تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

اکران روز : محاکمه در خیابان

محاکمه در خیابان
بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی


این یک پیش آگهی است برای یادداشتی که در باب فیلم تازه مسعود کیمیایی پس از تماشایش، خواهم نوشت. هرچند که طبق قانون اصلی وبلاگداری نباید برای هیچ مطلبی قبل از اینکه بطور کامل نوشته شود، آنونس داد. چرا که در غیر صورت به احتمال قریب به یقین آن مطلب هرگز نوشته یا تکمیل نخواهد شد. اما این بار اصرار دارم از این قانون سرپیچی کنم و خطر کنم و یک آنونس تابلو بدهم.
محاکمه در خیابان اولین فیلم کیمیایی است که با دوربین دیجیتال گرفته شده و اسم مقتدر و خوش آوایی دارد و  اصغر فرهادی فیلمساز پرآوازه این سالها و خالق درباره الی، در نگارش فیلم نوشت محاکمه در خیابان همراه استاد بوده است و  رضا یزدانی هم طبق سنتی که از حکم شروع شد، خواننده آهنگ پایانی است به اضافه یک محمدرضا فروتن متفاوت که عکسهایش در این فیلم چشمگیر است و گمانم آدم اصلی محاکمه در خیابان، او باشد.
همچون همیشه مشتاق و منتظر تماشای اثر تازه استاد هستم لیک اوج گرفتن دوباره استاد با حکم (که اقلا 10-15 بار تماشایش کردم) این انتظار را بس امیدوارانه تر می نماید که خدا کند جواب دل ما را بدهد و خداکند یادداشتم درباب فیلم، شرح حظ و شور تماشا باشد و نه حسرتی دیگر.
این هم خلاصه داستان فیلم به قلم مسعود کیمیایی:

«پسر جواني با دختري عروسي دارد چهار بعد از ظهر جوان كه كارگر يك تعميرگاه اتومبيل است،گل به اتومبيل قرض گرفته‌اش زده و شادمان به دنبال عروس در آرايشگاه مي‌رود تا شب...اما از دوست و ديگران مي‌شنود كه عروس قبل از او روابطي با مردي داشته است.پزشك هم حاضر است از رابطه‌اي بگويد كه به داشتن كودكي و مرگ او تمام شده است...جوان 3 ساعت وقت دارد تا در شهر پر از اتومبيل ساعات عصر را بگردد تا در اين تهران بزرگ مرد را پيدا كند تا مطمئن شود عروس راست مي‌گويد. فيلم در همين 3 ساعت مي‌گذرد. جوان يك اتومبيل گل زده قرض گرفته دارد، يك كت و شلوار دامادي و يك چاقو...كار به كجا خواهد رسيد؟»
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:11  توسط گیدورا  | 

جدال سخت

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

توي پرانتز: جدال سختي شده و از براي آن گاهي در تلاشم و گاهي نه. ديدار با كسبه را قصد كرده ام ادامه دهم و تمام كنم و بعد داستانهاي بعدي را كه در نوبت گذاشته ام قلمي كنم.
جدال سختي است، كسب مجال كه فارغ از همه چيز براي ساختن يكدل شوي، گيرم ساختن يك داستان كوچك. چه، انگاه كه ناكامم، روبه راه نيستم و آنگاه كه چيزي هرچند بي مقدار نوشته ام، خوبم، خوشم، راضيم. جدال سختي است رسيدن به اين رضايت و سرور. جدال سختي است شاد بودن و جفنگ ماندن و شاد كردن. جدال سختي است و هر آينه سخت تر مي شود.
از ديدار با كسبه چند قسمتي مانده كه نميدانم چند قسمت و عهد خودم است با خودم كه بايد تمام شود تا ديگري آغاز شود. شايد كه بودنم را معنايي هرچند ناديدني سازد. جدال سختي است كه چندان پيروزي ندارد اما دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:18  توسط گیدورا  | 

ملاحظاتي درباره الي

 

قشر متوسط به هر چيزي تن مي دهد، گوهر وجودي و همه ايمانش را حراج مي كند و همه علايقش را فنا تا حاشيه كه نه باريكه امنيت ناشي از آن آب باريكه كارمندي را از كف ندهد. بعد هم در محافل و ضيافت ها بلند بلند مي خندد كه حواسش پي خسران بزرگش ندود تا شايد باور كند كه دارد خيلي خوش مي گذرد.

صابر اَبَر در صحنه اي از فيلم قرار است نماز بخواند و كارگردان اين مساله را به هزار تمهيد ظريف و هنرمندانه و غير مستقيم به ماي تماشاگر مي رساند كه نه اسمي از نماز برده باشد و نه لحظه اي از آن نمايش داده شود. چرايش را گمانم همه بدانيم!

حوالي سينما آفريقا دكه اي بود كه انواع و اقسام اسباب دخانيات مي فروخت. اين بار متوجه شدم كه كلهم تبديل شده است به سي دي فروشي. حيرتا گفتم حالا چرا سيگار فروشي را جمع كرده؟ رفيقم گفت خوب مي خواسته كار فرهتگي انجام بده؟ گفتم آخر مساله اينجاست كه سي دي فرهنگي تره يا سيگار؟ رفيقم نهيبي بر من زد كه صد البته سي دي!

اگر مي خواهيد واقعيت را با همه مهابت و دهشتش بر پرده سينما لمس كنيد، اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در لحظه لحظه فيلمش مرعوب توان فوق العاده اش در طراحي و اجراي صحنه ها شويد.  اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در تاريكي سالن سينما نقاب از چهره هاتان بردارد و خودتان را به خودتان بازنمايد و اگر اين تذكرها و يادآوري ها تلنگري به شما مي زند. درباره الي اصغر فرهادي را از دست ندهيد. صفت استادي حالا ديگر در خور نام فرهادي است. رئاليسمي كه او در آثارش ارائه مي كند بديع و جاندار است و البته فيلم درباره الي بُرنده است و كاري!

ديگر بايد اعتراف كنم ترانه عليدوستي در ميان هم نسلان بازيگرش سرآمد است. حضور كوتاهي در فيلم دارد اما پر فروغ. به صحنه اجراي پانتوميمش در فيلم نگاه كنيد و به تك تك نگاه هايش. سطح بازيگري او در اين فيلم قابل رقابت نيست. مگر حضور باز كوتاه اما درخشان صابر اَبَر كه خب انتظارش را داشتم. صابر هم خيلي زود دارد بازيگر بزرگي مي شود. نقش كوتاهش در سه زن كه يادتان هست كه چه كرد در همان چند دقيقه!

پياده روي طولاني بعد از سينما همچنان حال مي دهد اما بستني قيفي اش چندان چنگي به دل نزد. درباره اينكه چرا بستني ها ديگر مثل قديمها آدم را سرحال نمي آورند، پيشترها يادداشتي نوشتم كه ديگر حوصله تكرارش نيست. بستني قيفي ها هي حجيم تر مي شوند و رنگ به رنگ تر اما چه عرض كنم شايد ديگر از ما گذشته.

كجا فيلمي با اين حجم تيرگي و تلخي مي تواند در گيشه ركورد بزند. چه انتظاراتي داريم ما! درباره الي گرامي تر از اين حرف هاست!

كاش فرهادي نمايي را كه سرنوشت الي را آشكار مي كرد از فيلمش در مي آورد تا ما همچنان در سردرگمي ديوانه وار فيلم دست و پا مي زديم. اين شفاف كردن قضيه با روند و مشي كل فيلم از ديد من مغاير است. فكر مي كنم دل فرهادي هم با اين نما نباشد اما در هر حال دم اصغر فرهادي گرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:26  توسط گیدورا  | 

اخراجيها، ديدن يا نديدن، مساله اين است

اخراجيهاي 1 که بر پرده بود، امكان تماشايش براي من ميسر نشد چرا كه سينماها را به طرز كم سابقه اي صف هاي طويل تماشاگران در بر گرفته بود و همان زمان بود كه نسخه قاچاق فيلم هم به بازار پياده رو ها آمد و همه گير شد و مدام ميان مردم دست به دست مي شد و من نيز كه به خاطر عهدي قديمي حاضر به تماشاي نسخه قاچاق فيلمهاي ايراني نيستم اين بار هم نديدمش. استدلال مي شد كه اخراجيها را روي اين نسخه ها ببين كه پولي به جيب فلان افراد نامطلوب نريزي! آنها اخراجيها را مي ديدند و تكثير مي كردند اما در خفا و آشكار شوخي هايش نقل محافلشان مي شد و مي خنديدند و خوش مي گذراندند و در عين حال مثلا پيش وجدان خود سربلند بودند كه آن پول را احتمالا به جيب آن افراد نريخته اند و با اين حال اخراجيهاي 1 ركورد فروش را در  سينماي ايران شكست.

اخراجيهاي 2 بر پرده آمد و چون صاعقه اي به سرعت ركوردها را جابجا كرد. خبري از نسخه هاي قاچاق نبود و سازهاي مخالف كوك مي شد و هم آوا. شعارهايي از اين دست در ميان قشر خاصي پخش مي شد: «براي ديدن اخراجيهاي 2 به سينما نمي رويم». اين عبارت بسيار به چشمم مي آمد و ذهنم را دگیر می کرد، ليك خواست و توان پذيرشش را نه مي جستم و نه مي يافتم. چراكه مردد بودم كه خاستگاه چنين تفكري را سينمايي ارزيابي كنم با سياسي كه در هر دو حال لااقل من نمي توانستم به چنين نتيحه قاطعي برسم. به عبارت ديگر دو مقوله فيلم ضعيف يا فيلم مسعود ده نمكي، هيچيك بسنده توجيه آن شعار نمي تواند باشد. چرا؟

بياييد يك بار ديگر سير تحولات او را مرور كنيم. تا آنجا كه من به ياد دارم حدود سالهاي 75 و 76 بود، حوالي دوم خرداد. آن روزها هفته نامه مهر كه يادش گرامي، مصاحبه اي با مسعود ده نمكي (به عنوان عضوي از انصار جزب ا...) ترتيب داد كه آن زمان سردبير هفته نامه شلمچه بود. در پي اين مصاحبه، تشكل مذكور كه ارگان رسمي اش نشريه يالثارات بود طي نامه اي رسمي كه به هفته نامه مهر ارسال نمود و تصويرش هم در  شماره بعد مهر چاپ شد عضويت ده نمكي را در انصار حزب ا... رد كرد و اين ارتباط را تمام شده تلقي نمود. تا اينجا مي شود اينطور تحليل كرد كه ده نمكي از 13 سال پيش، گذشته از كيفيت كارش، وارد عرصه اي فرهنگي شده تا فعاليت مستقل تر و شخصي تري را آغاز كند و آن نشريه شلمچه بود و يادم هست كه اين نشريه پس از دو سه سال از سوي وزارت ارشاد دولت اصلاحات لغو امتياز شد و آن زمان هم در بيان عقلا اين بود كه محروم كردن اين گروه از عرصه فرهنگي مطبوعات مي تواند آنان را به شكل فعاليت سابقشان بازگرداند و برعكس تداوم فعاليت آنها در اين عرصه فرهنگی اسباب سيرشان به سوي اعتدال را فراهم خواهد نمود. اين شد كه ده نمكي و گروهش نشريه جبهه را راه اندازي كردند كه آن نشريه هم ديري نپاييد.

پايان دوران كار مطبوعاتي اش بود كه ده نمكي را وارد عرصه فرهنگي سينما كرد. مطلع اين ورود نيز همان مستند مشهور فقر و فحشا به عنوان نخستين تجريه اش در زمينه كارگرداني بود. مستندي كه همين اميد عزيزم در خانه اش نشانم داد و به آساني مي شد تغيير در نوع و زاويه نگاه ده نمكي را در كنار نيتي دردمندانه به جا آورد و بعد هم كه به نوبت مستند ورزشي-اجتماعي كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ رسيد و بعد هم كه ماجراي اخراجيها آغاز شد. بعد از دو مستند جدي و عبوس، او در شروع كارش در سينماي حرفه اي به سينماي كمدي و سرگرم كننده روي آورد! مي دانيد فيلم كمدي ساختن براي شادی و سرگرم كردن مردم چه صفاي دلي مي طلبد؟ حالا او فیلمهایی می سازد که همه مهر است و خوشدلی. فیلمهایی که شخصیت منفی و خبیث اساسی ندارند. همه آدمهای رنگارنگش تا آخر فیلم یک جوری با هم مهربان می شوند و سازگار می شوند و در کمال شگفتی این حرکت از تک تک آدمهاست به سمت یکدیگر. هر یک قدمی برمی دارند و در نهایت به شکلی از مواضع سختشان کوتاه می آیند تا همدلی و آشتی به هم رسد. این مگر همان فرهنگ گفتگو که این همه دنبالش بودیم نیست؟ اگر خط مشی ده نمکی به اینجا رسیده باشد آیا این دستاورد کمی است؟ آیا نشانگر تحول بزرگتری به سمت اعتدال و مدارا و مهربانی نیست؟ آیا ما با تخطئه ده نمکی به این صورت که مشاهده می شود، روشهای سابق خود او را مثلا در نشریه شلمچه تکرار نکرده ایم؟ پس تفاوت خط مشی ها در کجاست؟ اگر به اين سير تحول بيشتر دقت كنيم در باره تعابير و اتهامات سنگيني كه به مسعود ده نمكي نسبت مي دهيم، بيشتر تامل خواهيم كرد. مگر نه اينكه مشابه چنين سيري را در مورد فيلمساز ارزشمندي چون ابراهيم حاتمي كيا نيز مشاهده نموده ايم؟

برهان دوم بر ضعف فيلم اخراجيها دلالت مي كند و دردش اين است كه چرا فيلمي در اين سطح كه اينچنين به شعور مخاطبانش توهين مي كند، بايد اينطور ركوردشكن باشد؟ پس نبايد به افزايش ركوردش كمك كنيم! البته از نگاه من هم اخراجيها فيلمهاي ساده اي هستند، با فیلمنامه هایی ساده تر مملو از جوك هاي پيامكي به اضافه يك سري پيامهاي  ارزشي و انساني گل درشت. گيرم كه در اخراجيهاي 1 بحث عرفان و سير و سلوك مدنظر بود و در اخراجيهاي 2 مضامين ملي گرايانه و همه در بستر جنگ تحميلي. اما نمي توانم با اطمينان بگويم خيل عظيم تماشاگراني كه به ديدن اين فيلم رفته اند احساس توهين به شعورشان دارند. هركس براي اخراجيها به سينما رفته با سطح توقع مشخصي رفته است. مي رود كه به همين شوخي هاي پيامكي و شيرين كاري هاي كمدين هاي درجه يك حاضر در اين فيلم بخندد، در عين حال يادي هم از دوران جنگ زنده كند و حس ميهن دوستي اش را هم با شنيدن اي ايران آخر فيلم قلقلكي دهد. در مقابل فيلم هم همه اينها را به اندازه كافي در اختيارش قرار مي دهد. ضمن اينكه در اجراي همه اين عناصر و به تصویر در آوردن همین فیلمنامه دم دستی كم فروشي هم نمي كند و در تكنيكهاي اجرا نظير جلوه هاي ويژه رایانه ای، طراحي صحنه و لباس، چهره پردازي، فيلمبرداري، موسيقي و در اختيار گرفتن انبوه كمدينهاي توانمند، حرفه اي عمل مي كند و حتی اسباب پیشرفتهای تکنیکی را هم در سینمای ایران فراهم کرده است.  به عنوان مثال براي اخراجيهاي 1 براي اولين بار در سينماي ايران از دوربين 35 ميليمتري با قابليت زوم خودكار استفاده شد و در اخراجيهاي 2 به همت تورج منصوري براي اولين بار از دوربين ديجيتال قدرتمند و جديدي با نام S12K براي تصويربرداري كار استفاده شده است. همان دوربيني كه بعدا مسعود كيميايي هم از آن براي فيلمبرداري محاكمه در خيابان اش بهره جست. سازندگان اثر براي هر خنده اي كه از تماشاگر مي گيرند هزينه بالايي صرف کرده اند (مثلا همان سکانس مربوط به فوتبال اسرا و بعثی ها) و این است که کمتر تماشاگری است که در مواجهه با این اثر احساس توهینی به شعورش داشته باشد و از قضا غالبا فیلم را در حد انتظارات معین خود می یابند و از قضا تعبير توهين به شعور تماشاگر بيشتر درباره فيلمهاي روشنفكرنما مصداق دارد نه فيلمهاي عامه پسند.

رکورد فروش سینمای ایران از نظر تعداد تماشاگر گمانم هنوز در دست گنج قارون باشد. فیلمی که آن زمانها روشنفکران همینطور با آن برخورد کردند اما فیلم فروخت و ماندنی شد و اکنون بعد از 40 سال دارد گرامی می شود و جایگاهی به عنوان اثری کلاسیک در سینمای ایران می یابد. این جایگاه از اخراجیها هم بعید نیست. همین حالا هم برای من گرامی است چرا که داشت فراموشم می شد و به من یادآور شد همراه شدن با واکنشهای جمعی یک سالن پر از تماشاگر، نسبت به لحظه لحظه فیلم، چونان خنده ها و سوت و کفها و سکوتهای ناگاه، چه بخش بزرگ و نابی از لذت سینما رفتن است که حالا در سینماهای خلوت ما چه نایاب شده. نشستن در گردهمایی مردمان گونه گون، درمیان آنها و درکنار آنها، در سالن تاریک و بی تبعیض سینما و همسان شدن با آنها و تشریک غم و شادی با همه و برای همه، مهم ترین درس سینماست که داشت از یادم می رفت و باز به یادم آمد. سینمایی که گمانم 100 سال است که با همین محدودیت ها و فقرش، هر دم برای بقا جنگیده و تنه نیمه جانش را به طرز معجزه آسایی زنده و سربلند نگاه داشته است. حالا یک پدیده ای به نام اخراجیها آمده که هر 2 سال چرخ اقتصاد این سینمای نحیف را چرخی می دهد و می رود. گیرم که مورد حمایت دولت باشد و از این رو سرمایه و امکانات کم نظیری برای تولید بیابد. گیرم جوایزی هم بگیرد که البته به گواهی تاریخ سینما، هیچ جایزه ای برای هیچ فیلمی اعتبار نشده مگر به اعتبار خود فیلم جایزه معتبر شود. هرچه باشد نیمی از این فروش میلیاردی متعلق به سینماهاست و به سفره فقیر کارکنان مظلوم سالنهای تاریک می رود و از نیم دیگر، بخش عمده اش چرخ زندگی بی پشتوانه اهالی سینما را از بازیگر و فیلمبردار و تدوینگرگرفته تا آشپز و حمل و نقلی و پادویی که در این فیلم مشغول بوده اند، چرخانده است و این یعنی گردش پول و رونق در سینمای ایران و نتیجه اش این می شود که مثلا فلان صدابردار چند ماهی کمتر وحشت آخر برج و کرایه خانه را دارد و از این رو با تمرکز بهتری برای فیلمهای دیگر کار خواهد کرد و آن فیلم صدای مناسبتری خواهد داشت و گامی به سمت استانداردهای تولید برداشته می شود. این دستاورد هم دستاورد کوچکی است؟

آن شب انبوه تماشاگران که می خواستند وارد سالن سینما شوند به تماشای اخراجیها، مرد بوفه چی، نزدیک در، با شوق خاصی مدام به آنها اعلامی می کرد: "ساندویچ آماده موجوده ها!" آن بوفه چی سینما از شلوغی سینما و رونق کسبش خوشحال بود. چرا من از شادی او شاد نباشم؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:39  توسط گیدورا  | 

افسانه لاست



مدتها در مقابل اين پديده مقاومت كردم ليكن سرانجام، چندي است گرفتار و دچار افسون اين لاست شده ام. در كمتر از يك ماه و در يك برنامه فشرده چهار فصل يعني 87 اپيزود لاست را تماشا كه هيچ همه را بلعيده ام. حالا هم مانده همين 12 اپيزود پخش شده از فصل پنج كه كار دو سه شب است كه برساندم به پخش جهاني اين سريال كه آن موقع در جبر تماشاي هر هفته يك اپيزود افتادن مي شود حكايت كفاف كي دهد اين باده به مستي ما.

شايد كساني كه هنوز تماشاي اين سريال را آغاز نكرده اند لبخندي حواله ام كنند كه بابا تو ديگه چرا! و برخي از آنها كه ديده اند هم به كنايه اي از من جويا شوند كه چنين پديده عامه پسندي را چطور مي شود اينقدر جدي گرفت و ارج نهاد!؟ هنوز پاسخي ندارم جز حيرت و مكاشفه اي كه سرگرم آنم و مي بينيد.
پاسخ مي تواند برشمردن ارزشهاي متني، ساختاري و تكنيكي اثر باشد. اينكه اگر به ظرافتِ چيدمان آن همه رمز و راز و معما كه كليد بقاي اثر ميان توده مخاطبان است، اشاره نكنيم، همين جا انداختن اين همه شخصيت و رابطه در بافت اثر به گونه اي كه مخاطب نگران تك تكشان شود چه كارستاني است.
اينكه وراي وام گيري متواضعانه و بديع از ادبيات و كهن الگوها، بگونه اي كه عاريتي و گل درشت ننمايد، تخيل آدمي را مشاهده كنيم  كه تا كجاها مي تواند پيش رود.
اينكه چطور امكان برقراري و تداوم ارتباط اثر با انواع مخاطبان ميسر شده و سازندگان موفق شده اند، هر گروه و گونه از مخاطبان را درگير و همراه زاويه و لايه اي از هزار لايه اثر كنند و اين همه سال آنها را به دنبال خود بكشانند تا امروز  لاست به عنوان يك پديده جهاني تثبيت شود.

صحبت از اين قبيل بسيار است و اينها نيز هيچيك پاسخ چرايي جذابيت اين سريال و چرايي نفوذ آن به ناخودآگاه جمعي خيل تماشاگران جهاني، نيست. چراكه در هر جذابيتي، رازي هست و برملاشدن آن راز، از دست رفتن آن جذابيت است. آن هم در مورد اثري كه اساسش بر راز است. چون فيل در تاريكي مولانا، وحدتي است كه از كثرت اجزاي مجرد خود جان مي گيرد و قد مي كشد و خودنمايي مي كند و هر دم زاويه اي از بدنه غول آساي خود را مي نمايد و در عين حال هيچگاه نور همه صحنه را روشن نخواهد كرد تا كم كم ما هم بسنده كنيم به تماشا و زيستن آن زواياي محدود. تا آنقدر محو جذبه و سير و سلوك آدمها شويم كه ديگر طمعي به آگاهي كامل نماند و شايد اگر كل اين  هزارتو را هم تا به پايان نبينيم خوشتر باشيم كه ما را همين لحظات مجرد و كوچك خوش است.

فعلا كه با اين آدمها زندگي مي كنم و هر مدت با يكي از آنها بيشتر دمخور مي شوم. همراهشان رنج مي كشم، گيج مي شوم، گاه به كشف مي رسم تا از اين گذر كنار آنها بلوغي ديگر را از سر بگذرانم و حكايت لاست همچنان باقي است شايد تا سال بعد كه با پايان پيش بيني ناپذيرش باز افسانه شود كه در همه چيز اين نقطه پايان است كه اهميت دارد.

توضيح واضحات: نخواستم نام سريال را به گمشده يا گمشدگان ترجمه كنم كه شديدا ضرب لحن لاست را خنثي مي كند و در ضمن نوعي بيگانگي كه در لفظ تك هجاي لاست براي ما هست، رمز و را اثر را بيشتر مي رساند البته براي ما. تصوير چارلي را هم آن بالا گذاشتم كه شخضيت مورد علاقه ام در اين مجموعه است كه ستاره راك بود و گيتار داشت و هروئين مصرف مي كرد و عاشق شد و پاك شد و بزرگ شد و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:53  توسط گیدورا  | 

بعد از جشنواره

جشنواره و دورِ فیلمبازی ما هم گذشت و با این که عزم نوشتن داشتم در باب هر فیلم پس از تماشای آن، این امر تنها برای دو فیلم اول محقق شد و هشت فیلم بعدی بی رد و نگاه ماند و من نیز شرمنده عهد و پیمان خود. گفتم پیش از آنکه پرتاب شویم به مطالب روزمره، مطلبی دیگر در باب جشنواره بنویسم که بحث جشنواره ابتر نماند در این روزنوشت.
جشنواره امسال توفیق دیدن ده فیلم حاصل شد که خود بیش از سالیان ماضی بود و البته منهای مهمترین فیلم جشنواره، درباره الی، که اصلا به مشهد نرسید. از نظر کیفی هم اگر نگاه کنم، جشنواره امسال، پر فروغ تر از سالهای پیش بود و باز می شود ردپای شکوفایی را در این سینمای نحیف و تکیده مشاهده کرد. از دو فیلم عیار 14 و وقتی همه خوابیم که نگاشته ام اما مختصری درباره هشت فیلم بعدی:

صندلی خالی (سامان استرکی): فیلمساز تمام تلاشش وقف این است که از هر جهت متفاوت باشد و حرفهای گنده گنده بزند اما ندانسته پیش از متفاوت بودن، الفبای سینما را باید بلد بود و بلدی را باید یاد گرفت و الا هر کسی می تواند دیوید لینچ شود. رنج تماشای اداهای از هر چمن گلیِ فیلمساز این حسن را داشت که آدمی یاد گناهان خود و دیونش به دیگران می افتد که مثلا در زمانی که تلف این فیلم کردی می شد برای جبران اشتباهاتت در زندگی تلاش کنی!

صداها (فرزاد موتمن): فیلم شبهای روشن موتمن فیلمی است جادویی و ماندگار و فیلمساز تمام تلاشش را می کند تا یک فیلم دیگر در اندازه های آن بسازد. حتی این بار با فیلمنامه نویس همان اثر کار کرده، اما بگرد آن هم نمی رسد. نمی دانم این اتفاقهای هنری چگونه می افتند که تکرار کردنشان انقدر دشوار و گاه ناممکن است. صداها فیلم خوبی است. برخی لحظات دو نفره اش عالی است و کارگردان در اجرای صحنه ها و بیرون کشیدن حس و حال لحظات اغلب استادانه عمل کرده، قدر نمای نزدیک و صورت بازیگرانش را خوب می داند و خوب می داند کجا نماها را به هم قطع کند اما حیف! خون زیستن و ماندگاری را در فیلمنامه نمی شود یافت.

حریم (رضا خطیبی): هر تلاشی برای ساختن فیلم ترسناک را می ستایم و سازندگان حریم سخت کوشیده اند که فیلمی ترسناک اما استاندارد ارائه کنند. فیلم در لحظاتی بواسطه اجرای چشمگیر و بازی خوب حمید فرخ نژاد خوب می ترساند و شاید اولین فیلمی باشد که بدون ذکر عنوان به عالم اجنه سرکی می کشد.

زادبوم (ابوالحس داوودی): پروژه بلند پروازانه و دشواری که یک سرش تهران و قشم است و سر دیگرش آلمان و دبی و به همین دلیل سکانسها کیفیت متفاوتی دارند، از درخشان تا ضعیف. در خیلی صحنه ها و نماها می توان شتاب گروه فیلمسازی را برای تمام کردن فیلم حس کرد. کارن همایونفر پس از مدتها یک موسیقی شنیدنی برای فیلمی ساخته که جایزه اش را هم برد.

پستچی سه بار در نمی زند(حسن فتحی): فیلمی دیگر در ژانر وحشت. همان چیزی که از حسن فتحی انتظار داریم، قصه ای میان عشق و جنایت و جنون. کارگردانی فاخر و مبتنی بر نمایش. ضرباهنگ نفس گیر حاصل اجرای دینامیک صحنه ها و تدوین موثر حسن حسندوست. فیلم حرفهای زیادی از لون تاریخ و ما چگونه ما شدیم دارد اما پیش و بیش از آن به سرگرم کردن تماشاگر اندیشیده و این ستودنی است.

تردید (واروژ کریم مسیحی): فیلم دوم فیلمسازی کهنه کار بعد از پرده آخر (1369)! تماشای نیمی از فیلم چمباتمه زده بر زمین سینما قدس. اقتباسی متفاوت، غریب و بدیع از هملت شکسپیر. این بار فیلم و آدمهایش می کوشند از تقدیر شوم اقتباس هملت بودن بگریزند و این می شود فرار نافرجام مقتبس از منبع اقتباس! فیلمی محکم و درست با بازی های چشمگیر و بالاتر از استانداردهای این سینما اما در مورد اینکه دوستش دارم یا نه قضاوت زود است. باید فیلم را بیشتر دید.

بی پولی (حمید نعمت ا...): چهار سال پس موفقیت خیره کننده نعمت ا... با فیلم تراژیک بوتیک این بار با فیلم کمیک بی پولی با همان جنس آدمها. انگار آدمهای بوتیک را از فضای تلخ و تیره و تار آن فیلم به فضای کمیک بی پولی منتقل کنند. حالا می شود گفت که نعمت ا... استاد خلق صحنه های مربوط به جمع های مردانه است و عجیب این لحظات را زنده و جاندار از کار در می آورد و چه خوب این مردان بی هدف و جفنگ را می شناسد. پر از شوخی های مسلسل وار. شوخی ها و دیالوگهای فیلم تا مدتها می تواند نقل محافل جوانان و دانشجویان باشد که یادش بخیر. 24 ساعت بعد از تماشای فیلم فهمیدم فیلم را دوست دارم! یک حبیب رضایی فوق العاده. یک لیلا حاتمی عجیب و یک بهرام رادان نچسب و همیشه در ژست، بعنوان بزرگترین نقطه ضعف فیلم. به اضافه فیلمنامه ای یکنواخت و به تبع آن زمانی طولانی که برای فیلمی در ژانر کمدی ملال آور می شود.

هر شب تنهایی (رسول صدر عاملی): فیلمی که تماما در مشهد می گذرد! می توانست یک فیلم زن و شوهری عالی باشد اما از جایی قصه در خط دیگری افتاد که اصلا به دل نمی نشست. زوج لیلا حاتمی و حامد بهداد که ناجور می نمودند اما در این فیلم به خوبی در کنار هم قرار گرفتند و کاش لحظات دو نفره این دو بیشتر بود اما همان چند سکانس هم دوست داشتنی و به یاد ماندنی است. صدرعاملی استاد ملودرام های خانوادگی با لحظات گرم و گیرا است. لحظات صمیمی من ترانه 15 سال دارم و دیشب باباتو دیدم آیدا که یادتان هست؟

و حالا رده بندی آثاری که دیدم در چهار سطح از الف تا جیم.  این که دو رده ب دارم به این خاطر است که فاصله این دو رده کمتر از رده های دیگر است. هرچند نسبت به این رده بندی چندان مطمئن نباشم اما معمولا رده بندی کردن و ارزیابی کار مهیجی است و گمان می کنم ارائه همین رده بندی مردد هم در پایان این یادداشت خالی از لطف نباشد:

الف: تردید، عیار14، وقتی همه خوابیم

ب1: صداها، پستچی سه بار در نمی زند، هر شب تنهایی


ب2: بی پولی، زادبوم، حریم


ج: صندلی خالی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:28  توسط گیدورا  | 

کوه یخ زیر آب

فیلم دوم: عیار 14
کارگردان: پرویز شهبازی

خیلی کنجکاو بودیم ببینیم و بدانیم پرویز شهبازی پس از فیلم درخشانش، نفس عمیق، چگونه فیلمی خواهد ساخت. تا ببینیم نفس عمیق چقدر حاصل هوش و توان شهبازی بود و چقدر حاصل روح دردمند زمانه و نسلی که فیلم به آن می پرداخت و چقدر محصول اتفاقی فرخنده و خجسته؟ و این چند سالی طول کشید تا شهبازی بالاخره فیلم جدیدش را روی پرده انداخت. حالا این چند سال وقفه چقدر حاصل وسواسی شدن کارگردان در پی موفقیت خیره کننده فیلم قبلش بود و چقدر محصول نبود سرمایه گذار راغب و مایل، شاید مقداری از هر دو. اما مهم عیار 14 است که می تواند پاسخ بسیاری از پرسش ها باشد.

عیار 14 را دوست دارم. حالا با خیال راحت می توانیم به سینمای شهبازی بپردازیم. فیلمهای او به کوه یخی می مانند که تنها بخش کوچکی از آن از آب بیرون است و در معرض تماشا. به کتابی می مانند که سطور نا نوشته اش بیش از سطور مکتوبش است. در عیار ۱۴ این سبک مینیمال به یاری روایت قصه جمع جوری در مایه های وسترن می آید که 24 ساعت از زندگی شخصیتها را در بر می گیرد.

منصور (کامبیز دیرباز) از زندان آزاد می شود و به شهرش باز می گردد و خبر ورودش، فرید (محمد رضا فروتن)، طلافروش شهر را که 5 سال پیش منصور را لو داده و به زندان انداخته، به هراس و اضطراب سختی می اندازد. مابفی رفتار، کنشها و واکنشهای آدمهاست در یک روایت موازی و همپا که هر چه می گذرد گیراتر و مهیج تر می شود. همان کهن الگوی بازی موش و گربه در شهر یا به تعبیر بهتر ناکجاآبادی پوشیده از برف و سرما. تکاپوی طلافروش شهر برای گریز از انتقام منصور و مواجه شدنش با انواع بن بستها و دردسرها وجه تاریک وجودش را رسوا می کند. پلیدی ها و روح ویران زندگی شخصی طلافروش، در عین بازی درونگرای فروتن، هر لحظه بیشتر آشکار می شود در حالی که از منصور تنها نماهای گذرا اما موثراز پرسه زدنش در شهر و گاهی پرس و جوهای ملایمش در باب طلافروشی شهر به نمایش در می آید و نیات و درونیاتش تقریبا تا به پایان پوشیده و در پرده ای از ابهام و ایهام می ماند. البته با تاکید بگویم اولین بار است که از حضور و بازی کامبیز دیرباز در فیلمی لذت می برم. دیرباز در عیار 14 بازی قدرتمند و تاثیرگذاری به نمایش گذاشته. یک بازی در سکوت مبتنی بر زبان بدن چراکه عینک دودی پهنش امکان بازی در نگاه را هم از او گرفته و اینکه این شخصیت انقدر به دل می نشیند، حاصل تلاش پنهان و نادیدنی دیرباز است. تازه زمانی که با پوریا پورسرخ هم در این فیلم به راحتی می شود کنار آمد، متوجه می شوی با فیلم مهمی مواجهی که به راحتی عقبه ذهنی تورا در باب هر بازیگری با هر پیشینه ای محو می کند به ویژه در صحنه ای که این دو در مسافرخانه هم اتاقند و منصور برای شام، ساندویچ و سیرابی و دوغ می خرد و احسان(پوریا پورسرخ) را حسام خطاب می کند و می گوید با حسام راحتتر است و بعد می نشیند به درددلی کوتاه اما کلیدی.

باقی حرفها باید بماند برای زمان اکران و بعد از تماشای چندباره فیلم، شاید که رازها و نشانه های پوشیده اش را بیشتر بشود گشود و ادراک نمود چرا هنوز ظرایف ناپیدای زیادی در عیار ۱۴ برای کشف باقی است. اما یک چیز را نیم توانم نگویم و آن اینکه شهبازی دارد استاد پایان بندی است. پایان بندی هایی که خود متاثر از پایان بندی های کیارستمی است. مگر می شود جلوی پایان بندی نفس عمیق مات نشد و دل آدم هُری فرو نریزد وقتی بعد از آنهمه سکوت یا صداهای خشن ناگهان روی صحنه ای کوبنده آهنگی ویرانگر گوش می دهید. حالا در نفس عمیق آهنگ آسمون گروه آوار بود و پراید مردگان که در پیچ و خم مه الود جاده چالوس گم می شد و در عیار 14، آهنگ معروف و سحرانگیز آداجیوی آلبینونی و تابش خورشید بر برف سپید و ماشینی که قهرمان قصه را به سمت ناکجاآبادی دیگر می برد.

 فیلم که تمام شد تا دقایقی توی حال خودم نبودم و این کاری است که همیشه منتظریم یک فیلم با ما بکند. پرویز شهبازی این استاد جدید سینمای ایران اینگونه است دیگر. چنگکش را آخر کار در قلاب تماشاچی خوب قفل می کند!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:33  توسط گیدورا  | 

چگونه یک شاهکار، شاهکار نمی شود؟

فیلم اول: وقتی همه خوابیم
کارگردان: بهرام بیضایی

عادت کردیم سالها به انتظار بنشینیم تا استاد فیلم تازه ای برایمان بسازد. 10 سال از مسافران تا سگ گشی و 7 سال از سگ کشی تا وقتی همه خوابیم. بدون مبالغه و تعارف، فرصت تماشای هر فیلم بهرام بیضایی، عزیز است و مغتنم که شب گذشته این فرصت دست داد و وقتی همه خوابیم، تازه ترین اثر استاد را بعنوان اولین فیلم جشنواره به تماشا نشستم.

فیلم مانند فیلمهای سابق استاد، در اغلب لحظاتش، اجرای سرزنده، پرتحرک و فشرده ای دارد. پر از لحظات پر شکوه و بزرگ که برخلاف اغلب فیلمهایی که می بینیم در شان پرده بزرگ طراحی و اجرا شده است، بزرگتر از زندگی. استاد همیشه در به تصویر کشیدن قصه هایش به استاندارد بالایی در سینمای ایران دست می یابد و یا حتی استانداردهای تازه ای تعریف می کند. بگونه ای که می توان تعبیر بی نقص را در مورد کارگردانی و اجرای فیلمهایش به کار برد. بیضایی همه صحنه ها را از همه لحاظ بازسازی و بازآفرینی می کند، از نظر دکور، نور، بازیگری، موسیقی، میزانسن و ... چنانکه انرژی فراوانی که صرف جان گرفتن صحنه ها شده در تک تک قابها نمود می یابد.

وقتی همه خوابیم یک فیلم در فیلم است و البته داستان فیلمی که در این فیلم دارد فیلمبرداری می شود داستان فوق العاده ای است. از آن قصه هایی که البته انتظارش از ذهن استاد می رود و در او سراغ داریم اما.... کاش کار این یادداشت به این اما نمی رسید اما باید گفت که وقتی همه خوابیم چندان مجاب کننده نیست. به خصوص لحظاتی که به پشت صحنه سینما می پردازد، لحظات خشمگینی که انباشته شده است از شعار و درشت گویی و تسویه حسابهای استاد با اهالی سینما و حتی تماشاگران که مثلا هریک از این افراد چطور با دخالت خود در جریان تولید یک فیلم به آن صدمه می زنند و مانع تبدیل آن به یک شاهکار می شوند. بخشهایی که قرار است طنز ملایمی در آن جاری باشد اما در خیلی جاها بدل به هجو مضحکی می شود و شعارهایی که کاش دست کم با ظرافت هنرمندانه ای طرح می شدند. بنابراین ما هم هی منتظر می شدیم تا باز به صحنه های مربوط به فیلم اصلی بازگردیم.

فیلم اصلی بود که بیضایی وار بود و پر از نماد و راز و تردید و پنهانکاری و البته خشونت. جالب اینجاست که در هر فیلم از بیضایی اشیایی نمادین وجود دارد که تاکید ویژه ای بر آنها می شود و اینبار این تاکید بر چک و چاقو بود، چک ارباب سرمایه در صحنه های پشت صحنه و چاقوی ضامن دار به دست آدم بدها و آدم خوبهای فیلم، در صحنه های فیلم اصلی که البته تاکید بر چاقو استاد دیگری را به خاطر می آورد. در این فیلم در فیلم که بصورت مقطع روایت می شد یک مژده شمسایی حضور داشت که چون همیشه خوب از عهده سنگینی این نقشها برآمده و البته یک شخصیت اصلی مرد که نه چهره اش و نه بازی اش لااقل به من نچسبید و البته تعدادی آدم بد چاقو به دست که هویتی نداشتند. کاش استاد از خیر فیلم در فیلم ساختن می گذشت و همین روایت داخلی را با ظرافت و دقت بیشتر به تصویر می کشید و اگر می شد چه ضیافتی می شد.

 فیلم البته سکانس پایانی شوق انگیزی دارد که ارادت بیضایی را به هیچکاک نمایان می کند. از جایی که مژده شمسایی برای مردن، لباس مرد را به تن می کند که از شدت خوش ساختی و التهاب به عرش می رساندمان اما به همین پایان هم بسنده نشد و باز بازگشتیم به پشت صحنه و دیالوگی شعاری از منشی صحنه که میگوید چطور یک شاهکار توسط اربابان سرمایه نابود می شود تا فیلم تمام شود. پرسش من هم از بهرام بیضایی همین است که این شاهکار با این همه قابلیت نابود که نه، چطور شاهکار نشد؟ فکر می کنم مسوول این یکی خواست خود شماست استاد. لطفا تا فیلم بعدی خیلی منتظرمان نگذارید، لطفا! ما همه بیداریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:40  توسط گیدورا  | 

و اینک روزگار سینمایی!

باز میانه زمستانی دیگر است و باز روزهای سینمایی و فیلمبازانه در راه. جشنواره فیلم فجر دو سه روزی است در تهران آغاز شده است. فیلمهایی روی پرده رفته اند این روزها برآیند نظرهای منتقدان را دنبال می کنم تا به وقت انتخاب به کارم آیند. چراکه در مشهد هم جشنواره  از فردا در سینماهای آفریقا و قدس آغاز خواهد شد. این به خودی خود خبری مهیج است که به پیشبازش میرویم به التیام و تسکین ذهن و دل مجروح و بیمارمان. چند شبی زیستن در سالنهای تاریک و پر تماشاگر و چشم بر پرده رویا دوختن، توشه ای است برای سالی بی رویا زیستن.  خدا کند این دوره بشود فیلمهایی یافت که چراغان کنند این شبها را تا جشنمان واقعا جشن شود. مثل اشک سرما و تنها دو بار زندگی می کنیم در دوره های پیش که چه ضیافتی به پا کردند در دلم. هنوز زنده و روشن به یاد دارم که چه پرشور و پر قوت در پایانشان به احترام برخاستم و کف زدم. لحظاتی که انگار از عمرم حساب نشده!

رفقای همشهری بدانند و آگاه باشند که از فردا، 15 بهمن ماه، در سه سانس16 ، 18 و 20 بعد ازظهر، هر روز دو سه فیلم جشنواره در سینما قدس و آفریقا اکران دارند. البته برنامه روزانه را تلفنی باید از سینماها جویا شد. مهمانی ماست آخر این جشنواره و دیدن هر آشنایی دوست داشتنی و مغتنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:31  توسط گیدورا  | 

آغاز انتظار برای محاکمه در خیابان (+ یک پی نوشت)



تصویری از محمدرضا فروتن در تازه ترین فیلم مسعود کیمیایی، محاکمه در خیابان. فیلمی که این روزها در مرحله فیلمبرداری است. باقی عکسهای فیلم را می توانید اینجا ببینید. فیلم مثل اکثر آثار استاد نام قدرتمندی دارد و این عکس هم داد می زند که فیلم خوبی در راه هست. همانطور که عکسهای حکم را که دیدم دانستم که این یکی چیز دیگری است که شاهکاری شد. و همانطور که درباره سربازهای جمعه و رئیس چندان مطمئن نبودم و چنگی به دل نزدند. اما دیدن عکسهای محمد رضا فروتن با آن هیبت و آن کلاه معروف و آن نگاه نافذ، خوشترین دقایق این روزهایم بود. آغاز انتظاری شیرین برای تماشای فیلم دیگری از استاد. تماشای ضیافت نگاهها و چهره ها و ضیافت بغض هایی که می ماند و می ماند تا خونین بترکد.
مانند گوش شکسته محسنِ حکم که در فلاش بک ها سالم بود و در زمان حال، شکسته  و بادکرده چون کشتی گیران و در سکانس پایانی به ضربه ای که از اسلحه معشوق بر آن می رسد، غرق خون می شود. انگار که دلش بود که زمان جوانی و نشاط، سرخ و سالم بود و به وقت طغیان و هجران و دردمندی شکسته و ورم کرده تا سرانجام به دست معشوق قدیمی منفجر شود و نابود. بعد از انفجار همان گوش بود که انگار قلب پاره پاره اش دیگر تاب نیاورد و محسن تصمیمش را برای مردن گرفت چرا که دیگر جای ماندنی برایش نبود.
سینمای کیمیایی سینمای همین ظرایف و همین لحظه های ناب و پر اوج است. اینگونه است که هر بار منتظر فیلم تازه اش می مانیم تا در صندلی سینما فرو برویم و منتظر شعبده بازی های احساس بازانه اش بمانیم تا اشکی زلال به هم رسد. تا این لحظات ناب کجای محاکمه در خیابان پنهان شوند و کجا بیابیمشان؟ اما فارغ از نتیجه کار که چه خواهد شد، این که استاد هنوز دارد فیلم می سازد خود بهترین خبر است.

پی نوشت: نظرها رو پاسخ گفتم به اختصار و نه در حد لطفی که به این روزنوشت دارید. امید است حرفهای شما رفیقان سنگ بنای بادداشتها و مباحث بهتری بشه. بحث سینمای کیمیایی رو در پست مفصلی به یاری خدا ارائه خواهم کرد تا باز به گفتگو بنشینیم. کاش مجال همراهی و همصحبتی بیشتر فراهم شود! فعلا انگار همگی در جستجوی مجالیم و مجال یعنی...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:42  توسط گیدورا  | 

سياحت بعد از كشتن! * (+ یک+ يك پی نوشت ديگر)

در بروژ (In Bruges)

كارگردان: مارتين مك دونا
بازيگران: كالين فارل
، برندن گلیسون و
رالف فینس
محصول انگلستان و امریکا
سال 2008

انگار سينماي ايرلند معدن جواهرات گرانبهايي است. در بروژ، بعد از وانس، دومين فيلم نسبتا ايرلندي است كه اينچنين مرا سر ذوق آورده است و در واقع دومين غافلگيري بزرگ امسال من است. نمي دانم چه بايد در باب فيلم بگويم. بار پيش كه تلاش كردم حظي كه از تماشاي فيلم وانس بردم در يادداشتم بازتاب دهم، خودم نوشته ام را نتوانستم تحمل كنم و اگر بر وب ماند به خاطر پندار من بود كه شايد نظر دوستان اينچنين نباشد. حداقل ياد گرفتم آن انرژي كه از يك اثر هنري دريافت مي كني قابل انتقال يا دست كم قابل توصيف نيست.

مارتين مك دونا در اولين فيلم بلندش، در بروژ، تم بارها گفته شده اما هنوز جذاب تبهكاران پابند اصول و جنايت و مكافاتشان را برداشته تا با زباني تازه و در فضايي بديع باز برايمان تعريف كند. زباني مبتني بر طنز كلامي و طنز موقعيت به اضافه روايتي بازيگوش و غير قابل پيش بيني در فضاي قرون وسطايي شهر بروژ بلژيك براي به تصوير كشيدن روابط و فرجام كار سه آدمكش حرفه اي كه يكي رئيس است و يكي مسن و يكي جوان. آدمكشهايي بذله گو و معمولي كه انگار شغلي معمولي دارند و مشكلاتي كه با شغلشان دارند مثل همان مشكلات معمولي است كه هريك از ما با مشاغلمان داريم. در عين حال هريك دنياي شخصي خود را دارند. يكي اهل فرهنگ و تاريخ است، يكي آدمي خوشگذران است و ديگري مرد خانواده. اين مردها در بستر شهر تاريخي بروژ قرار است از پوسته معموليت خود به در آيند و به تقابل برسند. يك سرگرداني برزخي كه محل تلاقي اراده سه مرد مي شود در مسير مقاصدي متفاوت اما مرتبط. آدمهايي كه به اندازه عمر سينما عمر دارند و همواره يا براي وسوسه زندگي و يا براي وسوسه مرگ، به قانون و آيين خويش جنگيده اند. آخر وسوسه رهايي هر دم به شكلي رخ مي نمايد.

همه اين عناصر ناهمگون چيزهايي است كه پيكره اين اثر را ساخته اند و به يقين بندبازي سختي بوده چه اگر جهان واحد اثر از كثرت اين ناجورها سربر نمي آورد هر قطعه اي ساز خود را مي زد. اما فيلمساز در نهايت حيرت موفق شده است دنيايي يگانه براي قصه و آدمهايش تعريف كند كه اين توفيق به آساني حاصل نشده است و كارستاني است دستاورد زيستن و تفكر و خلق كه حاصل كار يك كمدي خونين است به تعبير من. دنيايي كه ميان شوخي و جدي، هجو و فانتزي، تاريخ و اسطوره و حتي مذهب در رفت و آمدي سريع است و عجب كه هيچيك از اين ها ازفيلم بيرون نمي زند و به اعتدال پيش مي رود.

در اين مسير تمام عوامل دست به دست هم داده اند تا اثر بدين پايه از كمال برسد. فيلمنامه اي پر جزئيات و چند لايه، سرشار از ديالوگهای پرمغزی كه به طرز هوشمندانه اي كميك هستند و يا برعكس. شخصيت پردازي دقيق و موثر. بازي عالي سه بازيگر اصلي به ويژه كالين فارل كه وراي تمام پيشداوري هاي ما نقش آفريني مي كند. موسيقي كه همپاي فيلم به زيبايي هم شوخ و شنگي فيلم را بازتاب مي دهد، هم حزن درونمايه و هم طنين فضاي قرون وسطايي اثر مي شود. تدوين فيلم ضرباهنگ فيلم را لحظه اي از رمق نمي اندازد و همه و همه كه در جاي خود و دقيقا به اندازه اي كه بايد پيكره فيلم را پرداخته اند. مانند برف به اندازه اي كه در پايان فيلم مي بارد! اينگونه است كه هيچ غريبگي نمي كنيم و از همان دقايق ابتدايي اثر احساس مي كنيم درون فضاي اثر و در ميان آدمها پرسه مي زنيم و انگار نفس آدمها به صورتمان مي خورد، دنبالشان راه مي افتيم از خنده به خون مي رسيم و هي حيرت مي كنيم تا جهاني وراي آن خودمانيت را بشناسيم. آخر خلاف آنچه در واقعيت است رد خون و اسلحه همواره تصاوير شاعرانه اي ساخته اند. آن رهايي و رستگاري مگر جز از راه انهدام تن هستي مي يابد؟ اينجاست كه سلاح نشان هميشگي انهدامگري را وظيفه دارد و خون قاصد آغاز انهدام است و همه نشان رهايي. اين تصاويري است كه بيرون از پرده سينما، رقت و نفرت مي انگيزد و نشان هيچ نيست.

تماشاي در بروژ تجربه تازه و بديعي بود كه هنوز نتوانسته ام از آن حال و هواي غريب دل بكنم. خوشيم كه سينما در بدترين اوضاع و احوالش هم كه باشد باز تك خالهايي براي رو كردن دارد. كمدي خونين در بروژ از آن تك خالها كه نه از آن تك ستاره هاست. فيلمي كه دوست نداري توصيف يا تفسيرش كني و از تاويل همه نشانه هايش مي گريزي. چراكه نگراني مبادا وادي تفسير جامه فاخر اين اثر را بيالايد و نكند خاطره خوشي كه آن همه ديالوگ و نما و موسيقي به جا مانده زير باران معانی مخدوش و مبهم شود. هنوز تلاش مي كنم جلوي قلقلك نشانه هاي پنهان اثر مقاومت كنم هر چند بسيار قلقلكي هستم!

* برگرفته از جمله تبليغاتي فيلم: Shoot first, Sightsee later

پی نوشت1: یادداشت نوید غضنفری درباره موسیقی فیلم در بروژ + قطعه ای از موسیقی فیلم

پي نوشت2: نظرها پاسخ داده شد و به اميد خدا اگر عمري باشد و فرصتي مطالب جديد در راه است. خدا كند ميان اين تنگناي پرشتاب جايي براي نوشتن بماند...خدا كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:29  توسط گیدورا  | 

ملاحظاتي درباره يك فيلم از سينماي دلهره



مه (The Mist)
كارگردان: فرانك دارابونت
محصول 2007 آمريكا

توضيح: ملاحظات درباره يك فيلم، چيزهايي است كه به واسطه تماشاي آن فيلم به ذهن خطور مي كند و الزاما مرتبط با اثر نيستند و لاجرم بي ربط هم نيستند!

- سينما در هولناك ترين شكلش هم مي تواند شورانگيز باشد مانند روايت و تصويرگري حال و هواي آخرالزماني در ميان مردم، چه در شرايط دهشت بار و آخر الزماني است كه آدميان در صادقانه ترين صورت خود ظاهر مي شوند، آنجا كه فاصله مرگ و زندگي خويشتن و عزيزانت به باريكي يك مو است. از اين رو تماشاي جزئيات اين لحظات و برخورد رفتارهاي بي واسطه و سرراست آدمها بسيار ديدني است. در فضايي كه ديگر كسي توان تظاهر ندارد.

- چه خوب است كه كارگردان هميشه چند قدمي از تماشاگر پيش باشد تا او را به هر جا خواست با خود ببرد و لذت سينماي ناب را به او بچشاند نه مانند برخي از سريال هاي خودمان كه تماشاگر هميشه خدا از كارگردان پيش مي افتد و حتي جزئي ترين ديالوگ ها را هم مي تواند حدس بزند. دلپذير است آنگاه كه كارگردان نبض تماشاگر را در دست دارد، از او جلو مي زند و فاصله اش را با تماشاگر در اغلب لحظات فيلم حفظ مي كند.

- به گمانم حشرات با آن قدرتها و قابليتهاي فوق العاده شان اگر از نظر جثه چند برابر بزرگتر بودند به يقين به طرفه العيني نسل تمامي جنبندگان زمين از جمله آدميان را منقرض مي كردند! قبول نداريد؟ دسته اي سوسك 20 سانتي يا كپه اي كژدم 50 سانتي را تصور كنيد. تازه حواستان هست كه حشرات هرگز در تاريخ زمين منقرض نشده اند؟ عجب همه چيز اين آفرينش به اندازه است!

- آدمي در يك بي خبري تقريبا مطلق به سر مي برد چرا كه نسبت علم بشر به نادانسته هايش بسيار ناچيز است و آنچه نمي دانيم بي پايان. از اين رو آنچنان زندگي ما غرقه در مهي غليظ و فراگير است كه چراغ دانايي هايمان راهگشا و راهنما نخواهد بود. بي خبري در ابعاد زمان و مكان و ماورا، ناشي از محدوديت هايي ناگزير، حيات را به وحشت و حيرتي مدام آميخته است و تنها اين عادت است كه مسكِّن اين همه واهمه شده است اگر قصد عزيمت به هيچ كجا نكني!

- در فقدان دانش تنها ايمان، اين مقوله فراموش شده، توان آن را دارد كه آدمي را بر وحشتش از اين بي خبري وهم انگيز پيروز سازد. ايماني از هر جنس و به هر چيز، كه پدر اين ترس را درآورد و شهامت طي طريق را به هر مقصدي در آدم برانگيزد. تا شهود بر تجربه و استدلال رجحان يابد و مسير سفر را روشني بخشد همچون ايمان به نجات فرزند و ترديد نكردن در اين راه "كه انسان بودن تجسد وظيفه بود". اگر و تنها اگر روزي كرختي ايمان گريزمان شفا يابد.

- چقدر خوب است كارگردان در عين اينكه تماشاگر را به دنبال خود مي كشاند تا او را با سينما جادو كند، تسليم صرف توقعاتش هم نباشد و به او باج ندهد. اينگونه است كه مي تواند در موثرترين لحظه تلنگر خود را به او وارد كند كه رسالت سينما نه آگاهي دادن و نه طرح راه حل براي مسائل گوناگون كه همين تلنگر زدن به مخاطب است تا او در لحظه اي دريابد آنچه را مدتهاست به فراموشي سپرده. فيلمسازي يعني جلب اعتماد تماشاگر تا در لحظه موعود خلع سلاحش كني، شايد چرت غفلت ها پاره شود.

- مفهوم غريبي است اين مفهوم كليشه. در گونه وحشت اين تعبير بيشتر به خاطر مي آيد. گاه استفاده از كليشه ها بسيار سردستي و در حد كپي كاري است و گاه فيلمساز مي كوشد از كليشه ها بهره برداري نمايد، آنها را غني تر كند و آنگاه تحويل فيلمسازان بعدي دهد كه كليشه همين انتقال سينه به سينه تجربيات هنري هنرمندان است و امانتي ارزشمند است كه دست به دست مي شود تا مسير رشد و استعلا بپيمايد. آنچه ارزشمند باشد، ماندگار مي شود و آنچه ماندگار شود، كليشه خواهد شد.

- خوب است فيلمي ببيني كه در سطح اول مجذوبت كند و معصومامه دل به سرگرمي اش بسپاري، به هيجان و عاطفه اش، به بيم و اميدش و به رفاقت همزيستي با آدمهاي فيلم آنگونه كه گذشت زمان را احساس نكني و با پايان فيلم و پس از اصابت ضربه اصلي آن، قدم به لايه دروني تر اثر بگذاري تا آن لايه دروني مسحورت كند و آنقدر در ژرفاي دنياي اثر پيش روي كه گم شوي ميان معناها و دنياها تا به حيرت برسي كه حيرت است اساس زيستن با سينما.

- مه بيش و پيش از هر معنا و تاويلي، خوب مي ترساند، خوب به هيجان مي آورد و تا آخرش خوب سرگرم مي كند كه تا همينجايش هم كفايت مي كند.حتي اگر تلنگري هم در باب ايمان و بي خبري و دوزخ نمي زد. حتي اگر سكانس فوق العاده پاياني را هم نداشت با آن لحظات شاعرانه، آن موسيقي مسحور كننده و نماهايي كه زيباتر از آنچه در فيلم هست نمي شد تصورشان كرد. سكانس پاياني آنجايي است كه كارگردان تصميم گرفته به راه خود برود، تماشاگر مي خواهد دوست داشته باشد يا نه! چه بطور معمول جاي چنين سكانس سنگين و شاعرانه اي در پايان يك فيلم ترسناك نيست اما در همه چيز اين نقطه پايان است كه اهميت دارد و فيلمساز حق دارد قمار كند و فصل پاياني را جور ديگري بسازد كه اگر برنده شود كليشه اي را چند گام ارتقا داده است.

- خوب است كه مه چه از نظر ساختار و تكنيك و چه از نظر محتوا، تكلف و اطناب آثار قبلي دارابونت مانند رستگاري در شائوشنگ و مسير سبز را ندارد و بسيار ساده تر مي نمايد، چرا كه فيلمساز ما اكنون پخته تر شده است و حالا اثرش بيش از آن چيزي است كه توي چشم ها مي زند. استادي، حركت آرام به سمت سادگي است و البته نه شيرجه زدن توي آن!

- بعيد نيست روزي درهاي دوزخ به روي دنياي ما گشوده شود و آنگاه است كه خواهيم دريافت، دنيا از اين هم زشت تر و مهيب تر مي تواند باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:40  توسط گیدورا  | 

بهاي رخت نو

مجموعه داستان قصه هاي مجيد اثر هوشنگ مرادي كرماني و فيلمهايي كه كيومرث پوراحمد از آن داستانها اقتباس كرد، شاهكارهايي ماندني بودند. يكي در عرصه ادبيات داستاني و يكي در عرصه سينما. اگر بخواهم در باب چند و چون و ريزه كاريهاي اين آثار سخن گويم سخن به درازا مي كشد كه مرا مجال اين درازا ها نيست. تنها برآنم يكي از آن قصه ها را روايت كه نه يادآوري كنم. قصه لباس عيد كه يادم نيست عنوانش در سريال چه بود. قصه اي كه سالهاست در گوشه اي از ذهنم جا خوش كرده و بسيار مرورش مي كنم. چكيده آن قصه چنين است:

چيزي به نوروز نمانده بود و طبعا مجيد، هم دلش مي خواست رخت نو به تن كند و هم نيازمند آن بود و طبعا بي بي هم آه در بساطش نبود كه لباسي مناسب براي نوه اش تهيه كند. سرانجام فكر بكري به كله بي بي زد و رفت از ميان آن همه گنجه و آن همه خاك و خل، كت و شلوار كهنه و قديمي شوهر خدابيامرزش را بيرون كشيد. دست مجيد را گرفت و با آن كت و شلوار نزد خياطي رفتند كه زنش از اقوامشان بود. بي بي از خياط خواست اندازه مجيد را بگيرد و اين كت و شلوار را برايش پشت و رو كند؛ هر چه باشد آن طرف پارچه كه نو مانده! اما خياط نپذيرفت و گفت برايش صرف نمي كند اين دم عيدي كه اين همه كار سرش ريخته، وقتش را صرف پشت و رو كردن اين كت و شلوار كند و اصلا اينجور سفارش ها را قبول نمي كند.
بي بي اما دست بردار نبود و به خانه خياط رفت و دست به دامن زنش شد به پا در مياني. زن بي بي را خاطرجمع كرد كه خياط را راضي مي كند و از او خواست تا فردا مجيد را براي اندازه زدن به خياطي بفرستد. فردا شد و مجيد سوي خياطي روان شد و نرسيده به مغازه، ديد خياط و زنش در مغازه مشغول بگو مگو هستند. مجيد كنجكاو شد و جوري كه ديده نشود، فالگوش ايستاد. زن داشت خياط را براي پذيرفتن سفارش مجيد اينطور توجيه مي كرد كه اين بچه صغير است و يتيم است و فقير است و دم عيدي ثواب دارد و دعايت مي كنند و الي آخر! خياط بالاخره راضي شد و اندازه ها زده شد و دوخت و دوز آغاز شد.
روز عيد فرارسيد و مجيد چون هميشه شنگول و پرشور بود و با تنها همدمش بي بي كل كل مي كرد و به رسم نوروز پيراهني نو به تن داشت. سوي سفره هفت سين رفت و كت و شلوار نو را آماده و در لفاف پيچيده روي زمين ديد. آن را از زمين برداشت و خوب برانداز كرد. تميز و قشنگ از كار درآمده بود و به كمال نو مي نمود با آن آستري براق ِ نارنجي رنگ. همه چيز خوب بود اما ... اما مجيد آن لباس نو را به تن نكرد و باز در همانجا كه بود بر زمين انداخت و رفت پي كارش. گمانم همينجاها بود كه تيتراژ پاياني به راه افتاد با موسيقي نوبهار دلنشين كه ناصر چشم آذر نواخته بود.

قصه همين بود و من با خود بسيار انديشيده ام كه مجيد به يقين بعدها به احترام بي بي آن كت و شلوار را پوشيده است؛ گيريم كه هرگز توي كَتش نرفته باشد. اين قدرت سينماست كه مي تواند فصل تاثير گذار پاياني را بي هيچ شعار و ادا و تا اين حد دروني روايت كند و تصوير را درست در آرماني ترين جا يعني آنجا كه مجيد كت و شلوار نو را نمي تواند به تن كند و به كناري مي نهد، ببندد و تمام كند. انگار بگويد كاري نداريم كه بعدش تحت عنوان انواع معذوريت ها و محذوريت ها، مجيد با اين قباي نو چه خواهد كرد؛ ما را خلوص آن لحظه نه گفتن عشق است كه قابش مي بنديم تا جاودانه شود.
و از خود بسيار پرسيده ام چندتا از اين قباها به قامتم دوخته اند و من همه را پوشيده ام از ترس عرياني؟ به چه بهايي؟ مگر مجيد عريان ماند؟ به هر صورت بد نيست چيزهايي باشد كه توي كَت آدمي نرود!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:28  توسط گیدورا  | 

حیرت اندر حیرت آمد یکبار! (+ یک پی نوشت)



برایم داشت یقین می شد که اثر هنری بیان شاعرانه نا امیدی و اندوه است، بس که کم دیدیم آثاری که روشن باشند و روشنایی شان دروغی نباشد تا اینکه چندی پیش فیلمی دیدم که تمام این معادلات ذهنی را بر هم زد. فیلمی که هم روشن بود، هم صادقانه و چنان وجد و سروری در من برانگیخت که انگار نوعی درمان شد بر همه حال نداری های روحی و دلی ام. یک هفته است که دارم بالا و پایین می پرم و انگار نه انگار که چقدر بدحال بودم. همه اش به خاطر یک فیلم 85 دقیقه ای! فیلمی که چون کوه یخی است که فقط قله اش را که بیرون آب است نشانمان می دهد و هرچه بیشتر بنگریش به آن حجم بزرگی که در عمق آب است بیشتر پی می بری.
آن فیلم دوست داشتنی و شریف، یک بار (once) است، محصول 2006 ایرلند به کارگردانی جان کارنی. عاشقانه ای شورانگیز در نهایت سادگی و فروتنی. روایتگر روزهایی از زندگی نوازنده های پاپتی شهر دوبلین که عشق پرشورشان به موسیقی زیستن محقرشان را به معجزه ای رشک انگیز تبدیل می کند که هر ناظری را به احترام و خشوع وا می دارد.
همه داستان همین است که دختری مهاجر که نوازنده پیانو است اما پیانویی در خانه ندارد در خیابان با جوانی که نوازنده دوره گرد گیتار است آشنا می شود و تصمیم می گیرند آهنگهایشان با هم و برای هم بنوازند و بخوانند. تا اینکه تصمیم می گیرند برای اولین بار آهنگهایشان را در استودیو ضبط کنند و بعد می روند که پول استودیو را جور کنند و چندتا نوازنده دیگر هم از سطح خیابان جمع می کنند و با هم دوست می شوند و با هم تمرین می کنند و آهنگهایشان را ضبط می کنند و ... همین دیگر.
مسلما باورتان نخواهد شد از تار و پودی به این سادگی چه حجم عظیم انرژی فوران می کند و مخاطب را با خود می برد چنانکه خودم هم هنوز در عجبم. فیلم علاوه بر قصه در اجرا هم سادگی را اصل قرار داده و از این طریق فاصله اش را با مخاطب کمتر و کمتر می کند. استفاده از دوربین روی دست و گریز از میزانسن های پیچیده صمیمیتی در قابها ایجاد کرده که نه احساس غریبگی با تصاویر می شود کرد و نه می شود از آنها چشم برداشت، بس که خودمانی اند و تازه فیلم ضیافت پر و پیمانی برای گوشهایمان هم تدارک است.
بازیگران اصلی فیلم خود موزیسین های حرفه ای هستند، گلن هنسار ایرلندی و مارکتا ایرگلوای اهل چک که قطعاتی ساخته خود را در مایه های سافت راک، وقت و بی وقت در اغلب لحظات فیلم اجرا می کنند و اجراهای آکوستیک آنها گهگاه در میانه های قطعه به اجرای حرفه ای آن فید می شود و این گونه است که فاصله اجرای واقعی آهنگ تا اجرای رویایی آن به راحتی و بگونه ای طی می شود که مخاطب نه می تواند و نه می خواهد از فیلم رودست نخورد. تا آنجا که همان اجراهای ساده و واقعی هم رویایی می نمایند و در میان آتش بازی موسیقی هاست که فیلم مخاطب را بی دفاع می کند و دستش را هم می گیرد و به میان مهمانی شادمانه اش می کشاند، به بزم خلسه وار آهنگهایی که همگی زیبا و بعضی فوق العاده اند و من هنوز در حیرت مانده ام که چطور در اولین مواجهه با یک آهنگ می توان محشر خواند و بعد هم زیرش نزد!؟ که این هم جادوی فیلم است.
از داستان ساده و تصاویر صمیمی و موسیقی پرشور فیلم هم عبور کنیم تازه به آدمهای قصه می رسیم که انگار منشا تمام آن معجزات خود آنها هستند. آدمهایی که به قول رفیقی آنقدر غرق موسیقی هستند که مجالی برای بد بودن و بد طینتی ندارند و نمی یابند، تا منش کودکانه شان لحظه ها را به اوج برساند. می گذارند عشق در اتمسفر میانشان بی هیچ نگرانی جریان داشته باشد تا موسیقی شود و موسیقی زیبایی لحظه ها شود و رفاقت بسازد تا هیچ لحظه ای و هیچ حسی را جرات به گند کشیده شدن نباشد. اینگونه است که فیلم پر از مهربانی می شود و پر از محبتی نجیب و موقر، آنچنانکه کلاه از سر بر می دارم در مقابل کرامت انسانی عاشقان فقیر اما بزرگ این قصه.
یک بار یادآوری کرد سینما هنوز زنده است و هنوز می تواند به مخاطبانش کمک کند. ترجیح می دهم فعلا صحنه ای از فیلم را تعریف نکنم چرا که هرچه بیشتر می نویسم و آسمان و ریسمان را به هم می بافم برای توصیف وجد و حالی که از فیلم برده ام زیباترین و بزرگترین واژه ها را به کار می گیرم باز بیشتر به این نتیجه می رسم که اصلا نمی توانم حق مطلب را در مورد یک بار ادا کنم تازه شانس بیاورم ناخواسته جفایی به فیلم نکرده باشم. مجموعه ساندترک های فیلم را هم می توانید از اینجا دریافت کنید اما ابدا توصیه نمی کنم قبل از دیدن فیلم آنها را بشنوید در عین حال شدیدا توصیه می کنم فیلم یک بار را دست کم یک بار و حتی بیش از یک بار ببینید و تردید نکنید حال و هوایتان را بهتر خواهد کرد. این را مخصوصا به دوستان سفر کرده ام می گویم که از دست ندهند، دوستانی که موسیقی را زیسته اند و عین همین فیلم، این موسیقی بود که آن رفاقت بزرگ را میان دار و دسته ما به راه انداخت.
به امید، سروش و فرزان عزیز با تاکید فراوان!

پی نوشت: بعضی از رفقا وانس را دیده اند یا زودتر از من و یا با اطلاع رسانی من. اقبال اعلام کرد که به عرش رسیده. فرزان از آن ور دنیا که به قول خودش اوضاع دسترسی اش به مدیا بد نیست و خیلی سریع به فیلم رسید، در نامه اش از حظ و دلتنگی گفت و فیلم و مرا تومان مورد لطف قرار داد که من آن همه نبودم و کمال لطافت ادراک هنر از خود اوست و بس. امید هم فرایند دانلودش طولانی بود و طول کشید تا به وصال فیلم برسد و صداقت هم که فیلم بین قهاری است، زودتر و بی خبر فیلم را زیسته بود. برادرم هم فیلم را از من پس گرفت تا باز تماشا کند. از بابک خبر ندارم. دور افتاده ایم و مهجور از هم کاش. ملاقاتی دست دهد به تقدیم فیلم. و ایضا از سروش، کاش سعادت احوالپرسی دست دهد. هادی هم که فعلا روزگارش فیلمی خرم است و خرم باد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:51  توسط گیدورا  | 

لاکردار رفت که رفت



چه کنم؟ غم فقدان خسرو سنگین تر از این حرفهاست که به این زودی بشود یادداشتی تازه در بابی دیگر نگاشت. هر روز عکسی تازه از او می بینی، صدایی تازه می شنوی و سکانسی تازه می بینی و هر روز آهی دیگر از نهادی تازه در رثایش برمی خیزد و به گوش می رسد که داغ آدم هی تازه تر و سوزاننده تر شود.
چقدر عزیز بود و نمی دانستیم و رفتنش چه ابر و چه سایه ای بر  آسمان زندگی و بر نگاهمان انداخت و چه آتشی در دلها افروخت. هنوز هر روز پی خلوتی محزون می گردم تا یک دل سیر برایش گریه کنم، وقتی عکسی پر شوق و طراوت از او می بینم که چطور روی یک صندلی لهستانی چمباتمه زده و از ورای عینکش چه شیطنت آمیز به ما زل زده است.
وقتی صدای جادویی اش را در صدای پای آب گوش فرا میدهم و کلامش به آنجا می رسد که:
« و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
... مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می چیند.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.»
و چه رها این ها را گفت و چه وارسته! چه پر از حس مرگ خواند:
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
....»

وقتهایی که آهنگ سلام آخر احسان خواجه امیری را گوش می دهم که چه ها می کند با من و این همه زیر سر شبکه چهار است که نماهنگی از فیلمهای خسرو را با این آهنگ به نمایش گذاشت و سفر او را خبر داد. حالا این آهنگ تا ابد برای من روضه خسرو است و چه عزایی و چه سوگی که در آن است.
و زمانی که عکس آخرین جایزه اش را می بینم که دو سه هفته پیش از سفرش گرفت. جایزه جشن منتقدان که به چه سختی از پله ها بالا رفت و تعظیمی کرد و اشاره به آسمان کرد و جایزه اش را گرفت و رفت و هیچ نگفت و هیچ سخنرانی نکرد و ... رفت و من هنوز حسرت یک دل سیر گریه بر دل دارم و بغض این فقدان سخت گلویم را می فشارد و کاش زودتر بترکد. و باز او را می نگرم که هیچ نگفت و به چه سختی از پله ها پایین رفت و ... رفت. لاکردار رفت که رفت!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:16  توسط گیدورا  | 

خسرو شکیبایی بازیگری که تا پایان در اوج ماند



با او نمی توان احساس غریبگی کرد. او بازیگری بود که همه از خود می دانستیمش. نمی دانم این صمیمیت ناآگاه و فراگیر را چگونه در وجود تماشاگرانش منتشر می کرد. چه بود؟ آن صدا و لحن دلنشین؟ آن شانه فرو افتاده؟ آن نگاه نافذ و مهربان؟ آن لبخند صادقانه؟ نمی دانم چه بود اما هرچه بود چنین قرابتی با کمتر بازیگری حاصل شده است و این را می دانم.
او را از هامون شناختیم، از آن همه التهاب و شوریدگی و نغمه های باخ و از آنجا که با همان لحن و صدای معرکه گفت:
«آتیش آتیش چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز و تب نمونده
بجستن و واجستن
تو حوض تقره جستن»

و از اسد وارستهء سربه کوه گذاشته فیلم پری که با همان لحن و صدا گفت:
«ای حلزون!
از کوهستان فوجی بالا برو
اما آرام...آرام»

و از حضورش در خانه سبز که آن مجموعه را جاودانه کرد، آنجا که لبریز از خشم می لرزید و رو به عاطفه با همان لحن معرکه می گفت:
«واقعا که این زنها موجوداتی هستند... [لحظه ای مکث همراه با لرزش] ... قابل تحسین!»
و به قول ترانه علیدوستی آنجور خاصی که می گفت: «سبز!» وای که چقدر این خانه سبز را دوست داشتیم و داریم.

از نگاههای پر از سکوت و درد و گذشتش در فیلم کیمیا و از نگاههای زیرک و مقتدرش به نقش حد میثاق در فیلم حکم آنجا که در صحنه پر شکوه ورودش به فیلم رو به محسن باز با همان صدای محشر می گفت:
«من یه آهنگ با ناهار، یه آهنگ با شامم می خورم.
من آدما رو فقط تو ماشینم می بینم
نه تو دفتر اونا نه تو دفتر خودم...
شنیدم کم می خندی
آرزوی امپراتوری داری؟
آرزوی کدخدایی داری؟»

دو دهه همراهمان بود و با همه خودمانی شده بود و امروز به ناگاه رفت. در یکی دو سال اخیر ترس رفتنش بدجور به جانم افتاده بود باز هم غافلگیر شدم. یکی دو سال بود احساس می کردم خسرو دارد می رود و کاری هم نمی شد کرد. خسرو از زیبایی های این دنیا بود که رفت از دنیایی که زیبایی هایی چنین اصیل نمی پروراند. او که از نظر جذابیت های ظاهری متوسط بود و تنها صدای زیبایی داشت، هنر و شخصیت یگانه خود را چنان بکار بست که با همان بضاعت به قله رسید و تا پایان بر قله ماند.
من و نسل من مدیون او هستیم. مدیون دوستی و رفاقت با او و مدیون هنری که سخاوتمندانه از سرچشمه وجودش به پای ما ریخت و رفت و نمیدانست هیچ بازیگری را به قدر او دوست نمی دارم و این سخت است که محبوبترین از صحنه خارج شود و دیگر کسی نباشد که نگرانش باشی، کاش کمی بیشتر می ماند.
آخرین بار پرده دیدمش با فیلم اتوبوس شب و حواسم به بدرود نبود. حالا می گویم:

«خسروجان،
به خاطر همه چیز ممنون
دوستت داریم
به یادت خواهیم بود و
سفر بخیر»
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:59  توسط گیدورا  |