پراکنده های عصر جمعه
بعد از ظهر حالا نه چندان دلگیر جمعه است. نه چندان دلگیر چون حالا جمعه هم فرقی با روز های دیگر هفته ندارد. صبحش چندان نمی شود خوش گذراند تا شبش دلگیر شوی چون صبحها، لا اقل بخش اعظمش به خواب می گذرد جهت تسویه حساب کسری خوابهای هفته و جواب دادن به یک هفته هوس و آرزوی خواب نوشین بامداد رحیل که باز دارد پیاده را ز سبیل!.... باری عارض بودم که بعد از ظهر جمعه است و پی حرف می گردم برای نگاشتن و ادای دین به روزنوشت بی رمقم. چیزهایی که به ذهن می آیند یا مناسب داستان های بلند و نیمه بلندند که هماره همان گوشه ذهن بایگانی و مختومه و نابود می مانند یا جرقه آسا و گریزایند و تا وصل من به صفحه کلید و قلم نمی پایند. اما باید چیزی نوشت که هی نخورد توی پر رفقایی که گاهی سر می زنند به اینجا و هی مطالب قبلی را می بینند و خیلی باید صبور باشند که ناسزایی خواسته و ناخواسته روی لب و توی ذهنشان رو به من به هم نرسد. ناچارم به شرح و تفصیل وقایع تا حرفی از سر حوصله و ذوق به هم رسد.
1- پس از مدت مدیدی آلبوم پرنده بی پرنده رضا یزدانی را باز از نو و از اول تا به آخر گوش دادم. عجبا که آلبومی پر خون است و پر زخم و البته زنده. شاید همین خونهاست که از میان همان زخمها به سر و روی مخاطب می ریزد و چون گردابی او را به خود می کشد. زخمه های سرحال رضا یزدانی به گیتارش با آن صدای مجروح و بی تعارفش بی برو برگرد تاثیرگذار است. میان این همه آهنگ جفنگ و تهی که سازندگانش اول آهنگ اسامیشان را با غرور اعلام می کنند که دی جی فلان و دی جی پشمدان، تر و تازه می شوم آنگاه که آهنگهایی می شنوم که انقدر درد و زخمشان اصیل و ملموس است و همدرد؛ بیخود نیست که این همه عمر می کنند این آهنگها. این آلبوم بازتابنده دوران یگانه ای از زنگی کم بار من است، دوران حکم کیمیایی، دوران لاله زار، طغیان آخر. اگر این آلبوم دم دستتان است لا اقل سری به پرنده بی پرنده و لاله زار و کافه نادری و غیر مجازش بزنید! آنجا که می گوید:
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر هیشکی نشد برنده
قصه ما همین بود پرنده بی پرنده
2- و نیز پس از مدت مدیدی فیلم سترگ پالپ فیکشن (داستان عامه پسند) شاهکار استاد تارانتینو را باز از نو و از اول تا به آخر به تماشا نشستم. این یکی هم پس از 14 سال همچنان بدیع است و زنده و البته پرخون و درخشان. البته حالا که که آثار بعدی استاد را مثل کیل بیل (بیل را بکش) و ضدمرگ را دیده ام پالپ فیکشن در نظرم خالص تر و دلنشین تر نشسته. پالپ فیکشن به نسبت آثار متاخر تارانتینو خیلی جمع و جورتر و خودمانی تر به نظر می رسد که این به یقین محصول بودجه محدودش بوده است. چیز عجیبی که در سینما هست این است که وقتی پروژه جمع و جوری مثل پالپ فیکشن را رهبری می کنی احتمال اینکه آن اتفاق فرخنده بیفتد و آن اثر ماندگار شود بیشتر است. شاید چون با عوامل و فاکتورهای محدودتری سروکار داری كه در تجربیات رفاقتی و دور همی امکان رسیدن به اوج های باورنکردنی بهتر فراهم می شود. آخر اول باید صفا و خلوصی بهم برسد تا اوجی میسر شود. دو قسمت کیل بیل را که نگاه می کنم و البته دوستشان دارم چیزی در آنها مشهود است و آن اینکه تارانتینو کشتی پروژه ای چنین بزرگ را با مرارت و دشواری جانفرسایی به ساحل امن رسانده. این رنجها در رگ پی اثر دویده اند و دیگر به آسانی نمی شود سراغ آن طمانینه و خلوتی، آن آفتاب صبحگاهی و آن خلوص و صفای آدمهای پالپ فیکشن را در کیل بیل گرفت. در مورد خود فیلم چیزی نمی نویسم چرا که حس می کنم برای اینکه درباره چنین فیلمی چیزی بنویسم هنوز خیلی بچه و خام هستم اما چیزی که در این شاهکار مسلم این بار بیشتر به چشمم آمد درونمایه هایش در باب عشق و ایمان و رستگاری بود که انگار با توجه مقتضیات آدمهای امروز دارد روز به روز افسانه ای تر و دست نیافتنی تر می شود. انگار رفته رفته داریم از درک مفهوم ظاهری کلماتی چون ایمان و رستگاری و حتی عشق هم ناتوان می شویم و چنین است که حالا این کلمات پیش چشمانمان قلنبه و نامفهوم می آید و البته ناکارآمد. ادراک گوهر درون این معانی که پیشکش! زندگی شهری که سر و تهش کار و درآمد و مصرف باشد، چه نیازی به ایمان دارد و چه چشمداشتی به رستگاری؟ اینها هم می رود روی تمام حسرتهای فراموش شده بشر که عادت می کنیم باز!
