معلوم که آهنگ و آهنگهای بعدی هم دلخواه من نباشند و بدین منوال یحتمل تا هرکجا که راننده تاکسی می رفت می بایست در رکابش می ماندم و تمام وقت باید در شهر چرخ می زدم. فکر کار و زندگی و صاحبکار را کردم که همانجا دستور به توقف تاکسی دادم و رفتم پی کارم. البته خودمانیم تمام وقت چرخ زدن با ماشین، دور شهر، در کنار شنیدن موسیقی، حال دیگری است!

-    هر صبح كه قدم زنان سوي خيابان اصلي مي رفتم كه تاكسي بگيرم و راهي محل كار شوم، كارگري سبزپوش در مقابل ساختماني نيمه ساز كه شايد نگهبانش بود، مرا نشان مي كرد كه ساعت را از من بپرسد و من هم جواب مي دادم. نميدانم منتظر صاحبكارش بود يا ديگر كارگرها اما اين حكايت هر صبح حوالي 7 تكرار مي شد كه حتي يكبار بهش طعنه زدم كه من هميشه حدود 7 صبح از اين گذر رد مي شوم ديگر ساعت پرسيدن ندارد! اما او دست بردار نبود حتي هر روز مي كوشيد سر حرف ديگري را هم باز كند مثلا يك روز گفت: فكر نمي كنم باران امروز به اين زودي ها بند بيايد! اما من مبهم و شكاك راهم را مي كشيدم و مي رفتم. حتي يكبار ديدم چند نفري از مقابلش گذشتند و او به آنها وقعي ننهاد و منتظر ماند تا من به آنجا برسم و ساعت را از من بپرسد. شك و اضطراب و بدبيني بر من چيره شد و سرانجام يك صبح راهم را كج كردم و از آن روز از مسير ديگري خودم را به سر خيابان مي رسانم و نميدانم حالا او براي ساعت پرسيدن چه كسي را نشان كرده است و كسي چه مي داند، شايد يك روز مرا پيدا كند و آشكار شود چه از جانم مي خواسته!

-   جایی میان کلمات قصار اورسن ولز، فیلمساز شهیر، سخنی به این مضمون خواندم:«از تلویزیون متنفرم درست مثل بادام زمینی اما از خوردن بادام زمینی نمی توان دست بردارم!» من البته میانه چندان خوبی با بادام زمینی ندارم و در بهترین حالت هم حظی به من نمی رساند اما با خواندن این جمله چنان مرض به جان افتاد که تا پایان وقت اداری به چیزی غیر از بادام زمینی نتوانستم فکر کنم. نمیدانستم و نمی فهمیدم چه مرگم شده است. سرانجام زمان بازگشت به خانه که رسید با حرص و ولعی خاص و تماشایی از اولین بقالی، بسته ای بادام زمینی از نوع سرکه نمکی خریدم و تا پایم به خانه رسید لفافش را دریدم و پیش از ناهار، کار محتویاتش را ساختم تا به آرامش رسیدم. البته همچنان کاری به کار تلویزیون نداشتم! عجب حکایتی است این چیزهای دوست نداشتنی اما ترک نشدنی!

-   خانه ام کوچک است اما در به در پی راهی می گردم که بشود یک میزد گرد چوبی جمع و جور وسط هال برپا کنم. میزی که بتوانم چارتا صندلی لهستانی عزیزم را دورش بچینم و شمعی در مرکز میز بیافروزم و آن دورتر موسیقی آرامی هم به آواز درآورم.  تا بشود شاید بعضی از صندلی ها پر شود و همنشینی و شاید همکلامی به هم رسد. تا اگر تنها هم باشی در پرتو آن نور کوچک وسط میز، کتابی به دست گیری و گهگاه قهوه ات را در فنجانی سپید مزمزه کنی و گاه سیگاری بگیرانی و رقص دودش را به تماشا نشینی و اگر دیگرانی هم باشند که ان سه صندلی خالی را پرکنند بلند بلند برایشان سطرهایی از آن کتاب یا سطرهایی از قلمی های خودت را بخوانی از سکوت سخاوتمندانه شان سرشار شوی. حیف که مانده ام چطور می شود میزگردی جور کرد که هر وقت بخواهی علمش کنی و هر وقت اسباب زحمت شد جمعش کنی؟

-   موسم انتخابات است و باز حواسم را جمع کرده ام کجا و کدام ستاد آهنگ یار دبستانی را طنین انداز بلندگوهایش می کند تا همانجا وسط خیابان با مطلع  پرشور و مو بر تن سیخ کننده اش، دم بگیرم و زمزمه اش کنم و بقول معروف جو آرمانخواهی و امید مرا بگیرد که خونم به جوش آید و چندتا روزنامه بخرم و از انرژی و نشاطی که در من می خروشد خانه خودم را کمی روشن تر کنم. هرچند به اندازه روزهای روشن خرداد 76 جوان و احساساتی نیستم اما هنوز این آیینها چون اعیاد سبز، سر ذوقم می آورد. از تماشای مناظره ها و سخنرانی های کاندیداها هنوز هیجانی می شوم و با هر کسی، غریب و آشنا، سر صحبت انتخاباتی می گشایم. روزهایی از جنس دیگر که هیچ نسبتی با روزمرگی قبل و بعدش ندارد. اگر بشود که تیم ملی هم برنده شود که کولاک می شود. تا آن شب، میان غوغای بزرگ مردم و ستادها شیرجه بزنم. میان ولوله ای از جنس یار دبستانی و ای ایران و پرچم سه رنگ ایران و تصاویر ریز و درشت کاندیداهایی که دوست داریم یا نداریم و همه اینها بماند تا روز انتخابات و فردای انتخابات تا شاید نتیجه، چیزی شود از جنس آن اخبار رویایی نتایج اولیه در بامداد سوم خرداد 76 (دقیقا 12 سال پیش) و شاید هم نشود. اصل، این حال و هوایی است که چند روز و شبی بر شهر حاکم می شود و نمیدانم چرا همینجور الکی اینقدر دوستش دارم. اصلا همان یار دبستانی مارا بس!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط گیدورا  | 

گذر بازار

قيچي، شانه، پيش بند
زنگاري، رنگ مرده، مندرس
كنار دكانهاي آفتابي بازار،
روي صندلي كهنه مشتري،
جنب جعبه آينهء لولا شكسته،
پيرمرد سلماني با عينكي ضخيم
نشسته و چشم مي كشد
ديرزماني است انگار
كاسب انتظار است و انتظار
دريغ از يك مشتري
طالب از مد افتادگي

توي دكانهاي بازار
صف به صف
شانه در شانه
سرخي لاشه هاي شرحه شرحه
آويخته به دارهاي سرد و سياه
محض فروش و محض تناول
وقف برش ها و دندانه ها و دندان است.
توي جعبه ها اما،
چشم و سر سوا و دست و پا سواست
دل و زبان و جگرها هم جداجداست.
توي جعبه ها،
ماهي كوچك خاكستري
در تقلا و در پيچ تابي جانكاه
در سوداي نافرجام رهايي و آب،
منجمد و سنگ و بي جان است.

توي دكان بازار
مرد سنگتراش سنگ مي تراشد
تند فرز و چالاك مي تراشد
نام ها را، عمرها را، ذكرها را
هوالباقي، هوالحي و هوالحق
پير و جوان و كودك، زن و مرد
از دلبند و عزير و جگرگوشه
تا پدر و مادر، همسر و همزاد و همشيره
همه و همه خدابيامرز و متوفي
مثلا به برج جاري، يوم ماضي
سنه خورشيدي فعلي.
مرد سنگتراش آني مكث كرد
لوح سپيد و پاكي بركار نهاد
غريو سنگتراش برقي برپا كرد
به نگارش ذكري و ولادتي و وفاتي
به حكاكي تاريخ روز امروز و آنگاه
نام خود بر آن تراشيد...
ديگري سنگ را ديد و با خود گفت:
چه كنايه و مزاح تلخ و منحوسي!
مرد سنگتراش را خواند اما
مرد سنگتراشي نيافت و نيافت
مگر قطرات سرخي كه كشان كشان
از در دكان ره به ناكجا مي برد.
دكان خالي و صاحب رفته بازار اينك
مملوك سنگان صاحبدار شد.
در ميان همهمه و غرش سنگتراش
خوب اگر گوش داريم،
همچنان و هنوز
برپا و پابرجاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط گیدورا  | 

بيست و هشت سال گذشت

بيست و هشت سال گذشت
از آن روزي كه شايد چو امروز
ابري و باراني و نمناك بود
از آن آني كه اين منِ من،
آغازيدن آغاز كرد

بيست و هشت سال گذشت
ديگر چه آسان مي شود
دستي به حيرت در هوا چرخاند
كه بيست سال پيش،
چنين بود و چنان شد

بيست و هشت سال گذشت
من، زاييده سبزينه و بهارم
زاييده آذرخش و رگبارم
ليك در سرم سودايي است
سوداي آغاز، سوداي رفتن

بيست و هشت سال گذشت
نه حسرت و نه غبطه اي
به ايكاش بهتر بودنش
هرچه شد، هرچه يود،
يك زندگي بود، يك عمر!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:47  توسط گیدورا  | 

رسم ناساز

بهاري پر ابر و
بهاري پر باران،
بهاري پر جنبش
بهاري سر سبز است

ليكن ما

چه دلمرده
چه راكد،
چه خالي،
چه خاموش و
چه خواب آلود

شايد تا بوده چنين بوده،

رسم ما و مشي بهار
رسم ناسازي است
مشي بيراهي است
رفق بي ربطي است.

اي كاش اما

ميان رسم و مشي ما و بهار
راه ياري بود
رسم همراهي و
مشي آشتي بود
اما از كدام سو آخر؟
از ما يا كه از بهار؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:15  توسط گیدورا  | 

سیاه و سپید

تقدیم به سروش رضایی

پروانه گرد آتش سيگارش چرخ مي زد انگار.
بلبل روي دسته گيتارش مي نشست انگار.
بخار، شيشه گرد و سياه عينكش را مي پوشاند.
غبار، صفحه كوچك و بي فروغ مونيتورش را پر مي كرد،
روي تصوير مخمل آبي، داگويل، قاتلان مادرزاد
روي خط حامل نت های نفرینیش

دربازكن زنگار بسته و نابرا،
دور مي زد و مي دريد آهن كنسروهايش را.
فندكها و كبريتها آتش سيگارها مي شدند و
آتش سيگارها، آتش سينه مي شد و
آتش سينه، شرار زخمه اي زخمي بود،
بر تارهاي ساز سياه و طغیانی اش،
به انتشار آواي جراحت يك فرياد محبوس.
تا هرچه پیاله است محمل خاکسترهایش شود.

و سپيدي بود که روز به روز و گاه به گاه
خضاب مي شد، خرماييِ ريش و موي بلندش را
و آينه مشتري اش نبود،
كه بگويد، كه نشانش دهد، شكستن را.
و آفتاب راه زيرزمينش را به زحمت مي جست.
و زمان برایش چه ساکن و نامیرا می نمود.

شبِ سرخِ برف، به خود می خواندش،
سیاه بارانیِ بلندِ فراخ، تن پوش و
سیاه کلاه کشِ کهنه، سر پوش و
سیاه پوتینِ پر ضرب، پاپوش رفتن می شد.
در به رویش در می گشود
و کوچه آرام و متین نیمه شب زمستانی،
مشایع راهش به خیابان و شهر می شد.
به برداشتن گامهایی که چه رها می رفتند.

و آسمانِ سرخِ شب، به چه سخاوتی
شانه هایش را مملو از سپیدی می کرد.
هرچند سرما ریزه ها، همه چهره و سر و ریشش را
به جز چشمان براق و نافذِ دوخته به راهش
مات و سیاه و سفید و خاکستری می نمود.
و بقال همیشه بیدار محله به چه ارزانی
پاکت سرخ و سفیدِ سیگارِ مرغوبِ نایاب را
می فروخت
به شبگردِ سیاهپوشِ سپید سرِِ سپید شانه.
تا او ابری سپید سازد از تلخی دود و از گرمی نفس
و به رایگان پیشکش سوز و سرمایش سازد.

پوتین ها برف می کوبیدند و یخ می شکستند و راه می پیمودند.
و بر هر برف کوفته و بر هر یخ شکسته ردی از خود نقش می زدند.
شب پر از خلوص برف و سرما بود و
میانه خیابانی که انتهایش را به تاریکی می پیوست،
پذیرای ضربان رهپویشِ گامهایش بود.
و داشت مفقود سیاهی آن انتها می شد؛
مگر گاهی، فقط گاهی، رویت یک نقطه روشن و سرخ
یا خس خسِ بمِ پوتینهایی که می کوبند و می روبند،
در آن سیاهی و سکوت و سوز و سرما
یادآور رفتن همچنان او شوند و
نرم نرمک، محو گردند در ظلمات یخ ریز آن انتها.

اما او چه ناپیدا و چه صبور و چه آرام
بی هیچ کلامی و فریادی و مقصدی و با چه تنهایی بزرگی
همه آن سیاهی سرد را در می نوردید
و برف به چه عزت و حرمتی، در پی اش
آن تک صف طویلِ رد پوتین ها را میان آن خیابان
آهسته آهسته می پوشاند.
که آثار گذر خرامان خرامان آن مرد
جز به دیده آسمان سرخ و شبِ برف، آشکار نماند

تا آن نور سوزانِ سرخ، تک ستاره سیاهی آن انتها بماند.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:21  توسط گیدورا  | 

حرف بي حرفي

هزار حرف داري و همه را خنثي كرده اي تا فرياد نشود.

هزار ياد را زير خروار خروار فكر خام مدفون كرده اي.

از كنار هزار آرزو و هوس چه بي خيال و غافل گذشته اي.

هزار سودا را به چند وعده خرد فروخته اي.

به وعده ناني، آبي، آسايشي.

و حالا سكوتت چه سبك است و چه ارزان.

اما دشنه يادها و آرزوها و حرفهاي فرو خورده چه كاري است.

روزي فرو خواهد نشست بر گرده فراموشي ات.

و هيچكس؛ هيچكسِ هيچكس

بازندگي ما را به جا نخواهد آورد.

و هيچكسِ هيچكس به هيچكسِ هيچكس نگويد،

چرا مسير باخت از فراموشي گذشت.

و هيچكسِ هيچكس نفهمد،

و هيچكسِ هيچكس نبيند، نيابد،

بودن و ماندن برنده را.

وهر يك به خود گويند،

كه چه روياي بي رمقي از سر گذشت.

و من سر در گريبان خود خوانم،

كو آن دوربرگردان رجعت؟

كجاست خواب بزرگ من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 18:34  توسط گیدورا  | 

...



غم انگيز ترين صحنه اي که درعمرم ديدم

دارکوبي بود که بر درختي پلاستيکي نوک مي زد

دارکوب نگاهي به من کرد وگفت :

دوست من ، درخت هم درختهاي قديم!



شل سيلور استاين


پي نوشت: فقط نقاشي اش كم است كه بدبختانه نيافتم و خيلي اساسي تر از متن است يا دست كم مكمل آن است.

پي نوشت 2: تلاش كردم به نظرات دو پست پيش جوابهايي هر چند كوتاه بنويسم. تاخير این روزهای شلوغم را عفو كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 7:47  توسط گیدورا  | 

حالا که غر می زنم

حالا که در آستانه بهاریم اما زمستانمان زمستان نبوده،
حالا که از حالایش پیش پیش بهار شده،
حالا که زمستانش ما را حواله به باران بهاری می دهد،
حالا که زمستانش نه برفی بود و نه یحبندان،
حالا که از حالایش شتاب و کمین تابستان برای کشیدن رسمان  پیداست،
حالا که نوروز خود بدل به یک وضعیت فورس ماژور جانکاه شده،
حالا که نه طبیعتی نو می شود و نه آدمی و نه رابطه ای،
حالا که سالهاست حالیمان نمی شود آنسوترها صحراها به رنگ دیگری می نشینند،
حالا که درد و درمانمان شده همین شهر خاکستری و کوفتی،
حالا که دسترنج ها وارونه نیت ها و سعی هاست،
حالا که چراغ ها جوینده تیرگی و زشتی هاست،
حالا که چشمها سپیدی ها را نمی یابند، نمی جویند،
حالا که ...
و حالا که اینطورهاست،
بساط نومیدی و آیه یاس خوانی جورِ جور است انگار
بی خیال تفکر مثبت و انرژی مثبت و هر مثبَتیَتی!
البته فعلا!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 22:41  توسط گیدورا  | 

شیدای بی پیکار

وقتش را ندارم، ترحم طلبی مسخره و ناکامی است
حوصله اش را ندارم، تبلور آرمانی خوش نشینی است
حالم بد است، اوج نشئه انفعال است
نومیدم، قله عیش مسوولیت سپاری و هدف گریزی است
بی خیال، برگردان شاعرانه و بزک شده سکون است
اما اینک به ناگاه
حرفی نیست در مسخ شده ام یا مسخ می شوم
شکی نیست در خو کرده ام به تنبلی و رکود
که خودِ بلاست، می پرهیزم از دشواری
خودِ شکست است، بی تفاوتم و ناچارم
و اقرار فناست، شیدای بی پیکارم و تسلیمم
قطع رگ عاشقی است، از ما که گذشت
بی مقصد و راه ماندن است، از همه چیز می گریزم

اما من این شیدای بی پیکار
میان عین و ذهن
بی وقتم برای تامل
بی حوصله ام برای نجات
بدحالم و نومید برای رفتن
بی هیچ ثمری....
بی خیال
بی خیال

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:39  توسط گیدورا  | 

هوا هواي ....

يه صبح ابريِ تهِ پاييزيِ تاريك و گرگ و ميش،
با نم نمه هاي بارون،
با خيابوناي خيس
توي اين حال و هوا چكارا ميشه كرد؟
بهترين كار چيه؟
زدن به كوه و ييلاق؟
بيخ بخارياي كنده اي،
بين بخار و ابر و دود!
به پاركاي قديمي؟
به كافه اي كه پنجره اي رو به خيابون داره؟
با زن؟ با رفيق؟ تنهايي؟
به دانشگاهي كه تركش كردي؟
به ديدار رفيقي كه خيلي وقته نديديش؟
به قدم زني، به نشست و به گفتگو
به سينما؟ شايد با همون رفيق!
تا تو گيج و ويج آخر فيلم،
اون پياده روي معروف و طولاني رو
تو همچين هوايي بزني تو رگ
بين بخار و ابر و دود!
با رفيق كه ماشين داره بزني تو دل شهر و
شايد بيرون شهر و هي الكي چرخ بزني و
با موسيقي و چيزايي كه از شيشه ماشين مي بيني
كه با سقوط قطرات بارون قاطي مي شن،
هي نماهنگ كليپِ خفن تو ذهن و خيالت بسازي!
بين بخار و ابر و دود!
نمي دونم هزار كار ميشه كرد اما،
نشستن پشت ميز محل كارت
آخرين گزينه اين سياهه هم نيست
اما تنها چيزيه كه عملي شده!
كه قويا هست.
با اين تنها چيز چطور ميشه ....
اصلا ميشه حال كرد؟ اصلا حال ميده؟
والا من چه عرض كنم؟ شما بفرماييد!
اما...اي گندش بزنه! بدمصّب عجب هواييه ها........!
هوا هواي .....!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:36  توسط گیدورا  | 

يه تصادف (+يك پي نوشت)

يه صبح، يه حركت
يه نگاه توي آينه جلو
يه موبايل، يه دسته كليد،
لغزان روي شيب داشبورد
يه چرخش، يه جهش، يه اينطرفي، يه اونطرفي
يه تصادف، يه ازدحام، يه التهاب

يه شوك، يه سر پردرد
محتاج همزدن، شور دادن
محتاج سفت كردن پيچ و مهره هاش
يه مركب داغون
وسط خيابون
روي جرثقيل
محتاج همزدن، شور دادن
محتاج سفت كردن پيچ و مهره هاش
اديسه تعميرات و اديسه پول
يه نوچه، يه اوستا
يه اوستاي كاربلد، يه اوستاي نابلد
دستمزد و انعام، چك و چونه
يه خودپرداز، روز آخر ماه
صف، رمز، انتقال، برداشت

يه اوستاي نابلد، يه نوچه با معرفت
مونده ميون خيابون
يه آبروي ريخته

دو تا گوش سرخ و آويزون
يه كله پايين افتاده
زير سنگيني سرزنش نگاه
يه ثواب، يه كباب
فرصتاي سوخته
تن و جون فرسوده
يه تصادف، يه صداي مهيب
يه بهت ساكت و ساكن
بعدش بيداري و لمس حادثه
چند تا آدم لوطي و ياعلي
رفيق همراه و يه دل پردرد و ترس
يه فنجون قهوه و سه شاخه گل نرگس
يه خستگي، يه آسيب
يه چي توز موتوري، نون تازه و ماست موسير

چارتا مهمون، پلو، ماهي، ميگو، فيلم اين بروژ
يه پنهونكاري، يه خبرچيني، يه همدردي

يه فداي سرتون، يه خدارو شكر، يه بخير گذشت و آخرش
يه خير پيش مشتي،
يه شكر جانانه!

پي نوشت: اين نوشته به قلم خودم است كه اگر نبود منبع و ماخذش را معلوم مي كردم. اصولا در اين وبلاگ، تمام نوشته هايي كه منبع و ماخذي برايشان ذكر نشود، لاجرم نوشته خودم است. ثانيا لزومي ندارد ماشين مال خود آدم باشد تا طعم حادثه را بچشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:6  توسط گیدورا  | 

شعر گمشده

حکایت غریبی است. شعرت را که در اداره سروده ای, گم کرده ای و لاجرم یاد شعری می افتی که چند سال پیش برادرت برایت خوانده و شاعرش یک سال پیش در گذشته است! پس شعر یادداشت های گمشده را که به یادت آمده می نشانی در جای خالی شعر گمشده ات تا تسلسل این فراموشی و جستجو راه به کجا بَرَد؟ عجالتا یاد شاعر بخیر!

یادداشت های گم شده
قیصر امین پور
 
پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:42  توسط گیدورا  | 

ساليان بي درنگي

گاه غروب بود و من
نشسته بر مركب هميشگي ام، تاكسي
لحظاتي چند چشم بر آسمان دوختم
ابرها را ديدم
كه آهسته آهسته
رهسپار جايي بودند،
كه نمي دانم كجا!
اما در حركت و رفتني آرام و رها

در شگفت آمدم و واماندم و
از شگفت و خود در شگفت آمدم باز،
ابرها در حركتند؟!
حركت ابرها فراموشم شده آخر!
از خاطر بردم و نيست حواسم؟

ساليان نگاه سرسري است انگار
روزگار مشغله هاي هول هولكي
ساليان بي درنگي
روزهاي كم آسمان و پر زمين.
ساعات مكث زمان
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:42  توسط گیدورا  | 

کاملا بدون شرح!

میگن اسبت رفیق روز جنگه
مو می گویُم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقرم ر ِ فروختُم
برا یارُم قبای ترمه دوختُم
فرستادُم برایش، پس فرستاد
تفنگ دسته نقرم داد و بیداد!

(شاعر: احتمالا نوذر پرنگ)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:52  توسط گیدورا  | 

فقدان بي فقدان

فقدانی بی فقدان
عبوري بي عبور
سفری بی سفر
هر آینه و هر دم
به کام خود می کشدم
وحشی و چالاک
به قصد بلع و
به قصد هضم و دفعم
هر آینه بیشتر و
هر دم تندتر
و هرگز
باز نایستد
و هرگز
نتوانش باز ایستاند

وحشی و چالاک
تیز چنگال و تیز دندان
در بر می گیرد و
در دم می درد و
در خود می کشد
و من
آرام و رخوتناک
تسلیمم، ناتوانم، ناگزيرم
من سر نهاده ام
به این فقدان بی فقدان
این عبور بي عبور
و به این سفر بی سفر
که عابر تباهيم و مسافر فنا
هر آينه بيشتر
هر دم تندتر
در خود مي پيچم و هضم مي شوم
بي هيچ گريزگاهي و
متلاشي مي شوم
دور از هر دست ناجي
من مسافر فنام
من خود بدرودم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط گیدورا  | 

قصهء پراید

داستان کوتاه

می گویند برای اینکه قصه ات شکل گیرد و آنگاه سر وشکل، به اطرافت بیشتر توجه کن که قصه ها توی همین هرج و مرج هر روزه نهانند که همگی بوی تکرار و دور باطل می دهد. چه نوشتن دارم من؟ چه نوشتن دارند این همه زنبور کارگر کم عمرِ بی زندگی و البته پر از ادراک رنج و دوری. هر روز که از خانه بیرون می زنم می نگرم دور و بر خودم را و باز پیش خود می گویم: چه نوشتن داریم ما؟
راننده ای داده بود روی شیشه عقبی پرایدش که خیلی خاک گرفته بود و معلوم بود مسافربر شخصی است، بنویسند:
«خیلی دلم گرفته از خیلی ها»
حالا تاثیر سنتوری بوده یا چاووشی نمی دانم اما هر چه هست خیلی دلش گرفته از خیلی ها!
راننده مینی بوسی داده بود روی شیشه عقب مینی بوسش شماره تلفن همراهش را به همراه نام کوچکش بنویسند، آن هم به انگلیسی. تبلیغات یود یا که تبلیغات بود یا که تنهایی؟ نمی دانم.

و لحظه ای اندیشه ای از سرم گذشت و گفتم خوب است بروم بغل دستش بنشینم و ازش بپرسم: چرا اینقدر دلت گرفته؟

او هم جواب بدهد: داداش حواست کجاست؟ پرایدیه دلش گرفته از خیلی ها نه من!

و من روی ترش کنم و بهش بگویم: اگه اینطوره پس چرا دادی شماره همراهتو با اسم کوچکت بزنن رو شیشه عقب مینی بوس؟

و لابد او هم تبسمی کند و بگوید: اولا چه ربطی داره آخه به دل گرفتگی؟ بعدش هم این شماره موبایل راننده قبلیه اس که خودش دیگه الان تو خط کار نمی کنه. صاب ماشینم یه مدته مینی بوسو سپرده به من براش کار کنم.

و من بگویم: بنابراین تو الان برای راننده قبلی کار می کنی. شمارشو تو شهر می چرخونی واسش!

و او مجابم کند به اینکه: نه بابا! همون وقتا واسه همین خط موبایلش یه قبض نجومی رو دستش گذاشتن که نتونست پرداخت کنه. شایدم نخواست. به هرحال خطه قطع شد و الانم قطعه. اونم رفت سراغ خطهای اعتباری که تا حالا گمونم چندتایی عوض کرده و هیچوقت خدام نمیشه فهمید شماره الانش چنده!

و من تاملی کنم و بگویم: پس به خاطر همین دیگر شماره روی شیشه عقبی مینی بوس را عوض نکرد.

و او هم آهی بکشد و بگوید: آره خب... دیگه اعتباری نداره خب.

و من باز بپرسم: حالا اون قبض نجومیش نتیجه کدوم صنمی بود؟ خودش الان در چه حاله؟

و او همینطور که گرفتگی غروب در چشمانش افتاده بگوید: حتما یکی بوده که شمارشو از رو ماشین برداشته. میگن مال و منال دار بوده و قول و قرارایی گذاشتن با هم. میگن دختره یهو غیبش می زنه و دیگه از اون موقع حرف زیاد میشه که یه یارو خرپوله که میگن خیلی پیر و بی ریخت بوده، گرفتش و بردش اون ور آب و حال و حولی به هم زدن الان و چپ و راست بهش خبر می دادن که عشقتو تو دوبی دیدن یا تو استانبول یا تو یه عالم جای دیگه با کلی اسمای عجیب غریب دیگه. آخه همه دختره رو قبلا تو مینی بوسش دیده بودن! می شناختن! این رفیق ما هم ...

من هم بدوم میان کلامش و بگویم: رفیق شما هم دیگه زد به سیم آخر!

و او بگوید: به سیم آخر ِ آخر که نه اما گفت دیگه نه تحمل مینی بوسو داره نه تحمل راننده های خطو. بعدشم معلوم شد که رفته رو سواری یکی دیگه مثلا کار می کنه که اگه از من می شنوی فقط چرخ می زنه و اصلا تو قید مسافر و مسافرکشی نیست. گمونم فقط تو شهر چرخ می زنه و می گرده شاید یه روز اتفاقی دختره رو همینطور چشمی پیدا کنه.

و من مکثی کنم و بگویم: از کجا می دونی؟ مگه نمی گی حرف زیاد شده براش. کجا معلوم؟

و او هم خنده کمرنگی کند و بگوید: حرف زیاد شده درست، اما به چشمام که نمی تونم شک کنم. وقتی هر وقت تو شهر می بینمش سوار اون پراید سفید پر گرد و خاکه که هر روز خدا هم بیشتر خاک می گیره و هیچوقت هم محض رضای خدا هیچکی غیر خودش تو اون ماشین نیست و تازه هم داده رو شیشه عقبش با خط قرمز نوشتن خیلی دلم گرفته از خیلی ها و همینجورم تخته گاز می ره، دیگه چی میشه گفت؟ قبول نداری؟ اگه یه کم صبر کنی خودت می بینیش تا گوشی دستت بیاد که چه حال و روزی داره.

و من هم با حیرت  بگویم: مرتیکهء دیوانه! بدون هیچ نشونی!؟

و او محکم جوابم دهد:  میگن اصلا کار به نشونی دادن و این حرفا نکشیده بوده و از اون ور اونم سادگی کرده و اصلا پاپی گرفتن این نشونا نشده. شایدم عاشقی کرده و دلش زیادی قرص بوده! حالام قبول که خیلی کتره ای داره فقط تو یه شهر و تو چار تا خیابون شلوغ پی گم کرده اش می گرده اما خب ظرفیت و شعاع چرخ زنی هر کدوم از ما یه حدی داره دیگه. نداره؟ کاریش نمیشه کرد، گیرم واسه اون اصل اینه که تو اون شعاع خودش مدیون خودش نباشه. هر چی هست زیر سر این غروریته بدمصبه که نباس بشکنه. ملتفتی که؟

و من با جدیتی ابلهانه بگویم: آره اما غرور یه سر دیگم داره مثلا شاید دشنه ای، ساطوری چیزی همراش باشه. کسی چه می دونه، شاید اونجور که تو میگی تخته گاز می ره پی انتقام باشه، پی خون!

و او پوزخندی بزند و بگوید: گفتم حرف واسش زیاده. هرکی یه حرفی می زنه خوب و همه اصرار دارن که اونجوریه. من میگم اگه انتقام در کار بود باید پشت ماشینش اینا رو می نوشت...

و بلند بلند بخواند: «قانون تو تو عاشقی هوسه! می کشمت دستم بهت برسه!» یا «الهی بیل بخوره تو کمرت!» باحال تر نبود؟

و من زیر خنده بزنم و او باز پی کلامش را بگیرد که: غروریت مردونه اگه بشکنه بُرنده میشه. اونوقت میشه انتقام! میشه خون! حالیته؟ حالا خیلی اگه طالبی حرف خودشم بشنو. هرچند اونم یا حرف خودشو می زنه یا حرف خودش. تو باید زبل باشی! تو باید قصه رو ازش بقاپی. ملتفتی یا نه؟

و من پیش خودم زمزمه کنم که: طالب! زبل! من این همه باشم؟

و رو بهش بگویم: قبوله، یکی دو ساعت به جایی بر نمی خوره اگه پیداش بشه. پس بریم پی قاپ زنی! شاید آخرش حالیمون شد که همه اون حرفا باد هوا بوده. شاید سرو کله دختره پیدا شده باشه و یا دست کم معلوم بشه پیرمرد بی ریخت و خرپولی اصلا در کار نبوده یا اگه بوده، پیر و بی ریخت نبوده و حداقل سرش به تنش می ارزیده! ته قصه اینجوری باحالتر نیست؟

و او رفیقانه ضربه ای پس گردنم بزند و دنده را سبک تر کند و به پیش بتازد و بگوید: خداکنه واسه همه باحالی بشه. گمونم بشه ردشو زد تو کمتر از 2 ساعت. هستم باهات. این قصه که سر و تهش هم اومد بعدش از منم بپرس چرا اون شماره رو از رو ماشین پاک نکردم. اینم یه قصه دیگه اس خب.

و آنگاه سکوتی طولانی آغاز می کنم و با خود می گویم: این همه قصهء یکجور!

و به پیش می نگرم تا هر دو از شیشه جلوی مینی بوس، تنها نگاه کنیم شب شهر را که فرا می رسد و  در خود می گیرد این لانه زنبور عظیم را و چشمانم تنها پی پراید سفید خاک گرفته ای می گردد که روی شیشه عقبی اش نوشته باشد: خیلی دلم گرفته از خیلی ها. تا بروم بغل دستش بنشینم و همنشینی آغاز کنم و همه چیز را از خودش جویا شوم. کسی چه می داند شاید قصه دیگری برایم گفت، داستانی تر و تازه که کمتر تکراری باشد و با خود می اندیشم کدام داستان است که هزار بار گفته نشده باشد که توقعم باشد از زبان او جاری شود و اگر داستانش این اندازه بکر باشد، چه نوشتن دارد؟ کاش قصه اش را حالا هر جور که هست زندگی کرده باشد که گمانم تنها آنگاه است که نوشتن دارد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:53  توسط گیدورا  | 

دریغا غباری

دختر کشتزار خوشه می چیند
سربازی در راه او را می بیند
دریغا مجالی
دریغا مجالی

سربازی در راه، تفنگی در دست
تخته ای کودن، آهنی سرمست
دریغا نهالی
دریغا نهالی

کسی نپرسید: سرباز جوان!
می خواهی برو می خواهی بمان
دریغا سوالی
دریغا سوالی

دختر کشتزار خوشه می چیند
ردی از سرباز کَس نمی بیند
دریغا غباری
دریغا غباری

توی پرانتز: شعر را چند سال پیش توی فیلم چند تار مو (ایرج کریمی) شنیدم که نگار جواهریان، در نمایی زیبا از فیلم به همراه نغمه سنتور زیبا، زیبا می خواندش و ابایی هم ندارم از بکار بردن این همه واژه زیبا در یک جمله.
شعر را نمیدانم از کیست اما هرکه گفته دمش گرم. کلی تجربه و زندگی و درد را میان سادگی و گذرایی کلماتش پنهان کرده. جوری که دلت نمی آید تفسیرش کنی و آن را به معنایی که در می یابی فرو بکاهی.
شعر را دوست دارم و چند تار مو را. خفقان جاری در فیلم را حالا می فهمم و حالا دریافته ام که چند تار مو را بهترین فیلم ایرج کریمی می دانم نه از کنار هم می گذریم را که زیبا بود اما چیزهایی کم داشت.

پی نوشت: کتاب خاطرات لوئیس بونوئل (با اخرین نفسهایم) را اگر کاغذی اش را گیر آوردید که چه بهتر و گرنه همین نسخه الکترونیکش را از اینجا دانلود کنید و از دست ندهید. شاید برای قانع شدنتان به مطالعه این کتاب سترگ، کرشمه هایی از آن را در پست های بعدی آوردم. کسی چه می داند! فعلا که رفته ام توی پرانتز!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:16  توسط گیدورا  | 

سین جیم

مصاحبه ای با خودم

س:
دردت چیست؟
ج: من می خواهم بنویسم، اما نمی توانم.

س: آدم کاهل و تنبلی هستی؟
ج: ابدا، نخیر،... البته بعضی وقتها ... خب نمی دانم، شاید باشم!

س: زمان و مکان و فضای مناسب در اختیار نداری؟
ج: اگر همه اینها مهیا بود که درد نوشتن به سراغم نمی آمد و آن شعله خواستن در من زبانه نمی گرفت. این هم یک تناقض جدی.

س: مانند استاد فیلم درخت گلابی سرچشمه خلاقیتت خشکیده؟
ج: آخر من چندان برداشتی از چشمه ام نداشته ام که بخواهد بخشکد، مگر اینکه اصلا چشمه ای در کار نبوده که اینطورها هم نباید باشد، اما میم ها و روزگاران قدیم که همیشه هست تا یادشان آدمی را به نوشتن ترغیب کند. همان استاد هم به خاطراتش که بازگشت قلمش به چرخش افتاد. این ها که بهانه نمی شود.

س: بی مخاطبی انگیزه ات را کور کرده؟
ج: تمام عمرم همه نازم را کشیده اند که بنویسم و تمام عمر ناز کرده ام. از این حیث بسیار لوس هستم.

س: سوژه های مناسب در چنته نداری؟
چیزی که بسیار است سوژه است، اما سوژه ای که سر و شکل مناسبی به خود گیرد، به درازا نکشد و به پایانی در خور بیانجامد، به راحتی پرورده نمی شود و با بی حوصلگی کنار گذاشته می شود. تعجیل و شتاب برای تمام کردن نوشته، بسیاری از سوژه های بالقوه مناسب و قوی را عقیم می گذارد و انگار هیچگاه به مرحله تولد نمی رسند و ناگزیر به سمت سوژه های موجزتر گرایش می یابم اما ایجاز هم که بسادگی بدست نمی آید. به این می گویند یک تناقض جدی تر!

س: اگر راست می گویی چند تا از این سوژه ها را بشمر؟
ج: یادداشتهایی در مورد فیلمهای بیدارشدگان، مشق شب، زندگی دیگران و شبان خوب و داستانهایی در مورد هفت تیر و چای اَنُخ و الخ.

س: اصلا میخواهی بنویسی؟ برایت مهم است؟
ج: البته، نوشتن تنها گریزگاه من است و تنها دریچه ای باز مانده در زندگی و رویا. لحظات نوشتن بسیار پر بار و پر اوج است.

س: خب پس چه مرگت است؟
ج: چه عرض کنم، هرچه می دانستم گفتم. شما بگویید من چه مرگم شده است.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط گیدورا  | 

صبح به خیر! (+ یک پی نوشت)

داستان کوتاه

مرد دوست داشت، با چتر، با کلاه و بارانی سیاه و با عینکی که دمسازِ ِ دمکردِ بخار و قطره ریزان ِ آب است، این سوی خیابان، زیر باران بایستد. به انتظار که تا کی چراغ خانه ای آنسوتر نور گیرد و زندگی یابد. پنجره ای که اگر روشن شود و سایهء طرهء بر شانه افتاده زنی را باز نماید، تماشایی است و می توان به سویش، آهسته آهسته، قدم برداشت به دق البابِ در، که اگر گشوده گردد، شب دم گرفتنی است و چراغانی و البته گذرا به صبحی که اگر نباشد کسی به جان کندن و تُف و لعنتی جانکاه سر می زند که نفرین، ختم ِ شب ِ دیرپا و صبور و سنگین است.

مرد دوست داشت، با روزنامه ای که از تاریخش بسیار گذشته و حامل خبر هیچ فاجعه و هیچ نکبتی نیست، یک دسته گل ِ رز ِ سفید را که رگه هایی ناپیدا از سرخی دارد، لفاف پیچد. تا آن را اریب وار روی آن پادری که خوش آمد گو است، بگذارد، بی هیچ یادداشتی و اشاره ای. شاید آن زن که طره های بر شانه افتاده دارد بیاید و بردارد و به خانه بَرَد. شاید تماشای روزنامهء قدیمی نمناک از باران و رنگی از گلهای رز ِ سفید ِ تر وتازه ای که کمی به سرخی می زنند و رنگ و عطر ِ خود را به رنگ و بوی جوهر و کاغذ آمیخته اند، افسانه ای دور و فراموش شده از نگاه و از دیدار و از آشنایی را در او بیدار کند. شاید به سوی پنجره بدود و مرد را آنسوی خیابان زیر باران بنگرد و بشود که مهتاب و باران به هم سازند تا از مهتاب، نور و جلا گیرد و از باران روح و صفا، آنگاه که طره هایش بر شانه ریخته است.

مرد دوست داشت آن زمان که با آن زن چشم در چشم می شود و چشم در چشمانش می دوزد، همه رنگ ها را کنار بزند تا هرچه می بیند سیاه و سفید باشد، تا رنگ چشمان زن اگر روشن بود، مکتوم بماند و نامعلوم که سبز است یا آبی یا عسلی یا خاکستری؟ نه! همان خاکستری سیاه سفید باشد، تنها همان.

مرد دوست داشت که سماور ِ زن قل قل کند، که چایی اش به راه باشد، که تلویزیون نداشته باشد، که نغمه ای اگر به گوش می رسد خیلی قدیمی باشد، که هیچ چیز ِ جدیدی در خانه نداشته باشد، که خانه اش یک اتاق ساده بیشتر نباشد، که اتاقش یک تخت ساده و کوچک و یک صندلی لهستانی بیشتر نداشته باشد. که وسایل پانسمان داشته باشد، باند، پنسی که گلوله را از تن در می آورد و پیاله ای که گلوله را در آن رها می کنند و تق صدا می دهد.

مرد دوست داشت که یک گلدان ِ شمعدانی بر لب ِ پنجرهء آن اتاق ببیند، آنگاه که باران بر پنجره می کوبد و زن با پیراهن و دامن مقابل پنجره بایستد و مات ِ مات نگاهش کند. دوست داشت که او زیبا باشد، مهربان باشد، دوست داشت که آن زن با طره های ریخته بر شانه، تودار و تنها باشد و تا سپیده دم کنار او باشد و برای او، بی هیچ سخنی و بی هیچ فردایی.

مرد دوست داشت همچنان با چتر و کلاه و بارانی و عینک زیر بارانی که انگار خیال بازایستادن نداشت بایستد و رگهء خونی را تماشا کند که باران از زیر پاهایش می ربود و می شست که زخم ِ گلوگه، کاری است انگار و چراغ خانه، خاموش است هنوز و مهتاب ناپیدا.

مرد دوست داشت که آن زن بیاید، دوست داشت که زنی آنجا زندگی کند، دوست داشت که زنی باشد که پذیرایش باشد، که گلوله را تنش بیرون آورد و در آن پیاله اندازد تا بازیگوشی صدای تقه اش سکوت ِ سهمگین نیمه شب را بشکند. دوست داشت که زخمش را ببندد و بعد، روی آن تخت ِ ساده و کوچک آرام گیرد و زن نیز روی آن صندلی لهستانی کنار ِ تخت، بیدار بنشیند و دستش را در دستانش بگیرد و نگاهش کند و تنها نگاهش کند و اگر به سپیده دم نکشیده بمیرد آن دسته گل رزهای سفید را که به سرخی می زنند، پیچیده در همان روزنامهء قدیمی ِ نمناک، اریب وار بر تخت سینه اش بگذارد و آنگاه چشمانش را آرام و مهربان ببندد و با سکوتی چشم بستنی و نفسی و استشمام ِ شمیم ِ گل و روزنامه، وداعش گوید.

مرد دوست داشت رقص ِ چتر و پرواز ِ کلاهش را در باد و باران نظاره کند که دور و دورتر می شوند، آنگاه که بر سنگفرش ِ خیابان افتاده بود و عینک ِ شکسته از چشم می کَند و رگبار، تمام وجودش را سخاوتمندانه و بی دریغ می شست و مرد هنوز دوست داشت آن پنجرهء خاموش ِ آنسوی خیابان را باز و باز بنگرد به انتظار ِمهتاب، گیرم تار، گیرم مات. که شاید و تنها شاید، اگر کارش به سحرگاه کشید، آن زن، کنار ِ آن بستر ِ آسایش باشد و نشسته بر آن صندلی لهستانی با طره هایی ریخته بر شانه و با چشمانی به رنگ خاکستری سیاه و سفید، دست در دستان ِ گرمش، زمانی بس طولانی، در سایه روشن ِ سکوت ِ سحرگاه و طنین ِ بانگ ِ خروس در چشمانش خیره شود و آنگاه صبور و آرام لبخندی محو به لب آورد و آهسته و آرام، آنگونه که تنها او بشنود، زمزمه کند:
- «صبح به خیر!»

پی نوشت: هنوز چیزی از آغاز کار نگذشته اتفاقاتی در بخش نظرات افتاد که ناچار به تحدید آزادی این عرصه شدم و از این پس نظرات باید پیش از انتشار ملاحظه و تایید شوند. صد البته نباید تکدر خاطر رفیقان را سبب گردد که این تصمیم برای حفظ صفای این روزنوشت است و لاغیر. کاش برخی مراجعان حرمت عرصه های آزاد را نگه می داشتند و آلوده اش نمی کردند.
البته مطالب جدید در راه است و تاخیرها کمتر خواهد شد. مدیون و ممنون ِ معرفت و توجهتان هستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط گیدورا  |