تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد

اين روزهاي تلخ و ناباور، دلم را به اين غزل حافظ خوش كرده ام. انگار زمانه ما با زمانه او هيچ توفيري ندارد و نامردي روزگار هرچه بگذرد برجاست كه برجاست. غزلي كه خيلي اوقات حزينم به يادم مي آيد و بسيار نقلش كرده ام. امروز هم جز اين غزل حرفي ندارم كه سخنها زبان سوز است.


ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط گیدورا  | 

رای من

در صحنه اي در ابتداي فيلم بزرگ و واجب التماشاي اين گروه خشن؛ در يك بازي كودكانه، بچه ها عقرب بزرگي را ميان انبوه مورچگان انداخته اند. عقرب تنومند ميان حمله خيل عظيم مورچگان ريز، اسير مي شود و آماده مردن.

باید به تفصیل می گفتم از فریاد شجاعانه شیخ اصلاحات در برابر هر کژی و بیداد.
باید می گفتم از مظلومیتش مقابل این هجمه افترا و استهزا و دروغ.
باید می گفتم از پرده آخر حضورش که چه فرخنده است و انگار پرده اول حضور است هنوز.
باید می گفتم چهار سال تلاش و جهد بی نظیرش را در امور ستادی و در برنامه ریزی، در امور حزبی و مطبوعاتی.
باید می گفتم و باز می گفتم از برنامه های مستند و مترقی اش و از یاران خبره اش.
باید از او تک تک یارانش می گفتم که هزینه اصلاحاتی را دادند که حالا همه چه آسان از آن دم می زنند.
باید داستانهای درازی می گفتم از کرباسچی و عبدی، از مهاجرانی و کدیور، از باقی و از ابطحی.
باید می گفتم حمایت مستدل و قاطع استوانه های فکری دهه هفتاد از شیخ را؛ بابک احمدی، عبدالکریم سروش و سید جواد طباطبایی.
باید شرح می گفتم برنامه های پیشرو و پیشتازش را که حقوق همه ملت را در نظر آورده؛ حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ادیان و اقلیت ها، حقوق زنان و دانشجویان.
اما این غوغا و هیاهوی نامبارک، ناشنوایی گوشها را به سخنان آرام سبب شده و جای اطاله و تفصیل نیست. تنها می گویم که گفته باشم که فردا روز نتوانم زیرش بزنم و پای آن بایستم:

من به مهدی کروبی، شیخ اصلاحات، رای می دهم.
من به تغییر برای ایران رای می دهم.

 رایی به صلاحیت و شجاعت شیخ و به گروهی که در موسم انتخابات، شعور مرا به عنوان یک شهروند محترم داشت و رای مرا نه با موج و رنگ که با برنامه و تلاش از آن خود کرد.

در صحنه پایانی فيلم بزرگ و واجب التماشاي اين گروه خشن، دسته چهار نفره قهرمانان پیر فراموش شده، پس از آخرین سرقت، در حالی که می توانستند با طلاهای سرقتی بگریزند و بازنشستگی آغاز کنند، بی خیال آن همه راحتی موعود و آن كنج عافيت شدند و برای نجات همگروه دربندشان به مسلخ رفتند و مقابل رگبار گلوله ها شرحه شرحه شدند اما با لبخندی نقش بسته بر چهره هایی خونین.                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:28  توسط گیدورا  | 

انتظار تورق

تقويم روي ميز اداره ام
يك ماه است در جا مي زند
يك ماه است نشانگر يك روز است
يك روز معمولي

بر آن ايام چه رفته
كه ارزش ورق خوردن ندارد
كه بي حساب و ناشمار مانده
مغفول و مفقود، معمولتر از معمول

تقويم روي ميز اداره ام
چونان پيشترها، برجاست
نه برگي خورده نه روزي شمرده
و هنوز مقيم آن يوم ماضي معمولي

و من نيز برگي نزدم
تا به امروز بپيوندد
كه من نيز چون او وامانده ام
در انتظار تورق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:36  توسط گیدورا  | 

تمناهای بیم و امیدی

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

ایکاش خداوند رحمان تحمل این روزهای پر التهاب را بر ما سهل گرداند.

ایکاش همه ما بدانیم چه می خواهیم و چه می کنیم.

ایکاش همه ما برای آنچه می خواهیم قدمی پیش گذاریم تا 22 خرداد گامی پیش راندمان.

ایکاش همه ما همیشه چون گرماگرم این روزها نزدیک و همدم و رفیق بمانیم.

ایکاش خداوند هرگز امیدی که در این لحظات در دلهایمان خانه کرده از ما باز نستاند.

بار سنگینی از مسوولیت بر دوش می نهیم،

خدا کند شانه هایمان پک و پهن باشد! خدا کند! که:

یدا... فوق ایدیهم


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:56  توسط گیدورا  | 

تك مضراب ها (+ يك تك مضراب جديد)

-   توي تاكسي آهنگي كه دوست داشتم در حال پخش بود و داشت به قسمتهاي خوبش مي رسيد كه ديدم به جايي كه بايد پياده شوم رسيديم. آني وسوسه شدم كه پياده نشوم و تا پايان آهنگ در تاكسي بمانم و هرکجا که آهنگ تمام شد همانجا پياده شوم و پياده يا سواره برگردم به اينجايي كه بايد الان پياده شوم. زود بر مثلا نفسم چیره شدم و با خود گفتم کجا معلوم که آهنگ و آهنگهای بعدی هم دلخواه من نباشند و بدین منوال یحتمل تا هرکجا که راننده تاکسی می رفت می بایست در رکابش می ماندم و تمام وقت باید در شهر چرخ می زدم. فکر کار و زندگی و صاحبکار را کردم که همانجا دستور به توقف تاکسی دادم و رفتم پی کارم. البته خودمانیم تمام وقت چرخ زدن با ماشین، دور شهر، در کنار شنیدن موسیقی، حال دیگری است!

-    هر صبح كه قدم زنان سوي خيابان اصلي مي رفتم كه تاكسي بگيرم و راهي محل كار شوم، كارگري سبزپوش در مقابل ساختماني نيمه ساز كه شايد نگهبانش بود، مرا نشان مي كرد كه ساعت را از من بپرسد و من هم جواب مي دادم. نميدانم منتظر صاحبكارش بود يا ديگر كارگرها اما اين حكايت هر صبح حوالي 7 تكرار مي شد كه حتي يكبار بهش طعنه زدم كه من هميشه حدود 7 صبح از اين گذر رد مي شوم ديگر ساعت پرسيدن ندارد! اما او دست بردار نبود حتي هر روز مي كوشيد سر حرف ديگري را هم باز كند مثلا يك روز گفت: فكر نمي كنم باران امروز به اين زودي ها بند بيايد! اما من مبهم و شكاك راهم را مي كشيدم و مي رفتم. حتي يكبار ديدم چند نفري از مقابلش گذشتند و او به آنها وقعي ننهاد و منتظر ماند تا من به آنجا برسم و ساعت را از من بپرسد. شك و اضطراب و بدبيني بر من چيره شد و سرانجام يك صبح راهم را كج كردم و از آن روز از مسير ديگري خودم را به سر خيابان مي رسانم و نميدانم حالا او براي ساعت پرسيدن چه كسي را نشان كرده است و كسي چه مي داند، شايد يك روز مرا پيدا كند و آشكار شود چه از جانم مي خواسته!

-   جایی میان کلمات قصار اورسن ولز، فیلمساز شهیر، سخنی به این مضمون خواندم:«از تلویزیون متنفرم درست مثل بادام زمینی اما از خوردن بادام زمینی نمی توان دست بردارم!» من البته میانه چندان خوبی با بادام زمینی ندارم و در بهترین حالت هم حظی به من نمی رساند اما با خواندن این جمله چنان مرض به جان افتاد که تا پایان وقت اداری به چیزی غیر از بادام زمینی نتوانستم فکر کنم. نمیدانستم و نمی فهمیدم چه مرگم شده است. سرانجام زمان بازگشت به خانه که رسید با حرص و ولعی خاص و تماشایی از اولین بقالی، بسته ای بادام زمینی از نوع سرکه نمکی خریدم و تا پایم به خانه رسید لفافش را دریدم و پیش از ناهار، کار محتویاتش را ساختم تا به آرامش رسیدم. البته همچنان کاری به کار تلویزیون نداشتم! عجب حکایتی است این چیزهای دوست نداشتنی اما ترک نشدنی!

-   خانه ام کوچک است اما در به در پی راهی می گردم که بشود یک میزد گرد چوبی جمع و جور وسط هال برپا کنم. میزی که بتوانم چارتا صندلی لهستانی عزیزم را دورش بچینم و شمعی در مرکز میز بیافروزم و آن دورتر موسیقی آرامی هم به آواز درآورم.  تا بشود شاید بعضی از صندلی ها پر شود و همنشینی و شاید همکلامی به هم رسد. تا اگر تنها هم باشی در پرتو آن نور کوچک وسط میز، کتابی به دست گیری و گهگاه قهوه ات را در فنجانی سپید مزمزه کنی و گاه سیگاری بگیرانی و رقص دودش را به تماشا نشینی و اگر دیگرانی هم باشند که ان سه صندلی خالی را پرکنند بلند بلند برایشان سطرهایی از آن کتاب یا سطرهایی از قلمی های خودت را بخوانی از سکوت سخاوتمندانه شان سرشار شوی. حیف که مانده ام چطور می شود میزگردی جور کرد که هر وقت بخواهی علمش کنی و هر وقت اسباب زحمت شد جمعش کنی؟

-   موسم انتخابات است و باز حواسم را جمع کرده ام کجا و کدام ستاد آهنگ یار دبستانی را طنین انداز بلندگوهایش می کند تا همانجا وسط خیابان با مطلع  پرشور و مو بر تن سیخ کننده اش، دم بگیرم و زمزمه اش کنم و بقول معروف جو آرمانخواهی و امید مرا بگیرد که خونم به جوش آید و چندتا روزنامه بخرم و از انرژی و نشاطی که در من می خروشد خانه خودم را کمی روشن تر کنم. هرچند به اندازه روزهای روشن خرداد 76 جوان و احساساتی نیستم اما هنوز این آیینها چون اعیاد سبز، سر ذوقم می آورد. از تماشای مناظره ها و سخنرانی های کاندیداها هنوز هیجانی می شوم و با هر کسی، غریب و آشنا، سر صحبت انتخاباتی می گشایم. روزهایی از جنس دیگر که هیچ نسبتی با روزمرگی قبل و بعدش ندارد. اگر بشود که تیم ملی هم برنده شود که کولاک می شود. تا آن شب، میان غوغای بزرگ مردم و ستادها شیرجه بزنم. میان ولوله ای از جنس یار دبستانی و ای ایران و پرچم سه رنگ ایران و تصاویر ریز و درشت کاندیداهایی که دوست داریم یا نداریم و همه اینها بماند تا روز انتخابات و فردای انتخابات تا شاید نتیجه، چیزی شود از جنس آن اخبار رویایی نتایج اولیه در بامداد سوم خرداد 76 (دقیقا 12 سال پیش) و شاید هم نشود. اصل، این حال و هوایی است که چند روز و شبی بر شهر حاکم می شود و نمیدانم چرا همینجور الکی اینقدر دوستش دارم. اصلا همان یار دبستانی مارا بس!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط گیدورا  |