تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

افسانه لاست



مدتها در مقابل اين پديده مقاومت كردم ليكن سرانجام، چندي است گرفتار و دچار افسون اين لاست شده ام. در كمتر از يك ماه و در يك برنامه فشرده چهار فصل يعني 87 اپيزود لاست را تماشا كه هيچ همه را بلعيده ام. حالا هم مانده همين 12 اپيزود پخش شده از فصل پنج كه كار دو سه شب است كه برساندم به پخش جهاني اين سريال كه آن موقع در جبر تماشاي هر هفته يك اپيزود افتادن مي شود حكايت كفاف كي دهد اين باده به مستي ما.

شايد كساني كه هنوز تماشاي اين سريال را آغاز نكرده اند لبخندي حواله ام كنند كه بابا تو ديگه چرا! و برخي از آنها كه ديده اند هم به كنايه اي از من جويا شوند كه چنين پديده عامه پسندي را چطور مي شود اينقدر جدي گرفت و ارج نهاد!؟ هنوز پاسخي ندارم جز حيرت و مكاشفه اي كه سرگرم آنم و مي بينيد.
پاسخ مي تواند برشمردن ارزشهاي متني، ساختاري و تكنيكي اثر باشد. اينكه اگر به ظرافتِ چيدمان آن همه رمز و راز و معما كه كليد بقاي اثر ميان توده مخاطبان است، اشاره نكنيم، همين جا انداختن اين همه شخصيت و رابطه در بافت اثر به گونه اي كه مخاطب نگران تك تكشان شود چه كارستاني است.
اينكه وراي وام گيري متواضعانه و بديع از ادبيات و كهن الگوها، بگونه اي كه عاريتي و گل درشت ننمايد، تخيل آدمي را مشاهده كنيم  كه تا كجاها مي تواند پيش رود.
اينكه چطور امكان برقراري و تداوم ارتباط اثر با انواع مخاطبان ميسر شده و سازندگان موفق شده اند، هر گروه و گونه از مخاطبان را درگير و همراه زاويه و لايه اي از هزار لايه اثر كنند و اين همه سال آنها را به دنبال خود بكشانند تا امروز  لاست به عنوان يك پديده جهاني تثبيت شود.

صحبت از اين قبيل بسيار است و اينها نيز هيچيك پاسخ چرايي جذابيت اين سريال و چرايي نفوذ آن به ناخودآگاه جمعي خيل تماشاگران جهاني، نيست. چراكه در هر جذابيتي، رازي هست و برملاشدن آن راز، از دست رفتن آن جذابيت است. آن هم در مورد اثري كه اساسش بر راز است. چون فيل در تاريكي مولانا، وحدتي است كه از كثرت اجزاي مجرد خود جان مي گيرد و قد مي كشد و خودنمايي مي كند و هر دم زاويه اي از بدنه غول آساي خود را مي نمايد و در عين حال هيچگاه نور همه صحنه را روشن نخواهد كرد تا كم كم ما هم بسنده كنيم به تماشا و زيستن آن زواياي محدود. تا آنقدر محو جذبه و سير و سلوك آدمها شويم كه ديگر طمعي به آگاهي كامل نماند و شايد اگر كل اين  هزارتو را هم تا به پايان نبينيم خوشتر باشيم كه ما را همين لحظات مجرد و كوچك خوش است.

فعلا كه با اين آدمها زندگي مي كنم و هر مدت با يكي از آنها بيشتر دمخور مي شوم. همراهشان رنج مي كشم، گيج مي شوم، گاه به كشف مي رسم تا از اين گذر كنار آنها بلوغي ديگر را از سر بگذرانم و حكايت لاست همچنان باقي است شايد تا سال بعد كه با پايان پيش بيني ناپذيرش باز افسانه شود كه در همه چيز اين نقطه پايان است كه اهميت دارد.

توضيح واضحات: نخواستم نام سريال را به گمشده يا گمشدگان ترجمه كنم كه شديدا ضرب لحن لاست را خنثي مي كند و در ضمن نوعي بيگانگي كه در لفظ تك هجاي لاست براي ما هست، رمز و را اثر را بيشتر مي رساند البته براي ما. تصوير چارلي را هم آن بالا گذاشتم كه شخضيت مورد علاقه ام در اين مجموعه است كه ستاره راك بود و گيتار داشت و هروئين مصرف مي كرد و عاشق شد و پاك شد و بزرگ شد و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:53  توسط گیدورا  | 

رسم ناساز

بهاري پر ابر و
بهاري پر باران،
بهاري پر جنبش
بهاري سر سبز است

ليكن ما

چه دلمرده
چه راكد،
چه خالي،
چه خاموش و
چه خواب آلود

شايد تا بوده چنين بوده،

رسم ما و مشي بهار
رسم ناسازي است
مشي بيراهي است
رفق بي ربطي است.

اي كاش اما

ميان رسم و مشي ما و بهار
راه ياري بود
رسم همراهي و
مشي آشتي بود
اما از كدام سو آخر؟
از ما يا كه از بهار؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:15  توسط گیدورا  | 

سیاه و سپید

تقدیم به سروش رضایی

پروانه گرد آتش سيگارش چرخ مي زد انگار.
بلبل روي دسته گيتارش مي نشست انگار.
بخار، شيشه گرد و سياه عينكش را مي پوشاند.
غبار، صفحه كوچك و بي فروغ مونيتورش را پر مي كرد،
روي تصوير مخمل آبي، داگويل، قاتلان مادرزاد
روي خط حامل نت های نفرینیش

دربازكن زنگار بسته و نابرا،
دور مي زد و مي دريد آهن كنسروهايش را.
فندكها و كبريتها آتش سيگارها مي شدند و
آتش سيگارها، آتش سينه مي شد و
آتش سينه، شرار زخمه اي زخمي بود،
بر تارهاي ساز سياه و طغیانی اش،
به انتشار آواي جراحت يك فرياد محبوس.
تا هرچه پیاله است محمل خاکسترهایش شود.

و سپيدي بود که روز به روز و گاه به گاه
خضاب مي شد، خرماييِ ريش و موي بلندش را
و آينه مشتري اش نبود،
كه بگويد، كه نشانش دهد، شكستن را.
و آفتاب راه زيرزمينش را به زحمت مي جست.
و زمان برایش چه ساکن و نامیرا می نمود.

شبِ سرخِ برف، به خود می خواندش،
سیاه بارانیِ بلندِ فراخ، تن پوش و
سیاه کلاه کشِ کهنه، سر پوش و
سیاه پوتینِ پر ضرب، پاپوش رفتن می شد.
در به رویش در می گشود
و کوچه آرام و متین نیمه شب زمستانی،
مشایع راهش به خیابان و شهر می شد.
به برداشتن گامهایی که چه رها می رفتند.

و آسمانِ سرخِ شب، به چه سخاوتی
شانه هایش را مملو از سپیدی می کرد.
هرچند سرما ریزه ها، همه چهره و سر و ریشش را
به جز چشمان براق و نافذِ دوخته به راهش
مات و سیاه و سفید و خاکستری می نمود.
و بقال همیشه بیدار محله به چه ارزانی
پاکت سرخ و سفیدِ سیگارِ مرغوبِ نایاب را
می فروخت
به شبگردِ سیاهپوشِ سپید سرِِ سپید شانه.
تا او ابری سپید سازد از تلخی دود و از گرمی نفس
و به رایگان پیشکش سوز و سرمایش سازد.

پوتین ها برف می کوبیدند و یخ می شکستند و راه می پیمودند.
و بر هر برف کوفته و بر هر یخ شکسته ردی از خود نقش می زدند.
شب پر از خلوص برف و سرما بود و
میانه خیابانی که انتهایش را به تاریکی می پیوست،
پذیرای ضربان رهپویشِ گامهایش بود.
و داشت مفقود سیاهی آن انتها می شد؛
مگر گاهی، فقط گاهی، رویت یک نقطه روشن و سرخ
یا خس خسِ بمِ پوتینهایی که می کوبند و می روبند،
در آن سیاهی و سکوت و سوز و سرما
یادآور رفتن همچنان او شوند و
نرم نرمک، محو گردند در ظلمات یخ ریز آن انتها.

اما او چه ناپیدا و چه صبور و چه آرام
بی هیچ کلامی و فریادی و مقصدی و با چه تنهایی بزرگی
همه آن سیاهی سرد را در می نوردید
و برف به چه عزت و حرمتی، در پی اش
آن تک صف طویلِ رد پوتین ها را میان آن خیابان
آهسته آهسته می پوشاند.
که آثار گذر خرامان خرامان آن مرد
جز به دیده آسمان سرخ و شبِ برف، آشکار نماند

تا آن نور سوزانِ سرخ، تک ستاره سیاهی آن انتها بماند.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:21  توسط گیدورا  | 

حرف بي حرفي

هزار حرف داري و همه را خنثي كرده اي تا فرياد نشود.

هزار ياد را زير خروار خروار فكر خام مدفون كرده اي.

از كنار هزار آرزو و هوس چه بي خيال و غافل گذشته اي.

هزار سودا را به چند وعده خرد فروخته اي.

به وعده ناني، آبي، آسايشي.

و حالا سكوتت چه سبك است و چه ارزان.

اما دشنه يادها و آرزوها و حرفهاي فرو خورده چه كاري است.

روزي فرو خواهد نشست بر گرده فراموشي ات.

و هيچكس؛ هيچكسِ هيچكس

بازندگي ما را به جا نخواهد آورد.

و هيچكسِ هيچكس به هيچكسِ هيچكس نگويد،

چرا مسير باخت از فراموشي گذشت.

و هيچكسِ هيچكس نفهمد،

و هيچكسِ هيچكس نبيند، نيابد،

بودن و ماندن برنده را.

وهر يك به خود گويند،

كه چه روياي بي رمقي از سر گذشت.

و من سر در گريبان خود خوانم،

كو آن دوربرگردان رجعت؟

كجاست خواب بزرگ من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 18:34  توسط گیدورا  | 

بار دیگر بهار

در روزهای پایانی سال در مجلس ختمی شنیدم که واعظ می گفت که با این همه عید فرخنده دینی چرا به پیشواز نوروزی برویم که پایه گذارش سلطانی ظالم و جائر بوده است و خرافات است؟
همان روزها بود که بهار از ره رسید و نسیم خنکش را به آفتاب ملایم و خواستنی اش آمیخت و بر صورتم نواخت. گلها به ناز و عشوه سر از غنچه هاشان برآوردند و رنگ و عطر افشاندند همه زمین و زمان را. پرندگان رنگارنگ به آوازی جرس، تکاپو و زیستن آغازیدند. آنگاه باران با نوایی خوش، عزم به بارش گرفت و سبزِ روشنِ سبزه و علف و درختان را درخشان تر ساخت و عطرِ طراوت و سرمستیِ هستی را در تمام فضا به رایگان پراکند. این همه، ضیافت و حال و هوایی آفریده که همه وجود و تن جان آدمی آن را در مناسبت با خود می یابد و می شناسد و از آن سرشار می شود و تر و تازه و شاداب.
آنگاه بود که سخنان واعظ در یادم آمد و با خود اندیشیدم، خدا که همیشه نباید همه چیز را از راه شریعت به آدمی بگوید. گاهی می آید توی صورت بنده اش آشکارا می گوید که امروز هم عید ویژه ای است برای تو. پر از نعمت و زیبایی. پس از آن بهره گیر و مهلت از دست مده. او که طبیعت را چون عروسان، اینچنین بزک می کند و بر تخت می نشاند و در معرض تماشای آدمیان قرار می دهد. پس این رستاخیز به چشم دیدنی، این همه شکوهِ رویش و آغاز، این همه اعتدال و خنکا، این همه طروات شورانگیز، مگر جز مبارکباد و عید نام دیگری بر خود می گیرد؟ تابلویی چنین بی نظیر مگر خبر نمی دهد از سرپنجه قهار نقاش خود؟ نوروز عید بزرگ طبیعت است و ما انسانها هم چون جزئی از طبیعتیم در این بزم سهیم هستیم و کاش بیشتر بهره جوییم.
همیشه گفته ام، بهار کوتاهترین و گذرا ترین ضیافت ها و زیبایی هاست که اغلب فرصت سرشار شدن از آن از دست می شود. کاش امسال مجال از کف نرود و توشه یک سال را از این مهمانی و چراغانی با شکوه طبیعت و هستی، برگیریم و انرژی عظیمش را از لحظه لحظه اش بیرون بکشیم. کاش!

نوروز و بهار همگی فرخنده و پربرکت

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط گیدورا  |