قيچي، شانه، پيش بند
زنگاري، رنگ مرده، مندرس
كنار دكانهاي آفتابي بازار،
روي صندلي كهنه مشتري،
جنب جعبه آينهء لولا شكسته،
پيرمرد سلماني با عينكي ضخيم
نشسته و چشم مي كشد
ديرزماني است انگار
كاسب انتظار است و انتظار
دريغ از يك مشتري
طالب از مد افتادگي
توي دكانهاي بازار
صف به صف
شانه در شانه
سرخي لاشه هاي شرحه شرحه
آويخته به دارهاي سرد و سياه
محض فروش و محض تناول
وقف برش ها و دندانه ها و دندان است.
توي جعبه ها اما،
چشم و سر سوا و دست و پا سواست
دل و زبان و جگرها هم جداجداست.
توي جعبه ها،
ماهي كوچك خاكستري
در تقلا و در پيچ تابي جانكاه
در سوداي نافرجام رهايي و آب،
منجمد و سنگ و بي جان است.
توي دكان بازار
مرد سنگتراش سنگ مي تراشد
تند فرز و چالاك مي تراشد
نام ها را، عمرها را، ذكرها را
هوالباقي، هوالحي و هوالحق
پير و جوان و كودك، زن و مرد
از دلبند و عزير و جگرگوشه
تا پدر و مادر، همسر و همزاد و همشيره
همه و همه خدابيامرز و متوفي
مثلا به برج جاري، يوم ماضي
سنه خورشيدي فعلي.
مرد سنگتراش آني مكث كرد
لوح سپيد و پاكي بركار نهاد
غريو سنگتراش برقي برپا كرد
به نگارش ذكري و ولادتي و وفاتي
به حكاكي تاريخ روز امروز و آنگاه
نام خود بر آن تراشيد...
ديگري سنگ را ديد و با خود گفت:
چه كنايه و مزاح تلخ و منحوسي!
مرد سنگتراش را خواند اما
مرد سنگتراشي نيافت و نيافت
مگر قطرات سرخي كه كشان كشان
از در دكان ره به ناكجا مي برد.
دكان خالي و صاحب رفته بازار اينك
مملوك سنگان صاحبدار شد.
در ميان همهمه و غرش سنگتراش
خوب اگر گوش داريم،
همچنان و هنوز
برپا و پابرجاست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط گیدورا
|
يك خواهرزاده ده ساله عشق فوتبال دارم كه فوتباليست هم دارد مي شود آن هم در زماني كه آتش فوتبالي من چنان سرد و خاكستر شده كه زبانه كشيدنش را محال مي بينم. ما كه مال دوران مارادونا و فان باستن و گوليتيم و مال دوران كانتونا و باجو و مالديني. كجا مي توانيم به اين اسباب بازي هاي امروزي دل ببنديم. كجا مي شود رئال و بارسا و ميلان و منچستر آن زمان را با مدلهاي امروزيش قياس كرد.
بگذريم كه حرفم اين نيست و اين بچه ها هم كه فوتبال ديگري جز فوتبال امروز نديده اند كه توقع قياس باشد. نكته اينجاست كه او مي آيد و پيش من با چه شوري از اخبار فوتبال مي گويد و مثلا مي گويد امشب بازي بارسلونا و رئال را حتما نگاه كن تا درباره اش با هم حرف بزنيم و در مقابل واكنشهاي سرد و بي علاقه من هم كه هم تماشايي است و هم باعث شرمساري. چنين شد كه حقيقت هولناك فاصله نسلها رخ نمود، فاصله اي كه پر شدني نيست. فاصله اي كه من براي نخستين بار از زاويه ديد نسل قديمتر لمسش مي كردم و برايم تازه اما حزين بود. نسل جديد هميشه از چيزهايي حرف مي زند كه براي نسل پيش تمام شده و نسل قديم هم هماره مي خواهد از چيزهايي بگويد كه براي نسل جديد هنوز آغاز نشده است. به همين سادگي اختلالهاي ارتباطي گاه منجر به انقطاع، ميان دو نسل عارض مي شود و انگار هيچ كاري هم نمي شود كرد. اينگونه است كه والدين و فرزندان تنها مي توانند با هم مهربان باشند و گل بگويند و گل بشنوند و بخندند، بي هيچ ديالوگ و گفتمان حقيقي كه بشود نزديك تر شوند. نسل قديم با سكوت و حسرتي و نسل جديد به خيال خودش با لطفي و دركي رابطه نيم بند را سرپا نگه مي دارند.
زماني كه در اين منازعه سمت نسل جديد بوديم، اوضاع بهتر بود، چون به خيال خودمان جاي حق نشسته بوديم و خدا را هم بنده نبوديم و گوشمان هم شنوا نبود به حرفهاي بزرگانه. ولي حالا آرام آرام داريم به اين ور ماجرا مي رسيم. خيلي چيزها را مي دانيم اما ديگر جاي حق هم ننشسته ايم كه از تعصب با طراوت آن روزها چيزي نمانده براي مبارزه كه همه چيز هر چه گذشت بيشتر مات و مبهم و گم شد. توي اين راه مه آلود اكنون داريم به سمتي مي رسيم كه بازندگي اش از پيش منقوش است بر لوح روزگار.
و اين چرخ دوار همچنان و هنوز
چه بي رحم و چه بي درنگ
در گردش هولناك خود
مومن است و مصمم است و بي ترديد.
ما كجاي كار اوييم آخر؟!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط گیدورا
|
بيست و هشت سال گذشت
از آن روزي كه شايد چو امروز
ابري و باراني و نمناك بود
از آن آني كه اين منِ من،
آغازيدن آغاز كرد
بيست و هشت سال گذشت
ديگر چه آسان مي شود
دستي به حيرت در هوا چرخاند
كه بيست سال پيش،
چنين بود و چنان شد
بيست و هشت سال گذشت
من، زاييده سبزينه و بهارم
زاييده آذرخش و رگبارم
ليك در سرم سودايي است
سوداي آغاز، سوداي رفتن
بيست و هشت سال گذشت
نه حسرت و نه غبطه اي
به ايكاش بهتر بودنش
هرچه شد، هرچه يود،
يك زندگي بود، يك عمر!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:47  توسط گیدورا
|
اخراجيهاي 1 که بر پرده بود، امكان تماشايش براي من ميسر نشد چرا كه سينماها را به طرز كم سابقه اي صف هاي طويل تماشاگران در بر گرفته بود و همان زمان بود كه نسخه قاچاق فيلم هم به بازار پياده رو ها آمد و همه گير شد و مدام ميان مردم دست به دست مي شد و من نيز كه به خاطر عهدي قديمي حاضر به تماشاي نسخه قاچاق فيلمهاي ايراني نيستم اين بار هم نديدمش. استدلال مي شد كه اخراجيها را روي اين نسخه ها ببين كه پولي به جيب فلان افراد نامطلوب نريزي! آنها اخراجيها را مي ديدند و تكثير مي كردند اما در خفا و آشكار شوخي هايش نقل محافلشان مي شد و مي خنديدند و خوش مي گذراندند و در عين حال مثلا پيش وجدان خود سربلند بودند كه آن پول را احتمالا به جيب آن افراد نريخته اند و با اين حال اخراجيهاي 1 ركورد فروش را در سينماي ايران شكست.
اخراجيهاي 2 بر پرده آمد و چون صاعقه اي به سرعت ركوردها را جابجا كرد. خبري از نسخه هاي قاچاق نبود و سازهاي مخالف كوك مي شد و هم آوا. شعارهايي از اين دست در ميان قشر خاصي پخش مي شد: «براي ديدن اخراجيهاي 2 به سينما نمي رويم». اين عبارت بسيار به چشمم مي آمد و ذهنم را دگیر می کرد، ليك خواست و توان پذيرشش را نه مي جستم و نه مي يافتم. چراكه مردد بودم كه خاستگاه چنين تفكري را سينمايي ارزيابي كنم با سياسي كه در هر دو حال لااقل من نمي توانستم به چنين نتيحه قاطعي برسم. به عبارت ديگر دو مقوله فيلم ضعيف يا فيلم مسعود ده نمكي، هيچيك بسنده توجيه آن شعار نمي تواند باشد. چرا؟
بياييد يك بار ديگر سير تحولات او را مرور كنيم. تا آنجا كه من به ياد دارم حدود سالهاي 75 و 76 بود، حوالي دوم خرداد. آن روزها هفته نامه مهر كه يادش گرامي، مصاحبه اي با مسعود ده نمكي (به عنوان عضوي از انصار جزب ا...) ترتيب داد كه آن زمان سردبير هفته نامه شلمچه بود. در پي اين مصاحبه، تشكل مذكور كه ارگان رسمي اش نشريه يالثارات بود طي نامه اي رسمي كه به هفته نامه مهر ارسال نمود و تصويرش هم در شماره بعد مهر چاپ شد عضويت ده نمكي را در انصار حزب ا... رد كرد و اين ارتباط را تمام شده تلقي نمود. تا اينجا مي شود اينطور تحليل كرد كه ده نمكي از 13 سال پيش، گذشته از كيفيت كارش، وارد عرصه اي فرهنگي شده تا فعاليت مستقل تر و شخصي تري را آغاز كند و آن نشريه شلمچه بود و يادم هست كه اين نشريه پس از دو سه سال از سوي وزارت ارشاد دولت اصلاحات لغو امتياز شد و آن زمان هم در بيان عقلا اين بود كه محروم كردن اين گروه از عرصه فرهنگي مطبوعات مي تواند آنان را به شكل فعاليت سابقشان بازگرداند و برعكس تداوم فعاليت آنها در اين عرصه فرهنگی اسباب سيرشان به سوي اعتدال را فراهم خواهد نمود. اين شد كه ده نمكي و گروهش نشريه جبهه را راه اندازي كردند كه آن نشريه هم ديري نپاييد.
پايان دوران كار مطبوعاتي اش بود كه ده نمكي را وارد عرصه فرهنگي سينما كرد. مطلع اين ورود نيز همان مستند مشهور فقر و فحشا به عنوان نخستين تجريه اش در زمينه كارگرداني بود. مستندي كه همين اميد عزيزم در خانه اش نشانم داد و به آساني مي شد تغيير در نوع و زاويه نگاه ده نمكي را در كنار نيتي دردمندانه به جا آورد و بعد هم كه به نوبت مستند ورزشي-اجتماعي كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟ رسيد و بعد هم كه ماجراي اخراجيها آغاز شد. بعد از دو مستند جدي و عبوس، او در شروع كارش در سينماي حرفه اي به سينماي كمدي و سرگرم كننده روي آورد! مي دانيد فيلم كمدي ساختن براي شادی و سرگرم كردن مردم چه صفاي دلي مي طلبد؟ حالا او فیلمهایی می سازد که همه مهر است و خوشدلی. فیلمهایی که شخصیت منفی و خبیث اساسی ندارند. همه آدمهای رنگارنگش تا آخر فیلم یک جوری با هم مهربان می شوند و سازگار می شوند و در کمال شگفتی این حرکت از تک تک آدمهاست به سمت یکدیگر. هر یک قدمی برمی دارند و در نهایت به شکلی از مواضع سختشان کوتاه می آیند تا همدلی و آشتی به هم رسد. این مگر همان فرهنگ گفتگو که این همه دنبالش بودیم نیست؟ اگر خط مشی ده نمکی به اینجا رسیده باشد آیا این دستاورد کمی است؟ آیا نشانگر تحول بزرگتری به سمت اعتدال و مدارا و مهربانی نیست؟ آیا ما با تخطئه ده نمکی به این صورت که مشاهده می شود، روشهای سابق خود او را مثلا در نشریه شلمچه تکرار نکرده ایم؟ پس تفاوت خط مشی ها در کجاست؟ اگر به اين سير تحول بيشتر دقت كنيم در باره تعابير و اتهامات سنگيني كه به مسعود ده نمكي نسبت مي دهيم، بيشتر تامل خواهيم كرد. مگر نه اينكه مشابه چنين سيري را در مورد فيلمساز ارزشمندي چون ابراهيم حاتمي كيا نيز مشاهده نموده ايم؟
برهان دوم بر ضعف فيلم اخراجيها دلالت مي كند و دردش اين است كه چرا فيلمي در اين سطح كه اينچنين به شعور مخاطبانش توهين مي كند، بايد اينطور ركوردشكن باشد؟ پس نبايد به افزايش ركوردش كمك كنيم! البته از نگاه من هم اخراجيها فيلمهاي ساده اي هستند، با فیلمنامه هایی ساده تر مملو از جوك هاي پيامكي به اضافه يك سري پيامهاي ارزشي و انساني گل درشت. گيرم كه در اخراجيهاي 1 بحث عرفان و سير و سلوك مدنظر بود و در اخراجيهاي 2 مضامين ملي گرايانه و همه در بستر جنگ تحميلي. اما نمي توانم با اطمينان بگويم خيل عظيم تماشاگراني كه به ديدن اين فيلم رفته اند احساس توهين به شعورشان دارند. هركس براي اخراجيها به سينما رفته با سطح توقع مشخصي رفته است. مي رود كه به همين شوخي هاي پيامكي و شيرين كاري هاي كمدين هاي درجه يك حاضر در اين فيلم بخندد، در عين حال يادي هم از دوران جنگ زنده كند و حس ميهن دوستي اش را هم با شنيدن اي ايران آخر فيلم قلقلكي دهد. در مقابل فيلم هم همه اينها را به اندازه كافي در اختيارش قرار مي دهد. ضمن اينكه در اجراي همه اين عناصر و به تصویر در آوردن همین فیلمنامه دم دستی كم فروشي هم نمي كند و در تكنيكهاي اجرا نظير جلوه هاي ويژه رایانه ای، طراحي صحنه و لباس، چهره پردازي، فيلمبرداري، موسيقي و در اختيار گرفتن انبوه كمدينهاي توانمند، حرفه اي عمل مي كند و حتی اسباب پیشرفتهای تکنیکی را هم در سینمای ایران فراهم کرده است. به عنوان مثال براي اخراجيهاي 1 براي اولين بار در سينماي ايران از دوربين 35 ميليمتري با قابليت زوم خودكار استفاده شد و در اخراجيهاي 2 به همت تورج منصوري براي اولين بار از دوربين ديجيتال قدرتمند و جديدي با نام S12K براي تصويربرداري كار استفاده شده است. همان دوربيني كه بعدا مسعود كيميايي هم از آن براي فيلمبرداري محاكمه در خيابان اش بهره جست. سازندگان اثر براي هر خنده اي كه از تماشاگر مي گيرند هزينه بالايي صرف کرده اند (مثلا همان سکانس مربوط به فوتبال اسرا و بعثی ها) و این است که کمتر تماشاگری است که در مواجهه با این اثر احساس توهینی به شعورش داشته باشد و از قضا غالبا فیلم را در حد انتظارات معین خود می یابند و از قضا تعبير توهين به شعور تماشاگر بيشتر درباره فيلمهاي روشنفكرنما مصداق دارد نه فيلمهاي عامه پسند.
رکورد فروش سینمای ایران از نظر تعداد تماشاگر گمانم هنوز در دست گنج قارون باشد. فیلمی که آن زمانها روشنفکران همینطور با آن برخورد کردند اما فیلم فروخت و ماندنی شد و اکنون بعد از 40 سال دارد گرامی می شود و جایگاهی به عنوان اثری کلاسیک در سینمای ایران می یابد. این جایگاه از اخراجیها هم بعید نیست. همین حالا هم برای من گرامی است چرا که داشت فراموشم می شد و به من یادآور شد همراه شدن با واکنشهای جمعی یک سالن پر از تماشاگر، نسبت به لحظه لحظه فیلم، چونان خنده ها و سوت و کفها و سکوتهای ناگاه، چه بخش بزرگ و نابی از لذت سینما رفتن است که حالا در سینماهای خلوت ما چه نایاب شده. نشستن در گردهمایی مردمان گونه گون، درمیان آنها و درکنار آنها، در سالن تاریک و بی تبعیض سینما و همسان شدن با آنها و تشریک غم و شادی با همه و برای همه، مهم ترین درس سینماست که داشت از یادم می رفت و باز به یادم آمد. سینمایی که گمانم 100 سال است که با همین محدودیت ها و فقرش، هر دم برای بقا جنگیده و تنه نیمه جانش را به طرز معجزه آسایی زنده و سربلند نگاه داشته است. حالا یک پدیده ای به نام اخراجیها آمده که هر 2 سال چرخ اقتصاد این سینمای نحیف را چرخی می دهد و می رود. گیرم که مورد حمایت دولت باشد و از این رو سرمایه و امکانات کم نظیری برای تولید بیابد. گیرم جوایزی هم بگیرد که البته به گواهی تاریخ سینما، هیچ جایزه ای برای هیچ فیلمی اعتبار نشده مگر به اعتبار خود فیلم جایزه معتبر شود. هرچه باشد نیمی از این فروش میلیاردی متعلق به سینماهاست و به سفره فقیر کارکنان مظلوم سالنهای تاریک می رود و از نیم دیگر، بخش عمده اش چرخ زندگی بی پشتوانه اهالی سینما را از بازیگر و فیلمبردار و تدوینگرگرفته تا آشپز و حمل و نقلی و پادویی که در این فیلم مشغول بوده اند، چرخانده است و این یعنی گردش پول و رونق در سینمای ایران و نتیجه اش این می شود که مثلا فلان صدابردار چند ماهی کمتر وحشت آخر برج و کرایه خانه را دارد و از این رو با تمرکز بهتری برای فیلمهای دیگر کار خواهد کرد و آن فیلم صدای مناسبتری خواهد داشت و گامی به سمت استانداردهای تولید برداشته می شود. این دستاورد هم دستاورد کوچکی است؟
آن شب انبوه تماشاگران که می خواستند وارد سالن سینما شوند به تماشای اخراجیها، مرد بوفه چی، نزدیک در، با شوق خاصی مدام به آنها اعلامی می کرد: "ساندویچ آماده موجوده ها!" آن بوفه چی سینما از شلوغی سینما و رونق کسبش خوشحال بود. چرا من از شادی او شاد نباشم؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:39  توسط گیدورا
|