تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

مي ترسم! (+ پي نوشتي ديگر)

ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يكان يكان پست شدند
بوديم به يك شراب در مجلس عمر
 يك دور ز ما پيشترك مست شدند

‌[خيام]


پي نوشت: گمانم باز خوشي زير دلم زده است اما هر چه فكر مي كنم اين دنيا بيش از آن كه بسازد، ويران مي كند. اين است كه همه عمر بايد از همه چيز ترسيد و من اكنون خيلي مي ترسم.

پي نوشت: پي يك هواي ابري مي گردم همراه با نسيمي وزنده و يك افق ديد دور و وسيع.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 4:3  توسط گیدورا  | 

بفرماييد!



همه روزه يا هر شب
افطار، حليم درجه يك، حليم ممتاز داغ
كيلويي [...] تومان
همراه با
نان سنگك يا بربري + پنير و گردو و سبزي خوردن
با شكر و دارچين + فلفل و نمك
و البته خرما و چايي نبات
نوش جان و قبول حق انشاا...

پي نوشت: جاي خالي رو با قيمتي كه درست مي دونيد پر كنيد. من كه كيلويي 1600 خريدم!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:40  توسط گیدورا  | 

بهاي رخت نو

مجموعه داستان قصه هاي مجيد اثر هوشنگ مرادي كرماني و فيلمهايي كه كيومرث پوراحمد از آن داستانها اقتباس كرد، شاهكارهايي ماندني بودند. يكي در عرصه ادبيات داستاني و يكي در عرصه سينما. اگر بخواهم در باب چند و چون و ريزه كاريهاي اين آثار سخن گويم سخن به درازا مي كشد كه مرا مجال اين درازا ها نيست. تنها برآنم يكي از آن قصه ها را روايت كه نه يادآوري كنم. قصه لباس عيد كه يادم نيست عنوانش در سريال چه بود. قصه اي كه سالهاست در گوشه اي از ذهنم جا خوش كرده و بسيار مرورش مي كنم. چكيده آن قصه چنين است:

چيزي به نوروز نمانده بود و طبعا مجيد، هم دلش مي خواست رخت نو به تن كند و هم نيازمند آن بود و طبعا بي بي هم آه در بساطش نبود كه لباسي مناسب براي نوه اش تهيه كند. سرانجام فكر بكري به كله بي بي زد و رفت از ميان آن همه گنجه و آن همه خاك و خل، كت و شلوار كهنه و قديمي شوهر خدابيامرزش را بيرون كشيد. دست مجيد را گرفت و با آن كت و شلوار نزد خياطي رفتند كه زنش از اقوامشان بود. بي بي از خياط خواست اندازه مجيد را بگيرد و اين كت و شلوار را برايش پشت و رو كند؛ هر چه باشد آن طرف پارچه كه نو مانده! اما خياط نپذيرفت و گفت برايش صرف نمي كند اين دم عيدي كه اين همه كار سرش ريخته، وقتش را صرف پشت و رو كردن اين كت و شلوار كند و اصلا اينجور سفارش ها را قبول نمي كند.
بي بي اما دست بردار نبود و به خانه خياط رفت و دست به دامن زنش شد به پا در مياني. زن بي بي را خاطرجمع كرد كه خياط را راضي مي كند و از او خواست تا فردا مجيد را براي اندازه زدن به خياطي بفرستد. فردا شد و مجيد سوي خياطي روان شد و نرسيده به مغازه، ديد خياط و زنش در مغازه مشغول بگو مگو هستند. مجيد كنجكاو شد و جوري كه ديده نشود، فالگوش ايستاد. زن داشت خياط را براي پذيرفتن سفارش مجيد اينطور توجيه مي كرد كه اين بچه صغير است و يتيم است و فقير است و دم عيدي ثواب دارد و دعايت مي كنند و الي آخر! خياط بالاخره راضي شد و اندازه ها زده شد و دوخت و دوز آغاز شد.
روز عيد فرارسيد و مجيد چون هميشه شنگول و پرشور بود و با تنها همدمش بي بي كل كل مي كرد و به رسم نوروز پيراهني نو به تن داشت. سوي سفره هفت سين رفت و كت و شلوار نو را آماده و در لفاف پيچيده روي زمين ديد. آن را از زمين برداشت و خوب برانداز كرد. تميز و قشنگ از كار درآمده بود و به كمال نو مي نمود با آن آستري براق ِ نارنجي رنگ. همه چيز خوب بود اما ... اما مجيد آن لباس نو را به تن نكرد و باز در همانجا كه بود بر زمين انداخت و رفت پي كارش. گمانم همينجاها بود كه تيتراژ پاياني به راه افتاد با موسيقي نوبهار دلنشين كه ناصر چشم آذر نواخته بود.

قصه همين بود و من با خود بسيار انديشيده ام كه مجيد به يقين بعدها به احترام بي بي آن كت و شلوار را پوشيده است؛ گيريم كه هرگز توي كَتش نرفته باشد. اين قدرت سينماست كه مي تواند فصل تاثير گذار پاياني را بي هيچ شعار و ادا و تا اين حد دروني روايت كند و تصوير را درست در آرماني ترين جا يعني آنجا كه مجيد كت و شلوار نو را نمي تواند به تن كند و به كناري مي نهد، ببندد و تمام كند. انگار بگويد كاري نداريم كه بعدش تحت عنوان انواع معذوريت ها و محذوريت ها، مجيد با اين قباي نو چه خواهد كرد؛ ما را خلوص آن لحظه نه گفتن عشق است كه قابش مي بنديم تا جاودانه شود.
و از خود بسيار پرسيده ام چندتا از اين قباها به قامتم دوخته اند و من همه را پوشيده ام از ترس عرياني؟ به چه بهايي؟ مگر مجيد عريان ماند؟ به هر صورت بد نيست چيزهايي باشد كه توي كَت آدمي نرود!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:28  توسط گیدورا  | 

کاملا بدون شرح!

میگن اسبت رفیق روز جنگه
مو می گویُم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقرم ر ِ فروختُم
برا یارُم قبای ترمه دوختُم
فرستادُم برایش، پس فرستاد
تفنگ دسته نقرم داد و بیداد!

(شاعر: احتمالا نوذر پرنگ)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:52  توسط گیدورا  | 

فقدان بي فقدان

فقدانی بی فقدان
عبوري بي عبور
سفری بی سفر
هر آینه و هر دم
به کام خود می کشدم
وحشی و چالاک
به قصد بلع و
به قصد هضم و دفعم
هر آینه بیشتر و
هر دم تندتر
و هرگز
باز نایستد
و هرگز
نتوانش باز ایستاند

وحشی و چالاک
تیز چنگال و تیز دندان
در بر می گیرد و
در دم می درد و
در خود می کشد
و من
آرام و رخوتناک
تسلیمم، ناتوانم، ناگزيرم
من سر نهاده ام
به این فقدان بی فقدان
این عبور بي عبور
و به این سفر بی سفر
که عابر تباهيم و مسافر فنا
هر آينه بيشتر
هر دم تندتر
در خود مي پيچم و هضم مي شوم
بي هيچ گريزگاهي و
متلاشي مي شوم
دور از هر دست ناجي
من مسافر فنام
من خود بدرودم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط گیدورا  |