
محاکمه در خیابان
بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیاییاین یک پیش آگهی است برای یادداشتی که در باب فیلم تازه مسعود کیمیایی پس از تماشایش، خواهم نوشت. هرچند که طبق قانون اصلی وبلاگداری نباید برای هیچ مطلبی قبل از اینکه بطور کامل نوشته شود، آنونس داد. چرا که در غیر صورت به احتمال قریب به یقین آن مطلب هرگز نوشته یا تکمیل نخواهد شد. اما این بار اصرار دارم از این قانون سرپیچی کنم و خطر کنم و یک آنونس تابلو بدهم.
محاکمه در خیابان اولین فیلم کیمیایی است که با دوربین دیجیتال گرفته شده و اسم مقتدر و خوش آوایی دارد و اصغر فرهادی فیلمساز پرآوازه این سالها و خالق
درباره الی، در نگارش فیلم نوشت
محاکمه در خیابان همراه استاد بوده است و رضا یزدانی هم طبق سنتی که از
حکم شروع شد، خواننده آهنگ پایانی است به اضافه یک محمدرضا فروتن متفاوت که
عکسهایش در این فیلم چشمگیر است و گمانم آدم اصلی
محاکمه در خیابان، او باشد.
همچون همیشه مشتاق و منتظر تماشای اثر تازه استاد هستم لیک اوج گرفتن دوباره استاد با
حکم (که اقلا 10-15 بار تماشایش کردم) این انتظار را بس امیدوارانه تر می نماید که خدا کند جواب دل ما را بدهد و خداکند یادداشتم درباب فیلم، شرح حظ و شور تماشا باشد و نه حسرتی دیگر.
این هم خلاصه داستان فیلم به قلم مسعود کیمیایی:
«پسر جواني با دختري عروسي دارد چهار بعد از ظهر جوان كه كارگر يك تعميرگاه اتومبيل است،گل به اتومبيل قرض گرفتهاش زده و شادمان به دنبال عروس در آرايشگاه ميرود تا شب...اما از دوست و ديگران ميشنود كه عروس قبل از او روابطي با مردي داشته است.پزشك هم حاضر است از رابطهاي بگويد كه به داشتن كودكي و مرگ او تمام شده است...جوان 3 ساعت وقت دارد تا در شهر پر از اتومبيل ساعات عصر را بگردد تا در اين تهران بزرگ مرد را پيدا كند تا مطمئن شود عروس راست ميگويد. فيلم در همين 3 ساعت ميگذرد. جوان يك اتومبيل گل زده قرض گرفته دارد، يك كت و شلوار دامادي و يك چاقو...كار به كجا خواهد رسيد؟»
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:11  توسط گیدورا
|
سالها پيش شايد 10 سال پيش ديدم موري در سه شنبه ها با موري (چه فيلمش و چه كتابش) سخني گفت كه آسان مي نمود و گفت: همين حالا همه را ببخش پيش از آنكه دير شود. موري يكي از آخرين بازيهاي جك لمون مرحوم بود و يكي از آخرين دوبله هاي نوذري خدابيامرز در روزهاي پشت كنكوريت من و فيلمي كه پيرمرد رو به موتي را نشان مي داد كه روزهاي پاياني عمرش را مصروف انتقال حرفها و تجربياتش به شاگرد جوانش كرد و از ميان آن همه حرفهاي خوب و قشنگ اين يكي جمله اش هر روز در گوشم زنگ مي زند و نزد من ارج و مقام والاتري مي يابد.
هرچه مي گذرد بيشتر مي فهمم كه هريك از ما هر روز چقدر بيشتر محتاج بخشايش مي شويم، چه بخشودن و چه بخشودگي كه نفسي آسوده بكشيم كه زيباتر بنگريم كه بهتر زندگي كنيم و بهتر برويم. ديگران را بايد بخشود كه دل از كينه و وسواس رهايي يابد و آنگاه خوب است كه بشود كه بخشوده شوي از سوي همان ديگران كه دل از حسرت و ندامت نيز آزاد گردد و اين هر دو مقام به زبان ساده مي آيد.
اصلا گذشت در واژه هم همين است كه بتواني از مانعي چيزي عبور كني تا به راه خود ادامه دهي و اين كدورت ها و كينه ها، سنگلاخِ راهِ زيستن ماست و رهايي از اين سنگلاخِِ قدم فرسا خوشبختي است. البته هرچه مي گذرد اين را هم بيشتر مي فهمم كه چه دشوار است اين عبور. گذشتن و بخشودن آنگونه كه از دل و ياد، بركنده شود آن ياد مكدر، به اين راحتي ها ميسر نمي شود. نمي دانم شايد دل در اين باب زلاليتي مي طلبد ناياب و ديررس. گاه به زبان مي گوييم كه از اين و از آن گذشته ايم اما در دل مي ماند و به وقتش باز بيرون مي زند و جلوه گري مي كند. نمي دانم چطور اما مدام در فكر اين گذشتنم اما انگار هيچ چيز محو نمي شود مگر آنكه گذر زمان رنگ از رخسارش بزدايد. بخشودن كه به اين سختي باشد بخشودگي را چطور مي شود از ديگران چشم داشت و تازه زندگي و عمر كوتاه ما مگر كفاف تمام كردن اين دو مقام را مي دهد؟ اينجاست كه با خود مي گويم بايد وجود ديگري باشد كه اين خرده حسابهاي احساسي را زماني رفع روجوع كند، او همه را ببخشايد و كلك كنده و مراد حاصل. البته پيش از آنكه وجود ديگري كار را تمام كند ما براي لحظه لحظه زيستن هر روزه خود، مدام نيازمند اين بخشودگي و بخشايشيم پس چرا اينقدر كند و بي رمق پيش مي رود و چرا دلهامان هر روز بيشتر از انواع افكار و احساسات زائد و مكدر انباشته و متورم مي شود؟
موري آن زمان جوابي نداشت و گمانم خود نيز همان لحظات آخر توانست همه را ببخشد و آنگاه رفت. آن دم آخري گذشتن از همه به درد دنيا و زيستن شايد نخورد اما به درد سبك و راحت رفتن كه مي خورد و پس آن جمله را همچنان با خود واگويه خواهم كرد و همچنان باز خواهم كوشيد كه ببخشايم تا كه بخشوده گردم و خداكند چنين كنيم و خداكند چنان شود.
همين حالا همه را ببخش پيش از آنكه دير شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:46  توسط گیدورا
|
شبانه که از پياده روي خياباني پرنور قدم زنان مي گذشتم، آن دورها متوجه قاصدكي شدم که سريع و صاف، ميان اين همه آدم، دارد مي آيد توي صورت من. فورا و ناخواسته، فرز و چالاك، در برابرش جاخالي دادم بي آنکه از خوش خبری هایش بپرسم. قاصدك هم بی تفاوت از كنار سر و صورتم گذشت و به شتاب راهش را گرفت و رفت و دور شد.
اميد، رفيق قديمي من همتي كرده و تصاويري از من يعني گيدورا يافته كه یکی از آنها را این پايين در معرض ديد عموم قرارش دادم و نمي دانم چرا خودم نتوانستم عكسي از خود بيابم در حالي كه آزمودم و ديدم با سِرچي ساده كلي تصوير از من منتج مي گردد و اينقدر مشهورم. البته اكنون كه تمثال خويش را مشاهده مي كنم واحيرتايي عظيم مرا در بر گرفته است كه من سه سر داشتم و بي خبر بودم. يعني من كداميك از اين سه سر هستم و وظيفه آن دو تاي ديگر چيست و اگر من به لحاظ روانشناسي حداكثر دو تا باشم پس آن سومي را چه كنم؟ که سه سر بودن را روانشناسی مدرن هم جوابگو نیست. با توجه به اينكه طبق عكس بنده دست ندارم يحتمل آن دوسر كناري كار دو دست را هم انجام دهند. شايد هم يك سر مي انديشد و يكي سخن مي گويد و يكي عمل مي كند مثل اين پردازنده هاي چند هسته اي كه بازار را پر كرده كه البته نحوه عملكرد اينها را هم نمي دانم چه رسد به سه سري كه روي تن دارم كه يكيش هم اضافه است آقا! هرچند در عكس بالهاي پرواز هم بر شانه ها مشهود است که عرصه حضور و وجود مرا دگرگون می کند اما تا وقتي تكليف آن سه سر مشخص نشود مجال نيست كه حالي كرد با پرواز.
نکته دیگری که از این عکس دونفره من و دشمن قدیمی ام گودزیلا، که حین آخرین جدالمان گرفته شده، منتج می شود این است که هرجور بنگری گودزیلا خیلی خوش تیپ تر و هندسامتر از گیدورا است و لابد همین است که همیشه پیروز می شود بر من و هرچند این منصفانه نیست اما من عکس گودزیلا را به همین دلیل خوش تیپ تر بودن آن گوشه بالای روزنوشت حفظ می کنم که گمانم این عکس سه کلهء خودم مشتری پران باشد.

درباره پست قبلي رفيقي نظري داد و سخني گفت ماندني و گفت: يا آنقدر بزرگ مي شويي كه به آرزوهايت برسي و يا آن آرزوها اينقدر كوچك مي شوند كه به تو مي رسند. و من از اين سخن ياد فيلم ترميناتور2 افتادم كه دوران مدرسه همه از آن مي گفتند و نقلِ پر آب و تابش، نقل محافل مدرسه بود و چقدر دلمان مي سوخت و چقدر دلمان پر مي كشيد كه ببينيم اين حماسه بصري را. سالها بعد سرانجام این فیلم به ما هم رسید و ديدمش. هرچند حدودا حال داد اما برايم نخ نما مي نمود بس كه تمام نماهايش را در مدرسه بارها برايم تعريف كرده بودند و اي بسا كه نقل ها و تعريف ها گهگاه بزرگتر و زیباتر از اصل صحنه بود و لذا با مقداري ضدحال هم همراه مي شد اما اگر در همان دوران اوان تین ایجری می دیدمش رستاخیزی می شد در وجودم و خب به وقت هم که نبینی نتیجه همین است دیگر. نقل ترمیناتور2 هم انگار چسبید به مضمون پست قبلی. چه می شود کرد وقتی حال و هوای این روزهایمان همین است؟
سرانجام بر آن شدم که ایمیل خودم را در وبلاگ قرار دهم. یک سال و نیم پنهان بودن بسنده است و نرم نرمک می بایست هزینه بودن را پذیرفت. لذا به رسمی که از همان امید آموختم ایمیلم را آن بالا نهادم که هرکس بخواهد نشانی کامل را مشاهد کند باید روی سه نقطه کلیک کند و یکی از این کدهای امنیتی تصویری را در فرم پر کند و این بدین لحاظ است که نشانی ایمیل من از انواع اسپم و ایمیلهای خودکار مصون مانَد. اصطلاح روزنوشت صاحاب را هم از آقای امک چی صاحب وبلاگ A Man Called Old Fashion به نوعی کش رفته ام هرچند او وبلاگ صاحاب را بکار می برد و من تغییرش دادم به روزنوشت صاحاب.
یکی از بچه های قدیم سرانجام تن به وبلاگ زدن داده و روزنوشت گسپند (گسپند همان گوسفند است با همان رنگ و بو!) را بنیاد نهاده و انشاا... ما را از تنهایی درآوَرَد. امیدم به فضایی رفاقتی و پر از بحث و کل کل است مثل وبلاگ قلب صنوبری که گمانم آبستن مجادلات جدی و داغ باشد. این وسط اگر آقای مهندس کندال کن بیشتر افتخار خواندن به ما دهد و رفیق سپید هم کمتر سکوت کند، دیگر اول بساط است. البته هنوز خیلی ها هستند که باید بنویسند و من منتظرم، از جمله خودم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:37  توسط گیدورا
|
کاسب شماره چهار: بساط دارِ مایسطرون
داشت پاییز می شد و رفیقم گفت چه حالی می دهد دم پاییز که البسه پاییزه را از گنجه بیرون می آوری و می پوشی، توی جیبش اسکناسی هرچند بی مقدار، بازمانده از سال پیش پیدا کنی! راست می گوید، آغاز پاییز همین خنکای ملسی است که از پس تابستان و باد و بارانهای پراکنده بر تن آدم می نشیند که یاد بالاپوشهای پاییزه کنی و کودکانی که آماده مدرسه می شوند و ایستگاههای اتوبوسی که پذیرای محصلها در انواع سنین، از دبستانی تا دانشگاهی است. مثل ایستگاه میدان فردوسی که اول خط 16 قاسم آباد بود و دانشجو که بودم، من و خیلی از دانشجو ها دم خیلی از غروبها یا روی نیمکت ایستگاه یا روی صندلی اتوبوس به انتظار می نشستیم یا می ایستادیم که اتوبوس یا بیاید یا راه بیفتد و آنجا میان آن گرگ و میش غروب پاییز، غرق تماشای درخت تناور آن سوی خیابان می شدم که از هجوم کلاغها به سیاهی می زد. تا اینکه آقای راننده با آن ابهت حماسی بر صندلی اش تکیه می زد و دنده را جا می انداخت و اتوبوس بنزش به راه می افتاد و می رفت و می رفت و بین راه از انبوه بچه مدرسه ای ها هی پر و خالی می شد و گاه به حد انفجار می رسید از فشار و هل و از صدایی آمیخته از صدای بچه ها و زنان و آهنگهای رادیو. هرچند صدای اصلی صدای درها بود که هی فسشان در می آمد و باز و بسته می شدند. به مقصد که می رسیدیم دیگر هوا تاریک و شب آغاز و سرما صریح تر شده بود و ما از آنجا سلانه سلانه سوی دانشکده و کلاسهای درس منور از نور مهتابی و استاد و رفقا راه می پیمودیم.
انگار پاییز و تحصیل بدجور به هم قفل شده اند و هرگاه بخواهیم یادی از برگهای رنگ رنگ خزان کنیم ناگهان تصویری از یک کیف مدرسه هم به دنبالش می آید. همین روزهای اول پاییز بود که از کنار یک دکان نوشت افزار لوکس یا همان لوازم التحریر خودمان گذشتم و ناخواسته وارد آن دکان شدم و دیدم چه غوغایی است. آغاز سال تحصیلی بود و دکان از کودکان و مادران سرگرم خرید پر بود و من نیز حاسدانه لحظه ای خودِ کودکم را در کنارمادرم در لوازم التحریری در بیست و چند سال پیش یافتم که مادرم سخت مشغول بود که همه اقلام اساسی را برایم تهیه کند. دفترچه در انواع اندازه، 40، 60 و 100 برگ، مدادهای سرنتراشیده سیاه و گلی، پاک کنهای پلیکان قرمز و آبی ایرانی، تراش یا همان سرکن که نمیدانم چرا گفتند بی کلاس است و باید بگوییم مداد تراش؟، خط کش های شکل دار و چوبی، دفترچه یادداشت و یک جامدادی به شکل مداد که نوکش پاک کن بود و درب انتهایش سرکن داشت، کاغذ کادو و نایلون و نوارچسب جهت جلد کردن کتب و دفاتر و کیفی که کمی خوشگل تر از باقی اقلام باشد و غم و ترس سال اولی بودن را کمی التیام بخشد. پدر مادرها می کوشیدند نوشت افزارهای خوشگلی بخرند که بچه به درس، به این مقوله مهیب روی خوش نشان دهد و رم نکند از همان اول. پدرمادر من هم در عین محدودیت وسع، سال اول سنگ تمام گذاشتند و به عنوان پاداش برای اینکه می خواهم مدرسه بروم کلی کتاب داستان و پاک کن و تراش و نوشت افزار جذاب برایم خریدند به علاوه یک پازل زورو که عمری عشقم بود و ماند. یادم هست آن سرکنی که شکل جعبه نوشابه بود و یادم هست که آن شب پدر مادرم که فردایش داشتند فرزند چهارم و آخرشان را راهی مدرسه می کردند از من پرسیدند که مامان را بیشتر دوست داری یا بابا را؟ و من چون آنها آن روزها ناگهان این همه چیزهای قشنگ برایم خریده بودند به طرز کاسبکارانه ای هر دو را دوست داشتم و راحت گفتم. یادم هست برادر و خواهرانم هم که اتفاقا در آن سال یکی قرار بود اول راهنمایی و یکی اول دبیرستان و یکی اول دانشگاه برود هیجان داشتند از اینکه آخرین فرزند هم پای به مدرسه می نهد و البته کمی به خاطر توجه خاصی که آن سال از سوی پدر و مادر به من شده بود، حسودیشان می شد. و یادم هست حماسه جلد کردن و اسم نویسی کتابها و دفترها که در اتاق بچه ها در خانه چند شبی به راه بود و قیچی می برید و چسب می چسباند و باز بعدی و بعدی و بعدی.
همان روزها و سالها هم از اسباب تحریر هرچه داشتیم و هرچه برایمان می خریدند باز هم دلمان می رفت برای خرت و پرت های اجق وجق توی کیف دیگران و زیر ویترین دکانهای نوشت افزار. سرکن فلزی کوچک یا مداد تراشهای رومیزی می خواستیم که تیغه اش کند نشود و مداد فشاری روترینگ (مداد فشاری را هم بعدها گفتند بی کلاس است و گفتند که بگوییم اتود اما من نمی گویم) و جامدادی آهنربایی و خط کش فنری و الخ. همان سالها که همکلاسی های ننر و بچه پولدار هم هر روز با یک فیلم و سیانسی آتشی به جانمان می زدند. هر روز یک خنزر پنزر جدیدی می آوردند و پزی می دادند و حالی می گرفتند و می رفتند تا فردا که باز بیایند و بگویند که این مداد فشنگی چنین را داییم از آلمان آورده و آن پاک کن فلانم فشارش که می دهی ملق می زند و این مداد فشاری بَهمانم چراغ می زند و این جامدادیم آهنربایی است و عکس رویش مال کارتن خیلی باحالی است که روی ویدیو دیده ام و توی تلویزیون هنوز نشان نداده اند یعنی که شماها که ویدیو ندارید و بروید بمیرید و اسباب بازی هایی که یواشکی می آوردند و نشانمان می دادند و میوه هایی که تازه به بازار آمده بود و خوراکی های غریبی که آن زمان در دسترس هر کی هرکی نبود مثل موز و کیوی و شکلات های خارجی را می آوردند نشانمان می دادند اما تنها تنها می خوردند و اینکه تعطیلات چون ماشین داشتند مثلا به کدام ییلاقات و نقاط دیدنی رفته اند مثل نقل دریا و بند گلستان و باباامان و از این قبیل دلبری ها. ما ها هم که بچه بودیم عقلی نداشتیم و دلمان برای این چیزهای تازه و خوشگل که بوی خوش بودن و حال و حول می داد می رفت و می رفتیم هوار می شدیم سر پدر و مادر نگون بختمان که چه نشستید که دیگران چه ها برای بچه هاشان می خرند و کجاها می برندشان و چرا ما پولدار نمی شویم و مگر ما چه فرقی با آنها داریم و از این حرفها. خدا ببخشد این بی عقلی های ما را که والدین را غمگین می کرد از این حسرت بدلی ناسیراب فرزندشان و فردایش می دیدی پدرت رفته چندتا موز خریده یا مادرت رفته یک سرکن فلزی کوچک خریده و سرمست می شدی با همان سرکن کوچک عزیز و در حد خودت میرفتی پز می دادی که یادم هست وقتی در کلاس گم شد چه عزایی گرفتم و چه خون دلی خوردم و چقدر شرمنده مادرم شدم اما باز هم آدم نمی شدم و این دکانهای نوشت افزار همیشه قبله آمال کودکی من ماند. جایی پر از اقلام رویایی که امکان تملکش دست نمی یافت.
پلکی زدم و حواسم سرجاش آمد و دیدم توی دکان لوازم التحریر توی کوک خرید مادران و کودکان رفته ام و می بینم بچه ها و مادران مرددند بین نوشت افزارهایی با تصویر جومونگ و اسپایدرمن و بتمن و من یادم نمی آمد دوره ما تصویر چه شخصیت سینمایی روی اسباب تحصیل بود شاید اوشین، شاید زورو! همین طور گیج و منگ اقلام زیر ویترین را دید می زدم که ببینم چیزی چشمم را می گیرد یا نه اما دریغ، این تلاش را فرجامی نبود. حیرتا که حالا که انقدر داشتم که اگر دلم به چیزی کشید برای خودم بخرم، این دل دیگر فریفته هیچ یک از این همه اقلام توی ویترین و روی دیوار و توی قفسه نمی شد. با خود می گویم آن موقع که دیوانه وار شیفته و آماده بودیم از برای حصول هر آرزویی، توان و امکانش دست نداد اما اکنون که خرده توانی هست که خرده آرزوهایی برآورده شود، دیگر انگار فصل دیوانگی سر آمده.
توی این فکرها بودم که مرد نوشت افزاری را در کمال ادب در مقابل دیدگانم یافتم که آمده بود مثلا در خدمت من باشد و بپرسد چه می خواهم تا راهنماییم کند و این همه تنها در نگاهی و لبخندی و در لفظِ بفرمایید. ناگهان یخ زدم و در عین حال گوشهایم داغ شد. من آنجا چه می خواستم؟ آن هم همین حالا که دریافته ام دلم چیزی نمی خواهد! مغزم قفل شده بود و نگاهم روی چشمان مرد جوان نوشت افزاری گیر کرده بود که تمام قدر با آن پولیور مشکی یقه هفت شیک برتن، روبروی من و چشم در چشم من در انتظار جوابی از من بود در مایه های قیمت خودنویس پارکر و ستِ راپیدِ استدلر! توی آن حول و ولا و زیر آن نگاه نشد خودم را جمع و جور کنم که دروغی ببافم یا راستی بسازم که کلامی نا مفهوم و پیش فرض بطور خودکار از دهانم بیرون جست در مایه های ممنون و فقط داشتم نگاه می کردم یا بعدا خدمت می رسم و این جور تعارفات که خودم هم نفهمیدم و حتی فکرش را هم نکردم و همین که آن حرفم تمام شد از دکانش بیرون زدم و چند قدمی نگاه مرد نوشت افزاری را پشت سرم حس می کردم و تندتر می رفتم و خودم را دلداری می دادم که فوقش پشت سرم چیزی گفته در حد خدا شفایش دهد و برگشته سر کار و کاسبی اش. همین است دیگر، توقف بیجای خاطرات مانع کسب است و با ذهنیت کودکی که بروی در محل کسب مردم نتیجه اش همین است که حتی نمی توانی قضیه را آبرومندانه رفع و رجوع کنی و راهی جز فرار نمی یابی. هرچند جیب پاییز گاهی اسکناسهای کهنه خاطرات را نشان آدمی می دهد که به یاد آوریم و به بی آبرویی اش می ارزد.
سرعتم را کم کردم تا نسیم پاییزی بر صورتم نشیند و باز بر خیالاتم فرو غلتم. کاش میشد بار دیگر در یک صبح پاییزی که شیفت ظهری باشم مادرم دستم را بگیرد و پیاده از خیابانی که مثل امروز شلوغ نباشد و پر از خلوتی و آرامش و درختان زرد و نارنجی باشد، به آن دکان لوازم التحریری ببرد که اقلا بیست دقیقه از خانه تا آنجا راه باشد و برسیم پیش مردِ پیر لوازم التحریری - مردی مرتب و نظیف با موی خاکستری و عینک قاب قهوه ای و ریشِ تراشیده، با جلیقه بافت و دکمه بستهء یقه پیراهن - که مثلا چیزی بخریم که نیاز مدرسه من است یا کتابی منگنه کنیم و آنگاه من شیداگونه محو ویترین شوم و چیزهایی را به مادرم نشان دهم و چیزهایی از او بخواهم. مرد لوازم التحریری با دقت کتابم را زیر آن دستگاه دوخت بزرگ و نارنجی منگنه کند و مادرم از آن همه چیز که نشانش داده ام و خواسته ام یکی را مثلا آن سرکن کوچک فلزی را که روزی در کلاس گم شد، برایم بخرد و توی مشتم بگذارد و باز دوتایی همان مسیر پاییزی آرام را برگردیم و به خانه برسیم و مادر تند برود سر وقت آشپزی که زودتر ناهار را برای من و باقی خانواده مهیا کند و من هم بروم یک گوشه دنج خانه با آن کتاب نو و تازه منگنه و با آن سرکن فلزی کوچک عشق کنم. عشق کردنی که خیلی دوام دارد و نظیرش را شاید دیگر نشود چشید. اصلا پاییز یعنی مادر به اضافه کودکی به اضافه یک دکان لوازم التحریری به اضافه حس پیروزمندانه خرید تنها یکی از هزار.
لینک های مرتبط:
دیدار با کسبه - اپیزود اول
دیدار با کسبه - اپیزود دوم
دیدار با کسبه - اپیزود سوم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:33  توسط گیدورا
|
وقتي نيستي و حواست هم نيست
زماني به تندي مي گذرد و ميبيني
نبودنت بس مديد شده اما
بازگشتي در كار است
و من بازگشته ام
و حرفها دارم و
كارها دارم و
هستم
تا انتهاي بودنم
هنوز هستم
تا بودن و
تا ماندن و
تا سلام
پي نوشت يا توضيح واضحات: در سفري نسبتا طولاني بودم يا كه طولاني بر من گذشت اما دلم اينجا پيش حرفهايمان بود و به همه رفقا سلامي دوباره مي گويم.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:37  توسط گیدورا
|