تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

دیدار با کَسَبه - اپیزود دوم

کاسب شماره دو: زیتون سرادار


صلاتِ ظهرِ تابستان، کنار همسرم، عابرِ بازارها شده بودیم پیِ مهیاسازیِ مهمانداریِ مهمانانی که شبانگاه وعده دیدارشان با ما بود. سیاههء اقلامِ موردِ نیاز در دست، از میوه و سبزی و صیفی تا گوشت و مرغ و ماهی، که از دکانی به دکان دیگر، یک به یک خط می خوردند تا به انتها برسد.  میانهء این پیاده رو پیماییِ نیمروزی، باز دکانی نگاهم را به خودش دوخت: زیتون سرایی بود (البته این یک رپرتاژ آگهی شاید باشد!) که من همیشه حواسم پیِ اطعمه زیبا و فتّان در آن سوی شیشه دکانها می گردد. از ویترین این دکان اینطور بر می آمد که تنها متاعش، زیتون و زیتون جات باشد که همین نوآورانگی اش هوایی ام کرد که عاقبت، اشتیاق دیداری و شکمی، کاری شد و در را گشودیم و از آفتابِ تند و تیزِ خیابان به سایه سارِ ملایمِ آن دکان پای نهادیم.
دکان بزرگی نبود اما اقسام و اشکال گونه گونه زیتون را در گوشه گوشه اش به فشردگی به تماشا گذارده بود آنگونه که به محض ورود عطر در هم آمیخته زیتون های جورواجورش تمام جان آدمی را در بر می گرفت. قفسه ها مملو بود از زیتون های پرورده و شورِ سبز و سیاه و انواع روغن زیتون از هر مارک و برندی، در اشکال مختلف بسته بندی و ایرانی و ترک و اسپانیایی و الخ. روی زمین اقلا ده ظرفِ زیتون شور سبز و سیاهِ تازه و فله به ترتیب قیمت و درشتی دانه هایش چیده شده بود، از کیلویی 5000 تومان تا کیلویی بیش از 10000 تومان و از خیلی ریز به خیلی درشت. از خیلی معمولی به خیلی زیبا و دلبر، خاصه آن زیتون های سیاه و براق و درشتِ دلربایش که چه عشقی دارد همین تماشایش!
به حیرت و چشمِ گشاده، تمام قفسه ها و اقلام را می جستیم که چه نیازمان هست و چه می خواهیم که همه جمال بود. میان این چشم چرانیِ کودکانه حواسم جمعِ دکاندار جوانش شد که در گوشه ای از دکانش به نماز ایستاده بود. جمله ای را به خط خوش، قاب کرده  و آویخته بر دیوارش که «همیشه فکر می کردم چون گرفتاریم از خدا دوریم اما حال دانستم چون از خدا دوریم، گرفتاریم» و جمله ای دیگر را باز به خط خوش، بر در یخچالش چسبانیده که «خواهرم حجابت را و برادرم نگاهت را حفظ کن».
نمازش را سلام گفت و بلافاصله حواسش را به ما داد که کارمان را راه بیندازد. چند قلمی قیمت پرسیدیم و قیمت داد و آنچه می خواستیم، خواستیم و او آنچه می خواستیم وزن کشید و حساب کرد و فراهم ساخت. قبل از حساب و کتابِ نهایی دیدم قاشقی یکبار مصرف در ظرفی در پشت سرش فرو برد و پر کرد و بعد به ما تعارف کرد که: «این زیتون پرورده کار خودمان است، بفرمایید بچشید!» قاشق را گرفتیم و چشیدیم و چشمهایمان گشاد شد و نگاهی به هم کردیم پر از تحسین و تایید و همان دم زیتون سرادار را گفتم: «احسنت، دمت گرم، از این هم قدری بکش برایمان». زیتون سرادار چنین کرد و باز گفت: « خوشمزه ترش را هم دارم». باز قاشقی برداشت و از ظرفی در یخچالش پر کرد و باز تعارف ما کرد که: «رب انار! بفرمایید بچشید!» و باز قاشق را قاپیدیم  و چشیدیم و باز با چشمهای گشاد، همان نگاه پر تحسین و پر تایید را به هم انداختیم و باز همان دم زیتون سرادار را گفتم:«ای دمت گرم، از این هم می خواهیم» و او نیز همان کرد. دریافتیم تک و توک چیزهایی جز زیتون جات هم دارد که البته یکدستی دکانش را به هم نمی زد که انگار همه در یک ژانر بودند. آنسوتر نگاهمان به سبزی شور شمال افتاد و فورا یک شیشه برداشتیم که نمیدانید مخلوط کردن یک قاشق چایخوری از این سبزی شورها در پیاله ای ماست، چه اعجازی به پا می کند در آن پیاله که آن ماست را به ورای ماست می برد اگر اهل ذائقه باشید. تازه چشممان به جمال روغن هسته انگور و چند جور ترشی هم روشن شد که در این مورد تقوا پیشه کردیم که البته محدودیت جیب پرهیزگارمان کرد.
ما حساب کتاب آغاز کردیم و او بسته بندی کرد و بعد روی هرچه به ما فروخته بود برچسب اختصاصی و خوش سلیقه دکانش را به دقت چسباند و سرآخر بروشور زیتون سرایش را در کیسه خریدهایمان نهاد که در آن، دربابِ آنچه از متاع و اطعمه در معرض فروش داشت و خواص و فوایدشان به تفصیل نگاشته بود.
کار به اتمام رسید و ما خدا بدهد برکتی و بدورد گرمی گفتیم و با کوله باری از خریدهای مطبوع و با شور و حالِ ناشی از یک خرید پر شور و حال، از سایه سار سرد و معطرِ زیتون سرا به زیر آفتاب تند و تیز خیابان پای نهادیم. در آن دم، تمام فکرم این بود که اگر من ذره ای یا درصدی از تمرکز و شوری که او مصروف موضوع زیتون کرده است، صرف هریک از موضوعات دلخواه و نادلخواهم می کردم به کجاها که نمی رسیدم! در عین رفتن و دور شدن، روی به عقب بازگرداندم و نگاهی از مهر و حسرت بر سردر آن زیتون سرا انداختم اما از دل بدرودش نگفتم که یقین دارم به محض تمام شدن این اقلام که دور نیست باز به آنجا باز خواهم گشت و باز شعبده های تازه ای از مرد زیتون سرادار را مشتاقانه چشم خواهم کشید که همین شعبده های این بارش را هم سخت مشتری شده ام. روزی که خیلی دور نیست این کاسب را باز ملاقات خواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:13  توسط گیدورا  | 

دیدار با کَسَبه - اپیزود اول

کاسب شماره یک: سی دی-مَن


کاسبی دیدم در دکان نبشی اش به کسبِ فروش انواع سی دی جات و دی وی دی جات، سرگرم. همه رقم فیلمهای مجاز و غیر مجاز, اوریجینال، کپی، رایتی و نه کپی رایتی! قدیمی و جدید، ایرانی و فرنگی، بالیوودی و هالیوودی، انواع و اقسام سریالهای این ور آب و آن ور آب، هر دی وی دی فقط پانصد تومان ناقابل (البته این یک رپرتاژ آگهی نیست!).
پشتِ پاچالِ دکان، جوانکی فوفول و بزک کرده و زیر ابرو برداشته اما بداخم و زمخت و نچسب که از برای خرید سریالهای قدیم از سربداران و سلطان و شبان و امیرکبیر تا شب های برره و کوچه اقاقیا و آن چهار هژیر، آن هم برای سرگرمی والدینم، به دکانش بار یافتم که ای کاش نمی یافتم. آدمی بود که همه مغازه اش را هم اگر به بهای گران خریدار بودم، انگار که طلب خون پدرش را از من داشته باشد، باز اخم و تَخم و کنایه و کژخلقی و حرف زور حواله ام می کرد و کاری نداشت که مشتری اش هستم و  وسیله روزی رسانی اش و اصلا انگار فروختن و نفروختن متاع برایش علی السویه بود. تازه کمی بیشتر اگر پی چک و چانه مودبانه و معصومانه ام را می گرفتم شاید به باد کتکم نیز می گرفت و یحتمل مرا به ضرب اوردنگی به بیرون از دکانش هدایت می کرد.
هاج واج از این شیوهء برخورد که نمی فهمیدم چرا، سرم را به زیر انداختم و آن دکان را ترک گفتم که وای از این سر به زیر انداختن هایم. جنس خریده و پول پرداخته و خوار و خفیف شده گذشتم و به رهِ خویش گرفتم در واحیرتای این سودای منصفانه. هر چه می گذشت و بیشتر سر این ماجرا خودخوری می کردم راههای بیشتری به ذهنم می رسید که چطور همان توی دکانش حالش را باید می گرفتم که مثلا آن دی وی دی هایش را پرت می کردم توی صورتش یا برعکس پول را پرت می کردم توی صورتش و یا نطق محکم و دندان شکنی توی صورتش فریاد می زدم تا مگر رویش کم شود و یا حتی لگدی هلیکوپتری  توی صورتش می کوبیدم که نفسش بالا نیاید مردک بی تربیت! و آنگاه سلانه سلانه و خشنود و با لبخند مضحک و پیروزمندانه ای از دکانش خارج می شدم و می رفتم پی کارم. یا اصلا برعکس، می رفتم در اوج فروتنی و کرامت، آن جوانک را به مهر در آغوش می گرفتم و صورتش را بر شانه ام می چسباندم و غرق محبتش می کردم و انقدر شرمنده اش می کردم تا وجدانش بیدار شود و اشک زلال و روانش جاری. تا باز دلم را به دست آوَرَد و عجب هپی اندینگی از کار درآید اگر آید!
البته همیشه ملتفطم به این که این راهها، این پاسخهای دندان شکن، این لگدها و این فریادها و این بزرگواری های گل درشت، همه و همه خیلی دیر و بعدها  چون آواری ملامتگر بر ذهنم فرو می ریزد نه همان سربزنگاه و در جایش. به خاطر همین منش بَبَعی وارم تا مدتها باید به استماع نهیب شرمسارگر درونم هی سرخ و سفید شوم تا این قسم خاطرات و این قبیل دردها تنها به یاری زمان عادی و بی اثر گردد بی آنکه پاسخ خود را دریابد اما فراموش که نمی شود مثل همهء این قسم توسری خوردن ها.
 هرچند آن ورِ دیگر ذهنم هِی بگوید این واکنش های خیالی را اگر واقعا توی صورت آن جوانک بروز می دادی ، قطعا اسباب دردسرت می شد و هِی تاییدم کند که چه خوب که هیچ کاری نکردی و بی خیال شدی، و هرچند دیگر هرگز پای در دکانش نگذاشته و نخواهم گذاشت و هرچند هرگز به چیزمیزهایی که از او خریدم نتوانستم دست بزنم، اما گمانم اینها برایش کافی نباشد که این کاسب حبیب ا... نیست.
دکانش جایی در میان مسیر تاکسی خور روزانه ام نشسته و بسیار از حریمش می گذرم و بسیار می کوشم نگاهش نکنم اما من هر روز و هر روز باز از حریم آن دکان بدشگون، ناچار به گذار هستم و خواهم بود كه از اين گونه خار، بسيار است در ديدِگان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:48  توسط گیدورا  | 

ابريشم سبز فصول

دلمان به دلبري اش خرم و خوش
افسانهء درختِ ابريشمِ سبزِ فصول
ريز نقشِ شاه نقشِ برگهاي صد برگش
بهرنگِ نايابِ گلهاي هزار گلبرگش
نگارهء شاه نگارِ تن و شاخ و  شاخسارانش
دلگشاي دلنوازِ شميمِ روح افزايش
همسفرِ نسيم تا دورهاي دور
چه آرام و چه نجيب و چه بي بلوا
می رود و می رود و عطر می افشاند
و درختِ ظریف، درختِ لطیف و بخشنده
همدمِ شبهاي بي مقصدِ پرسه های من
چه بي دريغ و چه سخی
با گنج اثيري و بی مثالِ جانش
هواي تنگِ نفسِ ما را سرشار می کند
و چه مغتنم است
نظاره و استشمام و ادراكش آنگاه كه
ديدني ها و بوييدني ها كيمياست
اين درختِ مهربان كيمياست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:55  توسط گیدورا  | 

ملاحظاتي درباره الي

 

قشر متوسط به هر چيزي تن مي دهد، گوهر وجودي و همه ايمانش را حراج مي كند و همه علايقش را فنا تا حاشيه كه نه باريكه امنيت ناشي از آن آب باريكه كارمندي را از كف ندهد. بعد هم در محافل و ضيافت ها بلند بلند مي خندد كه حواسش پي خسران بزرگش ندود تا شايد باور كند كه دارد خيلي خوش مي گذرد.

صابر اَبَر در صحنه اي از فيلم قرار است نماز بخواند و كارگردان اين مساله را به هزار تمهيد ظريف و هنرمندانه و غير مستقيم به ماي تماشاگر مي رساند كه نه اسمي از نماز برده باشد و نه لحظه اي از آن نمايش داده شود. چرايش را گمانم همه بدانيم!

حوالي سينما آفريقا دكه اي بود كه انواع و اقسام اسباب دخانيات مي فروخت. اين بار متوجه شدم كه كلهم تبديل شده است به سي دي فروشي. حيرتا گفتم حالا چرا سيگار فروشي را جمع كرده؟ رفيقم گفت خوب مي خواسته كار فرهتگي انجام بده؟ گفتم آخر مساله اينجاست كه سي دي فرهنگي تره يا سيگار؟ رفيقم نهيبي بر من زد كه صد البته سي دي!

اگر مي خواهيد واقعيت را با همه مهابت و دهشتش بر پرده سينما لمس كنيد، اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در لحظه لحظه فيلمش مرعوب توان فوق العاده اش در طراحي و اجراي صحنه ها شويد.  اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در تاريكي سالن سينما نقاب از چهره هاتان بردارد و خودتان را به خودتان بازنمايد و اگر اين تذكرها و يادآوري ها تلنگري به شما مي زند. درباره الي اصغر فرهادي را از دست ندهيد. صفت استادي حالا ديگر در خور نام فرهادي است. رئاليسمي كه او در آثارش ارائه مي كند بديع و جاندار است و البته فيلم درباره الي بُرنده است و كاري!

ديگر بايد اعتراف كنم ترانه عليدوستي در ميان هم نسلان بازيگرش سرآمد است. حضور كوتاهي در فيلم دارد اما پر فروغ. به صحنه اجراي پانتوميمش در فيلم نگاه كنيد و به تك تك نگاه هايش. سطح بازيگري او در اين فيلم قابل رقابت نيست. مگر حضور باز كوتاه اما درخشان صابر اَبَر كه خب انتظارش را داشتم. صابر هم خيلي زود دارد بازيگر بزرگي مي شود. نقش كوتاهش در سه زن كه يادتان هست كه چه كرد در همان چند دقيقه!

پياده روي طولاني بعد از سينما همچنان حال مي دهد اما بستني قيفي اش چندان چنگي به دل نزد. درباره اينكه چرا بستني ها ديگر مثل قديمها آدم را سرحال نمي آورند، پيشترها يادداشتي نوشتم كه ديگر حوصله تكرارش نيست. بستني قيفي ها هي حجيم تر مي شوند و رنگ به رنگ تر اما چه عرض كنم شايد ديگر از ما گذشته.

كجا فيلمي با اين حجم تيرگي و تلخي مي تواند در گيشه ركورد بزند. چه انتظاراتي داريم ما! درباره الي گرامي تر از اين حرف هاست!

كاش فرهادي نمايي را كه سرنوشت الي را آشكار مي كرد از فيلمش در مي آورد تا ما همچنان در سردرگمي ديوانه وار فيلم دست و پا مي زديم. اين شفاف كردن قضيه با روند و مشي كل فيلم از ديد من مغاير است. فكر مي كنم دل فرهادي هم با اين نما نباشد اما در هر حال دم اصغر فرهادي گرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:26  توسط گیدورا  | 

هذيان

من از مصاحبت آفتاب مي آيم ، كجاست سايه؟

اين روزها آهنگ هيچكس فرامرز اصلاني را مدام گوش مي دهم از آلبوم روزهاي ترانه و اندوه اش. شديد وصف حال است و شديد هم توصيه اش ميكنم. كسي پيدا مي شود كه با اين آهنگ و تصاوير اين روزها نماهنگي به يادگار بسازد؟ كاش كار با نرم افزارهاي تدوين را زودتر ياد مي گرفتم. لعنت به اين تنبلي!

از ورم كردگي روح كه به لَختي و نافرماني جسم مي انجامد چيزي شنيده ايد؟ من اين روزها دارم تجربه اش مي كنم! مي توانم ساعت ها چون تكه گوشتي بيجان گوشه اي بيفتم و نخوابم و نميرم. اين هم نوعي زنده بودن است ديگر!

كاش مي شد مدتي را دور از تمدن و در طبيعت وحشي گذراند، جايي مثل جزيره اسرارآميز لاست. آنجا يا طعمه گراز و خرس قطبي مي شدم يا اگر زنده مي ماندم، آدمي قوي مي شدم و بي نياز از تمدن و تكنيك. شايد آنگاه دريچه دلم جاي بيكرانگي در خود مي گشود و شايد به گونه اي خشنودي مي رسيدم. دست كم اينقدر حساس نبودم كه هر حادثه بزرگ و كوچكي تكانم دهد. جزيره لاست پيشكش، كاش مجال و توان سفري اساسي باشد.

درباره الي فيلم خيلي خوبي است ولي آنقدر تلخ و سياه است كه به كار اينكه با سينما رفتن بخواهي حال و هواي تلخ خودت را عوض كني نمي آيد. فكر مي كنم اگر زمان اكران اخراجيها 2 و درباره الي جابه جا بود خيلي مناسب تر بود. فعلا يك جورهايي همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.

از هذيان نگاري چيزي در نمي آيد. همان به كارهايمان برسيم و بدويم پي يك لقمه نان، خيلي مفيدتر است. بعدا شايد داستاني بنويسم...شايد!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:45  توسط گیدورا  |