تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

روز با صبح آغاز می شود

هر صبح پيش از آن كه روانه كار هر روزانه و گهگاه ناخوشایند خود شوي؛ اگر بشود كه زودتر از خواب برخيزي تا طلوع را تماشا کنی و بعد در کمال آرامش، دقايقي تن به آب گرم گرمابه سپاري و سر و صورت را آب و جارو و حال و صفايي رساني که تمام جسمت هشیار گردد و بشود كه بي هيچ شتابي سر ميز صبحانه، خوب به سوت و غل غل كتري یا سماورت گوش كني و بالا رفتن بخارها را نظاره کنی و مقابل همسرت، همخانه ات، رفیقت یا هرکس که با تو هست یا نیست حتی مقابل یک صندلی لهستانی خالی بنشینی و در کنار چای شیرینی که خوب هم زده ای و به صدای هم خوردنش با قاشق چایحوری را هم خوب گوش داده ای، با ظرافت لقمه ای نان و کره و مربای دبش برای خودت بسازی و گازگاز و هر گاز را با جرعه ای چای شیرین راحت الحلقوم سازی و نوش جان نمایی و گهگاه نگاه در نگاه و چشم در چشم آن روبرویی بیندازی و مزاحی و مطایبه ای و گفت و شنودی غیرجدی، بده بستان کنی تا خنده را در چشمها بدوانی و بعد فنجان سبز شیر هر صبحت را که خنکای ملسی به وجودت می بخشد، سر بکشی و آنگاه کارت را که با صبحانه تمام شده یافتی بروی سراغ کمد لباس و پاکیزه ترین و برازنده ترین لباست را برتن کنی و لحظاتی چند خودت را در قاب آینه سیر نگاه کنی تا آنجا که متقاعدت کند که از خودت خوشت می آید و بعد از درگاه خانه گذر کنی و نور صبحگاه را بر دیده و رُخت احساس کنی و کفشهایت را سیر واکس بزنی که گامهای سربلندتر و مطمئن تری برداری و آنگاه از خانه بزنی بیرون از برای تکلیف امرار معاش یومیه،... دست کم آن روز حالت بهتر است و شاید و تنها شاید، روزی که شاداب آغاز شده، بخوبی هم طی شود و پایان گیرد و الا آن روز که با چرک و کسالت و شتاب شروع شود؛ بی هیچ گرمابه و صبحانه و همصبحانه و سماور و چای و گزینش لباس و قاب آینه و تحسین و واکس و گام و عنایتِ آفتاب عالم تاب که غالب ایام ما چنین است، باقی آن روز سخت در معرض ویرانی است و آن روزی هم که خراب شد، باید تمام شود تا صبحی دیگر و بختی دیگر برای نیک زیستن در خوشترین ساعت روز که همانا ساعتی بعد از طلوعی است که هنوز یک بار هم ندیده امش که ما تماشاگران دائمی و پر و پا قرصِ غروبیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:54  توسط گیدورا  | 

در جستجوی ویستریالن

آن یکی دو ماه خوشی که در کنار لاست (Lost) گذشت انتخاب سریال تازه را دشوار کرده بود. روزهایی که سرکار فکرمان پیش آدمهای لاست بود و رازهایشان و اشتیاقمان برای پایان ساعت کاری شور دیگری یافته بود. اینکه به خانه برگردی و یکی دو اپیزود دیگر با آدمهای لاست در آن جزیره اسرارآمیز، زندگی کنی و در عین حال به اندازه یکی دو اپیزود از زندگی خودت دور و رها شوی و این معنای تازه ای می ساخت برای زندگی کمابیش تهی و سرگردان ما. آن زمان ارادت و دینم به این سریال را در یادداشت افسانه لاست تنها کوشیدم بیان کنم که زبان چه ناتوان است در شرح این دوست داشتن ها و هیجانات. در همان اوقات بود (گمانم خرداد ماه) که اپیزود پنجم لاست هم پایان یافت و ما ماندیم بی سریال تا بهمن ماه که فصل جدید و نهایی آغاز گردد.
طول کشید تا دومین سریالم را برگزینم. رغبتی به دیگر آثار مهیج و معمایی نبود و بر آن شدم که ژانر دیگری بیازمایم و سرانجام قرعه به نام ژانر ملودرام افتاد و از معرفی و توصیه های بزرگان بود که سریال خوش رنگ و لعاب و دل باز زنان سر سخت (ِDesperate Housewives مشهور به DH) را آغاز کردم. مجموعه اي كه از سال 2004 آغاز شده و الان فصل ششم آن در حال پخش است و روایتی است صمیمانه و همراه با طنزی ملیح و ملایم در فضایی شاداب و پرطراوت، از زندگی آدمها و خانواده های مقیم ناکجاآبادی به نام خیابان ویستریالن که خیابانی است شبیه به آن خیابانهای فانتزی و رویایی آثار تیم برتن. البته خیلی فریب این تعبیر گل و بلبلی از سریال را نباید خورد که سکه زنان سرسخت دقیقا مثل فیلم های تیم برتن، روی دیگری هم دارد. تماشا آغاز شد و شخصیت ها و روابطشان و تعلیق حاکم بر این روابط خیلی زود مرا با خود همراه کرد که نگرانشان شوم و اعمال و زیستنشان را لحظه به لحظه دنبال کنم که مثلا  زوج بیری و رکس می توانند جلوی فروپاشی خانواده شان را بگیرند؟ خیانتهای بی انگیزه گابریلا به چه عواقبی خواهد رسید؟ سوزان، مرد زندگی اش را خواهد یافت؟ لینت زیر بار نگهداری آن چهار کودک شیطان نخواهد برید؟ و همه آدمهای این محله که هریک دنیا و اسرار خود را دارند و هریک نبردی دارند برای زیستنشان و البته همه نیازمند یکدیگرند.
این محله ویستریالن هم کم از جزیر مرموز لاست نمی آورد بس که محمل حوادث است و همچون وجودی ذی شعور همه این حوادث را که گره های اصلی قصه ها هستند، بگونه ای هدایت می کند. طوری که انگار خارج از این محله شهر و دنیایی نیست و انگار این خیابان همه دنیاست چرا که هرگز مشخص نمی شود که این خیابان در حومه کدام شهر است و در کدام ایالت؟ داستان هم با رفت و آمد آدمها به خارج از این محیط چندان کاری ندارد. تنها معلوم است که این خیابان واقع در آمریکاست چون سریال آمریکایی است عین برره خودمان که مثلا در ایران بود اما در هیچ کجایش!
تا اینجا تنها فصل اول را دیده ام و با خودم عهد کرده ام که بین فصل ها فاصله بیندازم تا هم بیشتر طول بکشد و هم کار به ملال و پروژه ای دیدن نرسد که مکلف شوم زود تمامش کنم که برود پی کارش. در همین یک فصل هم سریال، لایه مهیبش را از زیر آن همه رنگ و لعاب و طنز فریبنده نمایان ساخت. این که چطور نیروهای شر که از وجود آدمها می جوشد باطن آن محله شیک و زیبا را می آلاید و آدمها مقابل این شر خستگی ناپذیر چه شمشیرها که باید بزنند تا شاید به رستگاری و نجات دست یابند. چه رسوایی ها و چه عقوبت هایی در کار است و البته چه پیوندهایی و چه مردماني كه لحظه ای میدان را خالی نمی کنند و دست از کوشش نمی شویند. تا به کجا رسد این کشاکش و این مصاف. هنوز از سریال بسیار مانده و معترفم که سخت دلبسته و نگران آدمهای DH شده ام که در سریال بینی با شخصیت های سریال رفته رفته دوستانی نزدیک می شوی که البته بهترین بخش ماجرا همین است. باز از این سریال خواهم گفت اگر به همین خوبی پیش رود که سریال خوبی اگر پیدا شود بهترین اکسیر فراموشی است و تخدیرش چنان کاری است که فراریمان دهد از این همه افکار مغزافکن و از این همه نومیدی و اضطراب. زندگی در نمایش رنگ دیگری می گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:31  توسط گیدورا  | 

فیلم بلندی درباره خسران

مورد عجیب بنجامین باتن
کارگردان: دیوید فینچر
بازیگران: براد پیت و کیت بلانشت
محصول سال 2008 آمریکا

دردی است غیر مردن كان را دوا نباشد
 پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
        مولانا

این فیلم آخر دیوید فینچر را دیر دیدم چرا که گمان می کردم شباهتی به آثار پیشینش ندارد. در آنونسهایش که نه خبری از ابرشهرهای مدرن بود و نه یاغیان زیرک و نه پلیسان حیران. خط داستانی هم که آنقدر فانتزی می نمود که تصور ساختنش هم توسط فیلمسازی تلخ اندیش چون فینچر دشوار بود. از آن دسته قصه هایی که راسته کار تیم برتن است و بس. اما فینچر ساخته بودش و روبرو شدن با آن آسان نبود. قصه زندگی مردی استثنائی که پیر متولد می شود و در طول عمرش جوان می شود و سرانجام در نوزادی می میرد. قصه آدمی که انگار عقربه های ساعتش وارونه می گردند.
فیلم را دیدم و حیرتا که فیلم، فیلم فینچر بود ولاغیر و باز حیرتا از این فیلمساز که چطور دور ترین داستانها را از آن خود و دنیای ذهنی خود می کند. گیرم که استاد دیگر دارد پا به سن می گذارد و از این رو ابرشهرها  و یاغیان و پلیسان را به کناری می نهد و در زمانی نزدیک به 3 ساعت با واقع گرایی موقری زیستن آرام آدمی بنام بنجامین باتن را روایت می کند، از تولد تا مرگ، از نوزاد پیر تا نوزادِ نوزاد. روایت چیزی حدود یک قرن بدون هیچ نگاه اجتماعی یا تاریخی به دنیای پیرامونی این آدم و خودش و تنها با توصیف سیر زیستنش بر محور زمان. با یک خط داستانی به ظاهر فانتزی اما تقریبا بی هیچ پرداخت فانتزی و با همان رنگ بندی های کدر فینچری که آفتابش هم چندان روشن نیست و شبهایش خیلی تیره و تار است. بنجامین همانطور زندگی می کند که دیگران، همانطور عاشق می شود که دیگران و همانطور زمان بر او پایان می گیرد که برای غیر و چون همه دیده بر هم می گذارد و می میرد.
فینچر این بار فقط و فقط از ماهیت ویرانگر زمان گفته و اینکه گیرم زمان حریف جسم نشود و برعکس تن آدمی سرکشی هم بکند و مسیر استعلا بپیماید و هی بهتر و سالمتر و زیباتر شود اما یقین این گذر زمان با این همه زیستن و تجربه که از سر آدمیان می گذراند، حریف روح و منِ آدمها هست. روحی که به مرور غبار خستگی و آزردگی بر خود می گیرد و روزی خود را از تمامی خاطره ها خالی خواهد کرد و بی خیال اینکه جسم در چه حالی سیر می کند رهایش میکند در ناآگاهی و حیرت و سکون و اختتام.
مورد عجیب بنجامین باتن فیلمی است درباره خسران. در باب اینکه ما هر لحظه که می گذرد و به ازای هر شنی که از تنگه آن تُنگ فرو می ریزد زیانکاریم و این روندی است که نه می شود اسلوموشنش کرد و نه فست موشن. زمان با وقار و پایمردی غیر قابل انعطافش به پیش می تازد و آدمها را جا می گذارد. بشریت شاید دوای هر درد و رنجی را روزی بیابد اما برای گذشت زمان و پیر شدن و فنا هیچ کاری نمی شود کرد. در فیلم هر لحظه این خسران ناشی از توحش زمان را می بینیم گاهی به شکل مرگ عزیزان و گاهی به شکل تغییرات و فرو ریختن زیبای ها و جوانی ها و گاهی به شکل نسیان و بی آگاهی. بنجامین همیشه خطاب به معشوقش می گفت همیشه چیزهایی هست که می ماند و در پایان چیزی نماند جز نسیان و فراموشی رقت انگیز آخر عمرش. انگار گردش معکوس ساعت جسمش هم دردی را دوا نکرد جز اینکه این همه خسران و فقدان و فنا را در اطرافیان و عزیزانش خیلی بیشتر لمس کرد و زیست و رنجهای بیشتری در خود نشاند و باز عبور کرد و وداع گفت و در تنهایی متروک خود خزید و آنگاه خود مسیر وفات پیمود.
بنجامین را براد پیت بازی می کند و انگار او بعد از بازی فاخر و حضور ویرانگرش به نقش جسی جیمز، استاد ایفای نقشهایی شده که از نگاهشان حسرت و نوحه پایان می بارد. چشمهایی که غمخوار دورانهایی است که به آخر می رسند و جهانی است که باید ترکش گفت بی آنکه طعم خشنودی را به او چشانده باشد. و به همین خاطر است که در این گونه نقشهایش چندان حرف نمی زند و چندان شکوه نمی کند و چیزی با تماشاگر در میان نمی گذارد و انگار وزن ناگفتنی های تلخ بسیاری بر چشمانش سنگینی می کند. تنها کافی است نگاهش کنیم و نگاهش هم که کردیم دیگر حرفی نمی ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:10  توسط گیدورا  | 

فصل مرض

هي سرم سنگين مي شود و هي چرتم مي گيرد و به جنگ خواب همه كه  هم مي خواهم بروم، گيج و داغ مي شوم و گوشه اي مي افتم. چشم هم كه مي گشايم خود را اسير در بدني رنجور و كوفته مي يابم كه هيچ اشتياقي ندارد كه از جا برخيزد و تكاني هم كه به خود مي دهم درد همه جسمم را فرا مي گيرد. همه كمابيش همينطورند دراين شهر تاريك بي باران. شهر شده عين شهرهاي وبايي و طاعوني، گيرم كه ميان كوي و برزنش هنوز كپه هاي آتش و جسدهاي آهك پاشي شده، نمي بيني و هرچه هست چشمهاي خمار است و ماسك هایی که روي بيني و دهان آدمها را خوب پوشانده است. عده اي افتاده در بسترند و حالا چه بستر خانه و چه مريضخانه. همه بگونه اي در نبردند با امراض، يكي با ليمو شيرين و آش و يكي با ادالت كلد و كدئين و يكي هم با خواب و ناله و ناز. نمي گيرد هم باراني بزند و اين همه چرك و مرض را اندكي تطهير كند و تنها اين هواست كه گرفته و هی می گیرد با ابرهايی عبوس و ضخيم اما بي هيچ چك چك و نم نم و شَرَق شَرَقي و آفتاب هم اگر بزند آفتابي بي مايه و بي هيچ و نوميد است و توانش هم نيست كه دردي دوا كند. انگار كه خلع سلاح شده  باشي و .... دارد خوابم مي گيرد و چشمهايم دارد مي رود و سرم دارد مي افتد روي ميزكارم. بد فصلي شده آقا! بد فصلي است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:22  توسط گیدورا  | 

بنویس

در اندیشه بودم که چه از نو بنویسم یا کدام نوشته ناتمام را پایان دهم یا کدام یادداشت ناتمامِ آینده را آغاز کنم که یواش یواش حالیَم می شد که چه خالیِ خالیم و هرچند گفتنی بسیار است و گفتنی بسیار دارم لیک چموشانه گریزپایند و به گفتن و به واژه تن نمی دهند و این سکوت بدجور گم و گور می کند آدمی را میان این همه بیهودگی و بی سرانجامی و بی مقصدی، میان این همه آخرش که چی، این همه بیم و امید. این همه خواستن و نرسیدن، این همه خواستن و رسیدن و باز نخواستن، میان این همه اما و اگر و مگر و چرای بی چون و زیرا. دنبال گفتنی می گشتم و خمارانه وبها را زیر و رو می کردم که دست آخر در وبلاگی سخنی کوتاه اما نهیب گر خواندم که براي لحظاتی مرا میخ واژگانش كرد:


Write something, even if it's just a suiside note.
Gore Vidal
چیزی بنویس، حتی اگر شده یک یادداشت خودکشی.

هرچند نوشتن آن چند کلمه یادداشتِ اعتراف و وداعِ پیش از خودکشی شاید دشوارترین کار عالم باشد اما نه دشوارتر از سکوت كه سكوت سرشار از ناگفته ها نيست و تنها سرشار از هجمه بي رحم فراموشي است.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:35  توسط گیدورا  |