غم انگيز ترين صحنه اي که درعمرم ديدم
دارکوبي بود که بر درختي پلاستيکي نوک مي زد
دارکوب نگاهي به من کرد وگفت :
دوست من ، درخت هم درختهاي قديم!
شل سيلور استاين
پي نوشت: فقط نقاشي اش كم است كه بدبختانه نيافتم و خيلي اساسي تر از متن است يا دست كم مكمل آن است.
پي نوشت 2: تلاش كردم به نظرات دو پست پيش جوابهايي هر چند كوتاه بنويسم. تاخير این روزهای شلوغم را عفو كنيد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 7:47  توسط گیدورا
|
اين آخر سالي فشار و حجم و همه چيز كاري شديدا رو به ازدياد است و خانه هم كه بخواهد تكانده شود و اصلا در حال زير و رو شدن باشد، توي خانه هم زندگي نداري و همه فكرها و ايده هايت مي ماند توي سرت يا اصلا نمي ماند.
دوست دارم بنويسم و حرف هم بسيار هست اما دريغا مجالي، دريغا مجالي!
پس منتظر مي مانم تا سال نو شود و با فراغ بال بيشتر و شايد با شمايلي تازه تر قلم به سخن به گردش درآيد.
فعلا ماييم و ما و كار بيرون و كارِ خانه و كار و كار و كار...
تا به وقت نوروز همه سرشكن شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:55  توسط گیدورا
|
در ترانه محشر where do we go now but nowhere اثر نيك كيو بزرگ، دو بند هست كه
هر بار مي شنوم آتشم مي زند:
...
If I could relive one day of my
life
If I could relive just a single one
...
يعني كه مي فرمايد:
اگر مي توانستم يك روز از
زندگيم را دوباره زندگي كنم،
اگر مي توانستم تنها يك تك روز را دوباره زندگي
كنم...
و نميدانيد كه استاد با چه سوز و شكوهي اين بند را مي خواند. شايد در
ادامه اين مطلب كل آهنگ را براي شنيدن بگذارم كه ببينيد چه دنياي سترگي است اين
آواز. شايد هم رفيقم اقبال اين كار را بكند كه خبره اين امور است. و صد البته كه
ترجمه ناشيانه همه ايجاز و ضرب شعر را مي گيرد. اما چه كنم، جور بهتري نتوانستم
ترجمه اش كنم شايد شما بتوانيد. اما اگر مي شد تنها يك روز از زندگيمان دوباره
زندگي كنيم چه مي شد؟ چه ها مي كرديم؟ شايد هيچ و شايد روز باطلي مي شد چون ديگر
روزها. اما اگر مي شد...
پي نوشت: اقبال كار خودش را كرد و آهنگ را آپلود كرد. حالا اين آهنگ اين پايين آماده گوش دادن است. با هم گوش مي دهيم و لذت مي بريم:
برای پخش آهنگ نیاز به FlashPlayer دارید.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:36  توسط گیدورا
|
حالا که در آستانه بهاریم اما زمستانمان زمستان نبوده،
حالا که از حالایش پیش پیش بهار شده،
حالا که زمستانش ما را حواله به باران بهاری می دهد،
حالا که زمستانش نه برفی بود و نه یحبندان،
حالا که از حالایش شتاب و کمین تابستان برای کشیدن رسمان پیداست،
حالا که نوروز خود بدل به یک وضعیت فورس ماژور جانکاه شده،
حالا که نه طبیعتی نو می شود و نه آدمی و نه رابطه ای،
حالا که سالهاست حالیمان نمی شود آنسوترها صحراها به رنگ دیگری می نشینند،
حالا که درد و درمانمان شده همین شهر خاکستری و کوفتی،
حالا که دسترنج ها وارونه نیت ها و سعی هاست،
حالا که چراغ ها جوینده تیرگی و زشتی هاست،
حالا که چشمها سپیدی ها را نمی یابند، نمی جویند،
حالا که ...
و حالا که اینطورهاست،
بساط نومیدی و آیه یاس خوانی جورِ جور است انگار
بی خیال تفکر مثبت و انرژی مثبت و هر مثبَتیَتی!
البته فعلا!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 22:41  توسط گیدورا
|
آدمها همگی به نوعی هم پولدارند و هم بی پول. گروهی نسبت به گروه دیگر پولدار به حساب می آیند و همانها نسبت به یک گروه دیگر بی پول. گروهی سخت می کوشند که خود را داراتر از آنچه هستند بنمایند و با سیلی صورت خود را سرخ کنند و برعکس عده ای تلاششان بر این است که خود را ساده تر از ثروتشان نشان دهند.
هریک از ما هرگاه در محافلی هستیم که اهالی آن اعیانتر از ما هستند به آرامی در پوستین خود فرو می رویم و کمتر اظهار وجود می کنیم و هر آینه که در محفل مردم فرودست تر از خود حاضریم، متکی بر نفس خود شروع به جلوه گری می کنیم و جوری که به چشم بیاید تواضع می کنیم. به بالادستی احترام می کنیم و از زیر دستی توقع احترام داریم.
همه ما در هر طبقه ای که باشیم دوست داریم پله ای بالاتر بایستیم تا نرم نرمک به طبقه یا طبقات بالاتر دست یابیم و در عین حال در مجامع اظهار می کنیم که از پول و مال دنیا بیزاریم و به داشته های خود قانع. هرکه را هم که محسوستر به سمت طبقات بالا بتازد دست می اندازیم و انگ دنیا دوستی بر او می چسبانیم و در نهایت روند و منش خود را از همه عالم متعادل تر می یابیم و سخت مدافع آرای خویشتنیم و انگار همه این حرفها قوانین نانوشته اما محکم خلقت و عالم است.
همه این فکرها با تماشای فیلم بی پولی (حمید نعمت ا...) و حواشی آن به ذهن من هجوم آورد. یادم آمد که این پول (داشتنش یا نداشتنش) چه نقابها که روی صورت ما ساخته و می سازد. فیلم بی پولی هم روایت بامزه آدمی متوسط است که بی پول می شود و تا با خاک روی زمین یکسان نشده مقاومت می کند و حفظ ظاهر می کند. تا زمانی که فرزندش بیمار می شود و به ناچار نقاب خود را می شکند و ظاهر و باطن همان چیزی می شود که هست.
در ویژه نامه جشنواره فجر مجله فیلم، حمید نعمت ا... درباره فیلم جدیدش بی پولی به جای یادداشت کارگردان، مونولوگ بامزه ای از دوست پولدارش نقل کرده که به نظر نوشته خودش می آید. من که خیلی خوشم آمد و برایم روشنگر بود، چرا که پر بود از صراحت و صداقت و اعتماد به نفس گوینده در تمایل و علاقه اش به پولداری، بی هیچ تعارف و رودربایستی. کاش ما هم اینقدر، اینطور تمایل ها را پنهان نکنیم که گمان نکنم شدنی باشد. من که گمان نمی کنم بتوانم. این مونولوگ را در پایان این یادداشت می آورم که نقلش تلنگر خوبی است برای همه رفقا:
مونولوگ دوست پول دار من: «از خودم خوشم می آید، چون من بی تردید آدم حسابی هستم. من لیاقت آدم حسابی بودن را داشته ام، به همین سادگی که بسیاری این لیاقت را نداشته اند. ما اقلیت آدم حسابی ها، چشم و چراغ فامیل و خانواده ایم. ویترین جامعه ایم. ما از دور چشم گیریم. از نزدیک دل رباییم. برازنده و ارجمندیم. پول دار و آبرومندیم. باعث خجالت نیستیم. ماها رو همه جا دعوت می کنن. بیشتر به ما نگاه می کنن. می خوان ما رو داشته باشن. حتی به ماشین آدم دم در خونشون افتخار می کنن. پولدارها مثل گلهای درشت باغن. گل سرسبد، ماییم. همه قناری ها و بلبل ها میان می شینن رو شاخه پول دارا. بی پول ها کلاغ هم رو شاخه شون نمی شینه. من برای پول، برای با ارزش بودن، کار کردم و استعداد نشون دادم و پول در آوردم و خودمو بالا کشیدم و صاحب آبرو و زندگی شدم. چراکه من از بی پولی چندشم می شه.»
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:47  توسط گیدورا
|