تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

من در رویای دیگری

یکی از رفقای قدیم امروز برایم گفت که شب پیش خواب مرا دیده است. خوابی غریب و نامنتظر.
توی خواب مرا دیده که با چشمانی به تمامی کور شده، در آرامش و امیدم و در عجب آمده که چرا گله از بلای کوری ندارم و چرا اینقدر امیدوار و شکیبا. زنی را در کنارم دیده است که احتمال می دهد همسرم بوده باشد آخر همسرم را ندیده هنوز. زنی که وفادارانه به احوالم رسیدگی می کند و باز رفیقم در شگفت آمده که چطور است که این زن هم پر از امید و عشق با بلایی که بر من آوار شده سازش کرده و انگار نه انگار. و از همه جالبتر تر جمله ای در خواب از من شنیده که برای هر دوی ما تازگی دارد.  در خواب در همان حالات حکیمانه و صبورانه به او گفته ام:

چَک دنیا نقده اما حال دادنش نسیه است.

رفیقم می گوید احوالاتت جوری بود که انگار دلبسته و امیدوار همان نسیه هایی و به همانها دلخوشی.
در حالتی بوده ام که انگار سکانسی از فیلمهای مرحوم حامی بوده است با آن دیالوگ! آیا کسی تعبیر این رویا را می داند یا شاید باید دست به دامن یوزارسیف شوم؟ خیر است یا ...؟ خیر است انشاا... اما فارغ از چیستی تعبیرش خیلی حال کردم با تصور این توصیفات از خودم. آن آرامش و آن امید  و آن عشق، چیزهایی که کم کم باید گفت مگر توی خواب ببینی! آن هم در این روزها که اغتشاش ذهنی و فشار کاری در اوج است و بیش از هر زمانی خسته و ناخرسندم و سکون و آرامش روز به روز آب می رود و جای خود را به حرکت و اضطراب می دهد. تصور آن حالات روحانی هم دلپذیر است و چه رسد به اینکه آن جمله مشتی را هم گفته باشم. حتی کوری اش هم آزارنده و ترساننده نیست شاید کوری آن باشد که چشم بر این سگ دو پی مال دنیا ببندیم و چیزهای نادیدنی را بنگریم و مبحث چشم دل باز کن که جان بینی و... که البته این دم دستی ترین تعبیر است اما خدا به خیر بگذراند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:31  توسط گیدورا  | 

قرارمان به سال بعد + عکسهایی از عاشورای امسال

و باز ده روز محرم گذشت و روسیاهی اش ماند برای زغال و باز خیالمان است که محرم سال بعد بیشتر دل ببندیم و دم بگیریم. عین ماه رمضان که آرام میان آنهمه دعوت و افطار و بیا و برو و سریالهای جورواجور و خواب و بیداری می گریزد و همیشه خلوتمان می ماند به قرار سال بعد که وعده محرم نیز همیشه به سال بعد است.

به سال بعد که بشود مثلا پیراهن سیاهی خرید که همیشه می ترسم نکند که به کار دیگر آید که بلا دور است اگر خدا همراه است.
به سال بعد که بشود اگر نذری و دیگی به هم رسد و باشند دختران سیاه چشم و کوچک نذری رسان با سینی های کوچک و براق در دست، که تیلیک تیلیک، خاک کوچه ها را از این خانه به آن خانه بپیمایند.
به سال بعد که باشد گردش و رفت و آمد زنان خویشاوند بر گرد دیگ نذری، با آن چادرهای سپیدِ لفاف بر جامه سیاهشان و آن پچپچه های آرامشان که هی همهمه می شود و همهمه ها باز پچپچه، تا گاه اذان ظهر عاشورا سر رسد و میان همان حیاط آفتابگیر همگی به نماز ایستند.
به سال بعد که بشود به تعداد همه آنهایی که دوست می دارمشان شمع شام غریبان بیافروزم و نذر کنم و دعا کنیم کاش آن بار بیشتر روشن بمانند و به سال بعد که شاید دل بیشتر رقیق شود و شاید خلوص کودکی را بازیابد.

کاش بسان بچگی ها از دل سپردن به این عکسها باز بشود راه به اصل برد. از رنگ و رقص چلچراغها و از چرخ علمها، از جنبش چالاک سنج و طبل و زنجیر و از ضرباهنگ تندِ دستهایی که بر سر و سینه می کوبند. از طعم و رنگ شله و قیمه و چای و شربت و از لمس دود و عود و کاهگل و از اشکریزان سوزان آنهمه شمعِ آرزو. و اصلا از دست عاشق و مهربانی و سن و سال داری که انگشتر فیروزه بر خود نشان دارد و گرد دارچین از میان سرانگشتانش بر سطح یک عالمه  شله زرد خوش منظر فرو می بارد و روی همه آنها درست و خوانا اما کمی بدخط می نویسد یاحسین


Tinypic
Tinypic Tinypic
Tinypic
Tinypic TinypicTinypic

توضیح: عکسهای برادرم از عاشورای امسال در مشهد که البته من هم آن دور و برها کنار دستش بوده ام و به نظرم عکسهای زیبایی شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:35  توسط گیدورا  | 

دیگر تعجب نمی کنم

دیگر تعجب نمی کنم وقتی یاد آن بلیط پاره کنِ مفلوکِ سینما در آن نمایش طنز تلویزیونی می افتم که در خانه و زندگی اش، هر چیز کاغذی را، بی اختیار پاره می کرد مثل چکها و قبوض آب و برق و صورتحسابها و هر کاغذی را که به دستش می دادند. فرزندش کارنامه پر از 20 خود را با ترس و لرز می برد تا به نظر پدر برساند و هی می گفت اگر این بار هم  پاره شود چه ها در مدرسه بر سرش می آید و ناظم گفته دیگر کارنامه جدیدی برایش صادر نمی شود و الخ.  و پدر هم هی به او اطمینان می داد نگران نباشد که این بار حواسش هست. اما تا سر انگشتانش کاغذ کارنامه را لمس می کرد باز همان آش بود و همان کاسه!

دیگر تعجب نمی کنم وقتی می ببینم چارلی چاپلین در عصر جدیدش، با آن دو آچار بد شکل، هر آنچه که کوچکترین شباهتی به پیچ و مهره دارد را می پیچاند از دماغ این و آن گرفته تا دکمه های لباس خانم ها را! یا آن لحظه که که فرو غلتیدنش میان چرخ دنده های عظیم و چرخان، چون رقصی سرخوشانه تصویر می شود.

دیگر تعجب نمی کنم وقتی گرگور زامزای قصه مسخ، یک روز صبح وقتی، روی تختش، از خواب بیدار می شود می بیند تبدیل به یک حشره عظیم شده است. و تعجب نمی کنم وقتی کافکا، کارمند ساده و منظم اداره بیمه و خالق قصه مسخ، در یکی از روزهای کاری انقدر خون بالا بیاورد که بمیرد.

و همه این بی تعجبی ها از این بود که دیشب برای بار آخر تعجب کردم وقتی نشسته بر صندلی یک کافه، قلم بدست گرفتم تا برگ سفارش را پر کنم و تحویل متصدی صندوق دهم. قلم را که بر کاغذ فرم نهادم بلافاصله به عادت این همه فرم و گزارش کار که در روز پر می کنم، می خواستم شروع کنم به ثبت تاریخ فرم و تاریخ و ساعت درخواست و تارخ و ساعت ارجاع  و شرح اشکال و امضا و الخ! که از آن هپروت بیرون آمدم و فرم سفارش را همانطور که باید پر کردم اما احتمالا برای بار آخر تعجب کردم.

چند سال پیش رفیق سفر کرده ام، فرزان، قصه ای برایم خواند. کاش فرزان عزیز یا هر که به این قصه کوتاه دسترسی دارد متن اصلی آن را به من برساند که نیافتمش. قصه مردی که خود را به میان چرخ دنده های یک ساعت عظیم می اندازد تا متوقفش کند. جسم و جان مرد، میان قدرت چرخ دنده ها خرد و نابود می شود اما ساعت تنها لحظه ای از کار باز می ایستد و باز به کار خود ادامه می دهد!

و این بحث ادامه دارد انشاا... و باقی بماند برای پست بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:58  توسط گیدورا  | 

افکار پیاده

از زمانی که بیشتر پیاده روی می کنم انگار چیزهای بیشتری می بینم و توجهم بیشتر جلب اطراف شده. بیشتر به آدمها و ساختمانها و ماشینها نگاه می کنم و بیش از پیش آب و هوا را لمس می کنم. پیشتر هم و غم و فکر  و ذکرم وقف مبدا و مقصد می شد اما حالا خودِ راه هم عالمی دارد. از رنگ آسمان و شکل ابر گرفته تا جنس کفپوش زمین زیر پا و جنس توی ویترین مغازه ها و جنس آدمها...
وسط شهر آهنگری دیدم خیلی پیر در دکانی خیلی قدیمی که با کوره ای کوچک، به آرامی پتک می کوبید و بیل و کلنگ و داس می ساخت و هنوز می ساخت. برای که؟ نمیدانم، از آن مردان آخرینی که خودشان و پیشه شان بی دنباله اند اما او بی خیال این زرت و پرت های ما بود و آرام و صبور پتک می زد و می ساخت و می ساخت...
وسط شهر کافه ای پر هیاهو یافتم به سبک کافه های قدیم با میزهای فلزی و دیوارهای پوشیده از کاغذ دیواری های بته جقه و کرم رنگ قدیمی که حالا انگار به قهوه ای می زد. با تصاویری از جهان پهلوان تختی و شمایلی از علی، با کاسه بشقابهای نیکلی و نان معمولی و چای دیشلمه و نیمرو. مخصوص صبحانه و ناهار و شام، خودِ جنس. از آن کافه هایی که پاتوق کارگران و عمله بناهاست. (شبهای گلوبندک چه ناتمومه/ همه کنار هم تو قهوه خونه). انبوه مشتریان را پذیرا بود و مشتریان یا به انتظار غذا بودند و یا مشغول خوردن. سر فرو برده در کار خویش، با چه اشتها و حالی نانها را لقمه می کردند و ته کاسه می کشیدند. آنها هم بی خیال اینهمه تشریفات و آداب که بخوردمان داده اند و هنوز نیاموخته ایم، لذت نیمرو را زندگی می کنند و لقمه از پی لقمه می گیرند و می سازند و می بلعند...
و دیدم پوسترهای تمام رنگی یوزارسیف را و دیدم مردمان را در رفت و آمد سریع و دیدم ماشینها را بی هیچ وصفی و بی هیچ حال خاطره ای و دیدم خود را غریق و گمگشته ناظر بر غرقه گی خویش...
آیا می شود چونان آن کافه و مشتریانش و آن آهنگری و آهنگر پیر سرسختش، آخرین فریادهای بودن به قانون خویش را چند صباحی بیشتر، پیوسته و بلند اما خاموش، آواز براریم؟ یا خود به دست خویش محلول این حلال درندشت و وحشی گردیم؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:5  توسط گیدورا  | 

نخل های تنها

نخلستانی بی خانه خداوندگار و نخلهایی هنوز سبز

این روزها سالگرد زلزله بم بود و باز یاد مصائب و یاد رفتگان و یاد بسطامی زنده شد. این بار اما یاد عکسهایی افتادم که به تازگی در سفری که به بم داشتم از نخلها و ویرانی ها گرفتم و هربار می نگرم با خود می گویم دم نخل ها گرم! ویرانی سرشان نمی شود. آنقدر می ایستند و آنقدر سبز می مانند تا یا از تشنگی ایستاده بخشکند و یا بدست بشر بی مغز بر خاک افتند و تمام. بسیار دیدم نخلهای بی صاحب را که هنوز بعد این همه سال بی هیچ نوازش و رسیدگی مقاومت می کردند و هنوز زنده بودند. کاش آدمیزاد  قدر یک نخل تنها، مردانگی سرش می شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:11  توسط گیدورا  | 

شیدای بی پیکار

وقتش را ندارم، ترحم طلبی مسخره و ناکامی است
حوصله اش را ندارم، تبلور آرمانی خوش نشینی است
حالم بد است، اوج نشئه انفعال است
نومیدم، قله عیش مسوولیت سپاری و هدف گریزی است
بی خیال، برگردان شاعرانه و بزک شده سکون است
اما اینک به ناگاه
حرفی نیست در مسخ شده ام یا مسخ می شوم
شکی نیست در خو کرده ام به تنبلی و رکود
که خودِ بلاست، می پرهیزم از دشواری
خودِ شکست است، بی تفاوتم و ناچارم
و اقرار فناست، شیدای بی پیکارم و تسلیمم
قطع رگ عاشقی است، از ما که گذشت
بی مقصد و راه ماندن است، از همه چیز می گریزم

اما من این شیدای بی پیکار
میان عین و ذهن
بی وقتم برای تامل
بی حوصله ام برای نجات
بدحالم و نومید برای رفتن
بی هیچ ثمری....
بی خیال
بی خیال

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:39  توسط گیدورا  |