مه (The Mist)كارگردان: فرانك دارابونتمحصول 2007 آمريكاتوضيح: ملاحظات درباره يك فيلم، چيزهايي است كه به واسطه تماشاي آن فيلم به ذهن خطور مي كند و الزاما مرتبط با اثر نيستند و لاجرم بي ربط هم نيستند!- سينما در هولناك ترين شكلش هم مي تواند شورانگيز باشد مانند روايت و تصويرگري حال و هواي آخرالزماني در ميان مردم، چه در شرايط دهشت بار و آخر الزماني است كه آدميان در صادقانه ترين صورت خود ظاهر مي شوند، آنجا كه فاصله مرگ و زندگي خويشتن و عزيزانت به باريكي يك مو است. از اين رو تماشاي جزئيات اين لحظات و برخورد رفتارهاي بي واسطه و سرراست آدمها بسيار ديدني است. در فضايي كه ديگر كسي توان تظاهر ندارد.
- چه خوب است كه كارگردان هميشه چند قدمي از تماشاگر پيش باشد تا او را به هر جا خواست با خود ببرد و لذت سينماي ناب را به او بچشاند نه مانند برخي از سريال هاي خودمان كه تماشاگر هميشه خدا از كارگردان پيش مي افتد و حتي جزئي ترين ديالوگ ها را هم مي تواند حدس بزند. دلپذير است آنگاه كه كارگردان نبض تماشاگر را در دست دارد، از او جلو مي زند و فاصله اش را با تماشاگر در اغلب لحظات فيلم حفظ مي كند.
- به گمانم حشرات با آن قدرتها و قابليتهاي فوق العاده شان اگر از نظر جثه چند برابر بزرگتر بودند به يقين به طرفه العيني نسل تمامي جنبندگان زمين از جمله آدميان را منقرض مي كردند! قبول نداريد؟ دسته اي سوسك 20 سانتي يا كپه اي كژدم 50 سانتي را تصور كنيد. تازه حواستان هست كه حشرات هرگز در تاريخ زمين منقرض نشده اند؟ عجب همه چيز اين آفرينش به اندازه است!
- آدمي در يك بي خبري تقريبا مطلق به سر مي برد چرا كه نسبت علم بشر به نادانسته هايش بسيار ناچيز است و آنچه نمي دانيم بي پايان. از اين رو آنچنان زندگي ما غرقه در مهي غليظ و فراگير است كه چراغ دانايي هايمان راهگشا و راهنما نخواهد بود. بي خبري در ابعاد زمان و مكان و ماورا، ناشي از محدوديت هايي ناگزير، حيات را به وحشت و حيرتي مدام آميخته است و تنها اين عادت است كه مسكِّن اين همه واهمه شده است اگر قصد عزيمت به هيچ كجا نكني!
- در فقدان دانش تنها ايمان، اين مقوله فراموش شده، توان آن را دارد كه آدمي را بر وحشتش از اين بي خبري وهم انگيز پيروز سازد. ايماني از هر جنس و به هر چيز، كه پدر اين ترس را درآورد و شهامت طي طريق را به هر مقصدي در آدم برانگيزد. تا شهود بر تجربه و استدلال رجحان يابد و مسير سفر را روشني بخشد همچون ايمان به نجات فرزند و ترديد نكردن در اين راه "كه انسان بودن تجسد وظيفه بود". اگر و تنها اگر روزي كرختي ايمان گريزمان شفا يابد.
- چقدر خوب است كارگردان در عين اينكه تماشاگر را به دنبال خود مي كشاند تا او را با سينما جادو كند، تسليم صرف توقعاتش هم نباشد و به او باج ندهد. اينگونه است كه مي تواند در موثرترين لحظه تلنگر خود را به او وارد كند كه رسالت سينما نه آگاهي دادن و نه طرح راه حل براي مسائل گوناگون كه همين تلنگر زدن به مخاطب است تا او در لحظه اي دريابد آنچه را مدتهاست به فراموشي سپرده. فيلمسازي يعني جلب اعتماد تماشاگر تا در لحظه موعود خلع سلاحش كني، شايد چرت غفلت ها پاره شود.
- مفهوم غريبي است اين مفهوم كليشه. در گونه وحشت اين تعبير بيشتر به خاطر مي آيد. گاه استفاده از كليشه ها بسيار سردستي و در حد كپي كاري است و گاه فيلمساز مي كوشد از كليشه ها بهره برداري نمايد، آنها را غني تر كند و آنگاه تحويل فيلمسازان بعدي دهد كه كليشه همين انتقال سينه به سينه تجربيات هنري هنرمندان است و امانتي ارزشمند است كه دست به دست مي شود تا مسير رشد و استعلا بپيمايد. آنچه ارزشمند باشد، ماندگار مي شود و آنچه ماندگار شود، كليشه خواهد شد.
- خوب است فيلمي ببيني كه در سطح اول مجذوبت كند و معصومامه دل به سرگرمي اش بسپاري، به هيجان و عاطفه اش، به بيم و اميدش و به رفاقت همزيستي با آدمهاي فيلم آنگونه كه گذشت زمان را احساس نكني و با پايان فيلم و پس از اصابت ضربه اصلي آن، قدم به لايه دروني تر اثر بگذاري تا آن لايه دروني مسحورت كند و آنقدر در ژرفاي دنياي اثر پيش روي كه گم شوي ميان معناها و دنياها تا به حيرت برسي كه حيرت است اساس زيستن با سينما.
- مه بيش و پيش از هر معنا و تاويلي، خوب مي ترساند، خوب به هيجان مي آورد و تا آخرش خوب سرگرم مي كند كه تا همينجايش هم كفايت مي كند.حتي اگر تلنگري هم در باب ايمان و بي خبري و دوزخ نمي زد. حتي اگر سكانس فوق العاده پاياني را هم نداشت با آن لحظات شاعرانه، آن موسيقي مسحور كننده و نماهايي كه زيباتر از آنچه در فيلم هست نمي شد تصورشان كرد. سكانس پاياني آنجايي است كه كارگردان تصميم گرفته به راه خود برود، تماشاگر مي خواهد دوست داشته باشد يا نه! چه بطور معمول جاي چنين سكانس سنگين و شاعرانه اي در پايان يك فيلم ترسناك نيست اما در همه چيز اين نقطه پايان است كه اهميت دارد و فيلمساز حق دارد قمار كند و فصل پاياني را جور ديگري بسازد كه اگر برنده شود كليشه اي را چند گام ارتقا داده است.
- خوب است كه
مه چه از نظر ساختار و تكنيك و چه از نظر محتوا، تكلف و اطناب آثار قبلي دارابونت مانند
رستگاري در شائوشنگ و
مسير سبز را ندارد و بسيار ساده تر مي نمايد، چرا كه فيلمساز ما اكنون پخته تر شده است و حالا اثرش بيش از آن چيزي است كه توي چشم ها مي زند. استادي، حركت آرام به سمت سادگي است و البته نه شيرجه زدن توي آن!
- بعيد نيست روزي درهاي دوزخ به روي دنياي ما گشوده شود و آنگاه است كه خواهيم دريافت، دنيا از اين هم زشت تر و مهيب تر مي تواند باشد!