تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

سوي رفتن

شبانگاهان بي خورشيد و نور كه در مسيري پيش مي روي و در آن انتها كه چشم دوخته ايش، ديگري را چون سايه اي محو و سرابگونه در گذار مي بيني، طول مي كشد تا دريابي كه سوي تو مي آيد يا همسوي تو از تو دور مي شود. لَختي درنگ مي كني اما، آنگاه كه گمانت به يقين نزديك شد كه به كدامين سو مي رود يا مي آيد هم شايد اشتباه كرده باشي و آنگاه كه اشتباهت يقين شد، لَختي هم سوي رفتنِ خودت را وارسي خواهي كرد.

توضيح: عكس از وبلاگ فخيم A Man Called Old Fashion

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:27  توسط گیدورا  | 

جدال سخت

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

توي پرانتز: جدال سختي شده و از براي آن گاهي در تلاشم و گاهي نه. ديدار با كسبه را قصد كرده ام ادامه دهم و تمام كنم و بعد داستانهاي بعدي را كه در نوبت گذاشته ام قلمي كنم.
جدال سختي است، كسب مجال كه فارغ از همه چيز براي ساختن يكدل شوي، گيرم ساختن يك داستان كوچك. چه، انگاه كه ناكامم، روبه راه نيستم و آنگاه كه چيزي هرچند بي مقدار نوشته ام، خوبم، خوشم، راضيم. جدال سختي است رسيدن به اين رضايت و سرور. جدال سختي است شاد بودن و جفنگ ماندن و شاد كردن. جدال سختي است و هر آينه سخت تر مي شود.
از ديدار با كسبه چند قسمتي مانده كه نميدانم چند قسمت و عهد خودم است با خودم كه بايد تمام شود تا ديگري آغاز شود. شايد كه بودنم را معنايي هرچند ناديدني سازد. جدال سختي است كه چندان پيروزي ندارد اما دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:18  توسط گیدورا  | 

دیدار با کَسَبه - اپیزود سوم

کاسب شماره سه: سنتوری


بعد از ظهرِ گرفتهء یک روزِ تعطیل که حالا جمعه بودن یا نبودنش، خیلی دخلی ندارد به حال و هوای گرفته و دلمرده اش، گذارم به خیابانِ پیاده گذری افتاد که بازارِ داغ پوشاک و البسه بود. از مغازهء کوچکش تا پاساژِ بزرگش و از پیر و جوانش، همه به کسب و کارِ تن پوش سرگرم بودند. انبوهِ جامگانِ پر زرق و برقِ رسمی و مجلسی و راحتی و اجق وَجق بود که چشمِ عابران را در ویترین ها می درید و بعد هم اتاقک های پرو بود که هی پر و خالی می شد که حالا لباسی به تنِ کسی بنشیند یا نه؟ که معامله ای سرگیرد یا نه؟ به کدامین میزان تخفیف و در ازای چه میزان چک و چانه و فک زنی؟ که عاقبت، آستینِ نو شادی و خشنودی آفریند یا که باز بساط تعویض و پس دادن چاق گردد؟ معرکه ای بر پا بود.

توی پاساژی که دکاندارانش لباسهای رنگارنگِ شب بر تنِ مانکن های بی سر پوشانده و از پشتِ شیشهء ویترینهاشان به تماشا گذارده اند، قدم زنان، این جامگانِ فاخر را برانداز می کردم. لباسهای طنازی که شاید هر مردی، هنگام تماشا، یکی را برگزیند و  لحظاتی چند، محبوبِ شاید خیالی خود را جایگزین آن مانکنهای بی سر کند و آن یار برازنده  را در آن پیراهن با شکوه به بلندای ایوان آسمانخراش رفیعی ببرد که چلچراغِ شهرِ شب، آن پایینِ پایین، به تسخیر دیدگانشان درآید و سیمایشان، مسحورِ وزشِ باد بهاریِ آن بالای بالا شوند. آنجا مرد، خود را ملبس به فراک با شکوهی بیابد که در  یک دست جامی دارد و دستِ دیگر بر سطحِ سردِ نردهء ایوان می ساید که آنسوترک، دخترِ جان گرفته در تن پوشهای ویترینی، در نگاهش نشسته و می نگردش و نوای قطعه ای از آن جازهای قدیمی که خواننده سیه چردهء خنده رویی می خواند، نوازشگرِگوشهاشان است و او آنقدر خیره می شود که درقابِ نگاهش، دختر از حجبی رویاگون، نگاه از او بدزدد و بر شب شهر بیندازد، آنگاه که باد گیسوانش را می نوازد و می رقصاند تا نیم رخِ افسانه وارش در قابِ نگاهِ مرد هوش رباترین گردد باز و مرد خواسته و ناخواسته، قدمی آهسته و بی درشتی سوی او پیش نهد مبادا قدمی سفت تَرَک بر زمین کوبد و آنگاه آن دختر چون سرابی از قابِ نگاهش محو گردد. قدمش را به آهستگیِ برگِ پاییزی بر زمین می نهد اما باز دختر، چون سرابی دور و ناباور، غیب می شود و مانکنی بی سر، جایش را در میانِ لباس، پر می کند و مرد تازه حالیش می شود که کجا ایستاده است و به چه می نگرد؛ چسبیده به شیشهء ویترین، رو به آن مانکن بی سر. آنگاه شرمسار نگاه دیگران می شود. پس از شیشه فاصله می گیرد و راهش را می کشد و می رود.

ویترین ها را که مرور کردم و به آخر رساندم، دیدم این پاساژ، طبقهء زیر زمینی هم دارد که دایر است یا همان طبقهء منهای یکِ امروزی. از بالای نرده که نگاهی کردم یک کتابفروشی نظرم را جلب کرد و خوب که توجه کردم یکی دو کتابفروشی دیگر هم به چشمم آمد. حیرت و کنجکاوی مرا از پلکان پاساژ به پایین کشید و آن پایین، پای در دالانِ نیمه روشنی نهادم که هر دو سویش را دکانهای کتابفروشی در بر گرفته بود که توی این عصرِ تعطیل، فقط چندتا از آن دکانها باز بود و چراغ همان ها، کفِ دالان را کمی روشن می کرد و الباقی تاریک و سوت و کور بود. زیرزمینی پر از کتابفروشی در بازارِ خاصِ البسه و تن پوش، قصهء غریبی است. پیش می رفتم و ویترین های روشن و تاریک را تماشا می کردم. بجای کتابهای موفقیت و کنکور پشت ویترینها پر بود از رمانهای بزرگ و قطوری که من و خیلی ها هنوز در حسرت و جذبهء آنها ماندیم و نخواندیمشان مثل بینوایان، مثل جنایت و مکافات و مثل جنگ و صلح. تا مگر کتابفروشانِ خاموش و بی هیاهوی این پایین، عرضهء کتبِ بزرگ را اسبابِ نهیب و تذکر به من و مای فراموشکار کنند.

میان این کتابفروشی ها یک دکانِ خیاطی هم یافتم که انگار رنگ بو و فرهنگِ این پایین را نصیب برده بود. که اتو و میزِ اتویش قدیمی بود، که قیچی اش کهنه بود، که طرح دربِ اتاقِ پرو اش عین خیاطی های قدیم بود، که پارچه هایش امروزی نبود، که خودش سن و سال دار و محاسن سفید کرده بود و گمانم گاهی خود مرد خیاط از همسایه هایش کتابی امانت می گیرد و هر از چند گاهی، چند صفحه ای می خواند، چیزی مثل خداوند الموت، چیزی مثل خواجهء تاجدار، چیزی مثل ظهور و سقوط رایش سوم، کتابی مثل همه کتبی که پدرهای نسلِ ما می پسندند.

میانِ گشت و گذار در دالانِ سایه روشنِ این پایین بودم که صدایی حواسِ مرا به خود خواند. صدای دل انگیزِ سازی که هر چه می رفتم، قویتر و رساتر می شد و پنداشتم از رادیو یا ضبطِ دکانی به گوشم می رسد. پی اش را گرفتم، صدای تکنوازی سنتور بود که مرا با خود می برد تا منشاءِ آن لطافت منتشر را بیابم و رادیو یا ضبط یا هرچه بود، در مقابل دکانی که پخش می کندش، بایستم و از نزدیک و در بهترین نقطه، گوشِ جان به نغمه مسرورش، بسپارم. صدا واضح تر می شد و از ضرب های بازیگوش و از مکثهایی که گاهی میانِ گامهای نواختنش بود، دریافتم چیز ضبط شده ای نیست که زنده تر از این حرفها بود و با خود گفتم در بازارِ این کتب، شاید دکانی هست و استادِ سنتوری که دارد برای شاگردانِ جوانش می نوازد و شاگردانِ شاداب و بازیگوش، فارغ از یادگیری، گوش به موسیقی استاد سپرده اند و دارند حالش را می برند و استاد هم بی خیال تعلیم، دارد سازِ خودش را می زند و دارد زندگی می کند!

به انشعابی از دالان وارد شدم که صدای ساز از انتهایش می آمد و دیدم چراغِ دکانی که آخرین دکان بود، در آن انتها روشن است. محوِ شنیدارِ آهنگی که نمیدانم من به دنبالش روان بودم یا او مرا سوی خویش می کشید، نرم نرمک، نزدیک آن مغازه رسیدم و یواشکی سرکی کشیدم به داخلِ دکان و دیدم نه استادی هست و نه شاگردی. تنها جعبهء سیاهِ سنتوری دیدم که درش باز است و نمی گذارد ساز را ببینم و مردی که رو به جعبه ایستاده و گرمِ سنتور زدن است و همان درِ سیاهِ جعبهء سنتور نمی گذارد دستِ چیره دست و نوازنده اش را هم ببینم. بعد دیدم، جعبهء سنتور را روی یک صندلی بزرگ قرار داده که دیدم صندلی سلمانی است و داخل دکان را هم که برانداز کردم دیدم جدی جدی یک دکانِ سلمانی است. دریک روز تعطیل و در یک ساعت خلوتِ بی مشتری، مرد سلمانی مجال یافته که قیچی و شانه را کناری نهد و جعبهء سنتورش را روی صندلی سلمانی اش گذارد و بگشاید و مقابلش بایستد و دل سیری سنتور بزند واصلا حواسش هم شاید نباشد یکی مثل من، گوش به نوای سازش داده است. خودش بود و خودش و اصلا شاید هیچیک از مشتریانش ندانند ساز می زند بس که خودش بود و خودش. یا شاید مشتریانش همین کتابفروشانی بودند که الان، اغلب تعطیل بودند و اغلب رمانهای قطور و قدیمی چاپِ اول می فروختند که چنین مردِ سنتوری را سرِ ذوقِ موسیقی آورده اند.

لحظه هایی که طولانی نبود اما دلنشین بود، او مشغول نواختن بود و من خیره به چهره محظوظش، گرمِ حظ بردن بودم که آنی سر از ساز برداشت و نگاهش بر من افتاد و من لاجرم، بسرعت نگاه از او دزدیدم و کنار رفتم از دمِ دکانش که مبادا خلوتِ سخت دست یافته اش را برهم زده باشم و مبادا مردِ سنتوری که نه همان مردِ سلمانی مکدر گردد که توقف بیجا مانعِ کسب است. دیگر مکث نکردم و نماندم و به راهم ادامه دادم به سمتی پلکانِ خروجی  و همینطور که می رفتم آوای خوشِ سازِ مردِ سلمانی آرامتر و آرامتر می شد . می رفتم و دور می شدم از سلمانیِ سنتوری که خودش بود و خودش، از خیاط پیر از مد افتاده ای که شاید آناکارنینا می خواند و از کنار دکانهای باز و بسته کتابفروشی که آن همه رمانِ بزرگ و قطورِ ناخوانده را جسورانه به رخم می کشیدند و دلم میرفت که کاش هجده سالم باشد و ورق به ورقشان را بی هیچ دغدغه و بهانه ای ببلعم و تمام کنم و بروم سراغ بعدی. از پلکان بالا می رفتم و از سایه روشن این پایین به روشنی لوکس آن بالا می رسیدم که پر بود از لباسهای شبِ رویایی بر تن مانکنهای بی سر و به آن بیرون که پر بود از بساط انواع البسه پر زرق و برقِ رسمی و راحتی و مجلسی و اجق وجق تا شاید روزی که تعطیل نباشد و آن پایین همه باز باشند، بار دیگر سری به آن پایین بزنم که این هم معلوم نیست و حسابی هم ندارد کارِ فراموشکاری من که کدام سنتورم را روی کدام صندلی سلمانیم بگذارم و از کدام همسایه ام آناکارنینا امانت بگیرم  و کی و کجا بخوانم؟  من حالا دیگر مدتی است مالِ این بالام نه آن پایین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط گیدورا  |