زیباترین لحظهء روز جمعه، آن لحظه است که سر صبح چشم می گشایی و سر از بالش بر می داری تا ساعت را بخوانی و ساعت را که بالاخره با چشمانی تار و مار و کورمال خواندی می بینی یا وقت رفتن سرکار است یا کلا دیر شده است و پس از اندکی و لحظه ای اضطراب و گیجی و واویلا، آخرش مغزت به تو پیغام می فرست و حلیت می کند که اصلا امروز نباید سرکار بروی احمق! امروز تعطیل است دیوانه! آنگاه بلافاصله و قبل از بروز از هرگونه سرخوشی و سرمستی، سرت شَپَلَق بر بالش می افتد و برای چند ساعت دیگر، باز به خواب شیرین فرو می غلتی یعنی اصلا غش می کنی! بعد که بیدار می شوی جمعه دیگر چیز خاصی نیست و تنها روزی دیگر است که می گذرد.
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط گیدورا
|
سلحشور روزگاران كهن
دلاوري ها كرد و رشادت ها نشان داد
تا آيندگان تنديس شجاعتش ساختند
آنگونه ايستاده و استوار و افراشته،
ملبس به زره و پای افزار و خود و
مسلح به شمشيري بر زمين كوفته و
مزين به گوهران رنگ رنگ.
آنگونه آیندگان، پیکرش نیک پرداختند و
به رنگ طلايش رنگ آميختند
تنديس سلحشور روزگاران كهن،
با قامتي برپا و سرافراز و برازنده
با آن نگاه راسخ و حریف افكن
با آن غرش مهيب و ناپيدا در رخ
و با آن دستي كه شمشير آخته را
آنچنان بر زمين زير پا ستون ساخته
كه سنگ زير پا ترك بردارد اما
شمشيربه استحکام پا برجا بماند،
در پشت شیشه ای رو به آدمیان
ناظر نظارگان ناظران گذران بود
تنديس زرین سلحشور روزگاران كهن را
آن عصاره جرات و جوانمردي را
آن كوه شكوه و بي ترسي را
آن مجموع جنگاوري و غيرت را
شبی از شبها، خانواده اي خريدند،
از میان تندیس های آن لوكس فروشگاه،
از پشت ویترین و از مقابل دیدگان رهگذران،
به خانه بردند و در گوشه اي از تالار پذيرايي
بر پايه اي چوبين نهادند، رو به مهمانان
مهماناني آمدند و مهمانانی رفتند
مهماناني ديدند و نگاهی دوختند ومهماناني نه
مهماناني سرانگشتانی بر وی کشیدند و مهماناني نه
تنديس سلحشور روزگاران كهن،
آن مرد مردستان، دیر زمانی
آن گوشه به تماشا بود و نبود و برجا بود اما
با همه بزرگي ديگر در چشم نماند که
دیگر نگاهی کنجکاو پی اش ندوید
تا سرانجام در روز مهماني بزرگ و جانانه
میان جنب و جوش كودكاني بازيگوش و پرغوغا
که شادان به گِردش مي گشتند و مي دويدند،
تندیس زرین لختی لرزید و جنبید و آنگاه
تنديس گچي سلحشور روزگاران كهن
آن جنگجوی راستین دیروز
چرخی زد و بر زمين خورد و هزار تكه شد و
کف آن تالار سپیدپوش از ذرات او شد و
آخرکار، به جاروی دستی و به جاروی برقی
گرد و خاکِ خاك انداز و خاكروبه شد
و البته به کسی زخمی نرسید و البته
كسي هرگز كودكان را سخنی نگفت
كه مبادا بشكنیدش!كه چرا شكستيدش؟!
از سلحشور روزگاران كهن
بسيار تنديس ساختند و بسيار فروختند و
بسيار بر گوشه تالارها نهادند و
بسيار شكستندش و بسيار بر مخروبه ها ريختند و
روزگاری که کارش پایان یافت،
از سلحشور کهنه تندیسی دیگر نساختند
تا سلحشوری نو یافتند و بپرداختند و
آنگاه پیکرش را بر تندیس ها بساختند و بفروختند و ...
و با او نیز باز همان و همان و همان کردند
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:45  توسط گیدورا
|
من كودكم
بادبادكم
كو باد و كو آسمان؟
- از فيلم جنايت ساخته محمدعلي سجادي
توي پرانتز: باز دوراني شده كه رفته ام توي پرانتز. توي پرانتز رفتن، يعني حرف درست و تازه اي براي گفتن نداري و حرفي اگر هست همان دو سه كلمه بالاست و توي پرانتز هر چه هست توضيح واضحات و حرف اضافي است. توضيح واضحاتي مثل اينكه ماه رمضان است با همه قشنگي هايش و قرار است چيزهايي در ما و زندگي تغيير كند كه خالي تر از تغييريم و تنها كنار اين قافله راه مي رويم و نگاه مي كنيم. عين يك آدم خارج گود.
حرف اضافي مثل اين كه اخيرا چقدر از زبان انگليسي بدم آمده چون نديدم كسي درست عين آدم در آن پيشرفت كند مگر اينكه از كشور خارج شود و اجبار آدمش كند. در ليسنينگ كه اصلا و ابدا نديدم كسي چيزي شود كه درد من هم همين ليسنينگ است كه بشود چهارتا فيلم درست درمان ديد. آخر زيرنويس هاي فارسي هم كه فقط مال آن فيلمهاي بالاي جدول فروش است و نه هر فيلمي. از قديم گفته اند كه بي سواد كور است همين است ديگر. يك زمان دردم اين است چرا مجال فيلم ديدن نيست و به هزار بدبختي زمان و مجالش را جور مي كنم آن وقت نه ديالوگهاي سريعشان را مي شود فهميد و نه از زيرنويس انگليسي با آن سرعت و آن همه لغت قلنبه سلنبه مي شود سر درآورد. اين از فيلم ديدنمان!
حرف اضافي اين است كه زيرساخت هايت در حد فاجعه است و ادعاي امور هايكلاس داري. نمي شود ديگر! تنبل هم كه باشي و قدمي هم بر نداري در جهت يادگيري كه ديگر واويلا. مثل شنا كه وقت وقتش كسي نبرد يادمان دهد و حالا سر پيري با چه رويي برويم شنا ياد بگيريم و همين جور مانده ايم كه دريا و رود و جوي و موجهاي آبي و تشت و آفتابه و همه و همه برايم يكي شده و عين احمقها بايد كنار بايستي كه هيچ حظي از هيچكدامشان نمي شود برد.
حرف اضافي همين زندگي برده وار كارمندي است كه يا خسته اي يا سر كاري يا در حال مثلا تفريح ولاغير. در اين باب خدا هم تحت هيچ فشاري حاضر نشده بگويد الكارمند حبيب ا... و هي دست به سر و گوش كسبه كشيده كه احسنت، شماها دوست من هستيد نه اين قشر مفلوك و بي اراده و خاك بر سر كارمند. كي مي شود يك مرخصي اساسي طولاني بگيرم مثلابگويم ميخواهم بروم حجي كربلايي تا دو سه هفته مرخصي بدهند و عوضش بروم سفري يا بروم يك گوشه اي دور از خلايق كمي آرام شوم! از خودم چطور دور شوم؟ راستي حج عمره هم كه فعلا تعطيل است بهتر است فكر تمارض باشم مثلا دست و پايي چيزي الكي گچ بگيرم يا آنفلوانزاي خوكي بگيرم! همين است ديگر، توضيح واضحات همين است كه بلد نيستيم چطوري خوش بگذرانيم، آقاجان بلد نيستيم ديگر! بلد نيستيم! همين! اما ماشاا... بدگذراندن و افسردگي را فوت آبيم كه كار دنيا تمام برعكس است.
توي پرانتز يعني همين حرفهايي كه هزار بار گفتي و هي غر زدي سر ملت، باز بيايي و بگويي گيرم خشمگين تر و حق به جانب تر! يعني همين ديگر، غرغر تكراري و ملال و ملال و ملال. بس است ديگر....
در ضمن اپيزود چهار ديدار با كسبه را هم شروع كرده خير سرم و در راه است. البته اگر كسي منتظر باشد. (جان هر كي دوست داريد بخوانيد اين ها را كه با اين همه بدبختي يك خط يك خط مي نويسمشان!) آن گوشه هم در پيوندهاي روزانه گاهي لينكهاي خوبي مي گذارم. سر بزنيد به آنجا اگر در خود وبلاگ خبري نيست كه نيست!
امشب ميروم افطار حليم بخورم با رفقاي قديم شايد حالم عوض شود و خدا خواست و از توي پرانتز آمدم بيرون... شايد!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:11  توسط گیدورا
|