تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

خبری نیست، هست؟

خودم هم نمیدانم زمان چطور می گذرد و درک نمی کنم که چطور هنوز هیچی نشده از آخرین مطلبم 2 هفته می گذرد! زندگی دارد دنده اش را سبک تر می کند تا بیشتر گاز دهد و حواسم نیست.
همین روزها بود که با خودم فکر می کردم، اگر می توانستم دوباره زندگی را شروع کنم چه می کردم که باز مدیون خودم نشوم. پرسشی تکراری که جواب آسان می طلبید. جوابم این شد که اگر دوباره زندگی می کردم همین مسیری که اکنون طی کردم می رفتم: همان رشته دانشگاه، همان دانشگاه، همان دوستان و همان عشقها تنها با این تفاوت که دانشگاه را کمتر طول می دادم و حواسم را بیشتر جمع آدمهای دوست داشتنی زندگی ام می کردم و در نهایت بیشتر عمل می کردم و گرنه همین زندگی که از سر گذشت با همه کاستی ها و محرومیت هایش از سرم زیاد بود شاکرم به خاطر لحظات پراوجش و هرگز نمی توانم در ذهنم چیزی از آن را تغییر دهم، حتی اشتباهاتم را و هرگز نخواهم توانست هیچ آدمی را از گذاری که از آن گذشتم حدف کنم. هر که آمد چه رفیق و چه نا رفیق، یار بوده اند و زندگی ساز. خودم را بخشیده ام و بعد دیگران را و از چیزی پشیمان نیستم. فقط گفتم که شاید کمتر طولش می دادم و بیشتر زندگی می کردم همین! به خاطر همه آنچه بر من گذشت خشنودم. بهترین رفیق ها و بهترین لحظات و بهترین خانواده فقط کاش یک کم تنها یک کم خلافتر بودم. نمیدانم این ها را برای چه می نویسم؟ دارد شبیه وصیت نامه می شود اما نمی دانم چرا در این لحظه قدر زندگی را بیشتر می دانم.

پی نوشت: جواب دو کامنت مفصل ماند برای پست بعدی. دوستان حلال کنند.

پی نوشت۲: می خواستم به خاطر حرمت رفقا بگویم حداقل یک هفته ای نخواهم بود. گفتم فقط محض احترام چون کم پیش آمده توفیق پیدا کنم و فاصله بین نوشته هایم کمتر از یک هفته شود! پس تا بعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:2  توسط گیدورا  | 

ملاحظاتي درباره يك فيلم از سينماي دلهره



مه (The Mist)
كارگردان: فرانك دارابونت
محصول 2007 آمريكا

توضيح: ملاحظات درباره يك فيلم، چيزهايي است كه به واسطه تماشاي آن فيلم به ذهن خطور مي كند و الزاما مرتبط با اثر نيستند و لاجرم بي ربط هم نيستند!

- سينما در هولناك ترين شكلش هم مي تواند شورانگيز باشد مانند روايت و تصويرگري حال و هواي آخرالزماني در ميان مردم، چه در شرايط دهشت بار و آخر الزماني است كه آدميان در صادقانه ترين صورت خود ظاهر مي شوند، آنجا كه فاصله مرگ و زندگي خويشتن و عزيزانت به باريكي يك مو است. از اين رو تماشاي جزئيات اين لحظات و برخورد رفتارهاي بي واسطه و سرراست آدمها بسيار ديدني است. در فضايي كه ديگر كسي توان تظاهر ندارد.

- چه خوب است كه كارگردان هميشه چند قدمي از تماشاگر پيش باشد تا او را به هر جا خواست با خود ببرد و لذت سينماي ناب را به او بچشاند نه مانند برخي از سريال هاي خودمان كه تماشاگر هميشه خدا از كارگردان پيش مي افتد و حتي جزئي ترين ديالوگ ها را هم مي تواند حدس بزند. دلپذير است آنگاه كه كارگردان نبض تماشاگر را در دست دارد، از او جلو مي زند و فاصله اش را با تماشاگر در اغلب لحظات فيلم حفظ مي كند.

- به گمانم حشرات با آن قدرتها و قابليتهاي فوق العاده شان اگر از نظر جثه چند برابر بزرگتر بودند به يقين به طرفه العيني نسل تمامي جنبندگان زمين از جمله آدميان را منقرض مي كردند! قبول نداريد؟ دسته اي سوسك 20 سانتي يا كپه اي كژدم 50 سانتي را تصور كنيد. تازه حواستان هست كه حشرات هرگز در تاريخ زمين منقرض نشده اند؟ عجب همه چيز اين آفرينش به اندازه است!

- آدمي در يك بي خبري تقريبا مطلق به سر مي برد چرا كه نسبت علم بشر به نادانسته هايش بسيار ناچيز است و آنچه نمي دانيم بي پايان. از اين رو آنچنان زندگي ما غرقه در مهي غليظ و فراگير است كه چراغ دانايي هايمان راهگشا و راهنما نخواهد بود. بي خبري در ابعاد زمان و مكان و ماورا، ناشي از محدوديت هايي ناگزير، حيات را به وحشت و حيرتي مدام آميخته است و تنها اين عادت است كه مسكِّن اين همه واهمه شده است اگر قصد عزيمت به هيچ كجا نكني!

- در فقدان دانش تنها ايمان، اين مقوله فراموش شده، توان آن را دارد كه آدمي را بر وحشتش از اين بي خبري وهم انگيز پيروز سازد. ايماني از هر جنس و به هر چيز، كه پدر اين ترس را درآورد و شهامت طي طريق را به هر مقصدي در آدم برانگيزد. تا شهود بر تجربه و استدلال رجحان يابد و مسير سفر را روشني بخشد همچون ايمان به نجات فرزند و ترديد نكردن در اين راه "كه انسان بودن تجسد وظيفه بود". اگر و تنها اگر روزي كرختي ايمان گريزمان شفا يابد.

- چقدر خوب است كارگردان در عين اينكه تماشاگر را به دنبال خود مي كشاند تا او را با سينما جادو كند، تسليم صرف توقعاتش هم نباشد و به او باج ندهد. اينگونه است كه مي تواند در موثرترين لحظه تلنگر خود را به او وارد كند كه رسالت سينما نه آگاهي دادن و نه طرح راه حل براي مسائل گوناگون كه همين تلنگر زدن به مخاطب است تا او در لحظه اي دريابد آنچه را مدتهاست به فراموشي سپرده. فيلمسازي يعني جلب اعتماد تماشاگر تا در لحظه موعود خلع سلاحش كني، شايد چرت غفلت ها پاره شود.

- مفهوم غريبي است اين مفهوم كليشه. در گونه وحشت اين تعبير بيشتر به خاطر مي آيد. گاه استفاده از كليشه ها بسيار سردستي و در حد كپي كاري است و گاه فيلمساز مي كوشد از كليشه ها بهره برداري نمايد، آنها را غني تر كند و آنگاه تحويل فيلمسازان بعدي دهد كه كليشه همين انتقال سينه به سينه تجربيات هنري هنرمندان است و امانتي ارزشمند است كه دست به دست مي شود تا مسير رشد و استعلا بپيمايد. آنچه ارزشمند باشد، ماندگار مي شود و آنچه ماندگار شود، كليشه خواهد شد.

- خوب است فيلمي ببيني كه در سطح اول مجذوبت كند و معصومامه دل به سرگرمي اش بسپاري، به هيجان و عاطفه اش، به بيم و اميدش و به رفاقت همزيستي با آدمهاي فيلم آنگونه كه گذشت زمان را احساس نكني و با پايان فيلم و پس از اصابت ضربه اصلي آن، قدم به لايه دروني تر اثر بگذاري تا آن لايه دروني مسحورت كند و آنقدر در ژرفاي دنياي اثر پيش روي كه گم شوي ميان معناها و دنياها تا به حيرت برسي كه حيرت است اساس زيستن با سينما.

- مه بيش و پيش از هر معنا و تاويلي، خوب مي ترساند، خوب به هيجان مي آورد و تا آخرش خوب سرگرم مي كند كه تا همينجايش هم كفايت مي كند.حتي اگر تلنگري هم در باب ايمان و بي خبري و دوزخ نمي زد. حتي اگر سكانس فوق العاده پاياني را هم نداشت با آن لحظات شاعرانه، آن موسيقي مسحور كننده و نماهايي كه زيباتر از آنچه در فيلم هست نمي شد تصورشان كرد. سكانس پاياني آنجايي است كه كارگردان تصميم گرفته به راه خود برود، تماشاگر مي خواهد دوست داشته باشد يا نه! چه بطور معمول جاي چنين سكانس سنگين و شاعرانه اي در پايان يك فيلم ترسناك نيست اما در همه چيز اين نقطه پايان است كه اهميت دارد و فيلمساز حق دارد قمار كند و فصل پاياني را جور ديگري بسازد كه اگر برنده شود كليشه اي را چند گام ارتقا داده است.

- خوب است كه مه چه از نظر ساختار و تكنيك و چه از نظر محتوا، تكلف و اطناب آثار قبلي دارابونت مانند رستگاري در شائوشنگ و مسير سبز را ندارد و بسيار ساده تر مي نمايد، چرا كه فيلمساز ما اكنون پخته تر شده است و حالا اثرش بيش از آن چيزي است كه توي چشم ها مي زند. استادي، حركت آرام به سمت سادگي است و البته نه شيرجه زدن توي آن!

- بعيد نيست روزي درهاي دوزخ به روي دنياي ما گشوده شود و آنگاه است كه خواهيم دريافت، دنيا از اين هم زشت تر و مهيب تر مي تواند باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:40  توسط گیدورا  |