تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

کدام ایمان!؟

طرف که حالش خراب بوده و تازه هم باز هامون دیده بوده رو به همراهش می کنه و با حسرت میگه:
به سر ایمان چی اومد؟...پس کجاست ایمان؟... کجا رفت ایمان؟... از ایمان خبری نیست؟
همراهش سر ضرب جواب مي ده:
کدوم ایمانو میگی؟
طرف بهت زده چشاشو گرد مي كنه و بعد ِ یه مکث ميگه:
بی خیال، بعیده تو بشناسیش!... اصلا ولش کن!
بعد یه کم دیگه تو خودش ميره و فکری مي كنه و دوباره ميگه:
البته اونجور که تو پرسیدی شاید تو همه مدلشو می شناسی و من ازش بی خبرم! ... پس دمت گرم، بگو چه خبرا داري ازشون؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 7:25  توسط گیدورا  | 

قصهء پراید

داستان کوتاه

می گویند برای اینکه قصه ات شکل گیرد و آنگاه سر وشکل، به اطرافت بیشتر توجه کن که قصه ها توی همین هرج و مرج هر روزه نهانند که همگی بوی تکرار و دور باطل می دهد. چه نوشتن دارم من؟ چه نوشتن دارند این همه زنبور کارگر کم عمرِ بی زندگی و البته پر از ادراک رنج و دوری. هر روز که از خانه بیرون می زنم می نگرم دور و بر خودم را و باز پیش خود می گویم: چه نوشتن داریم ما؟
راننده ای داده بود روی شیشه عقبی پرایدش که خیلی خاک گرفته بود و معلوم بود مسافربر شخصی است، بنویسند:
«خیلی دلم گرفته از خیلی ها»
حالا تاثیر سنتوری بوده یا چاووشی نمی دانم اما هر چه هست خیلی دلش گرفته از خیلی ها!
راننده مینی بوسی داده بود روی شیشه عقب مینی بوسش شماره تلفن همراهش را به همراه نام کوچکش بنویسند، آن هم به انگلیسی. تبلیغات یود یا که تبلیغات بود یا که تنهایی؟ نمی دانم.

و لحظه ای اندیشه ای از سرم گذشت و گفتم خوب است بروم بغل دستش بنشینم و ازش بپرسم: چرا اینقدر دلت گرفته؟

او هم جواب بدهد: داداش حواست کجاست؟ پرایدیه دلش گرفته از خیلی ها نه من!

و من روی ترش کنم و بهش بگویم: اگه اینطوره پس چرا دادی شماره همراهتو با اسم کوچکت بزنن رو شیشه عقب مینی بوس؟

و لابد او هم تبسمی کند و بگوید: اولا چه ربطی داره آخه به دل گرفتگی؟ بعدش هم این شماره موبایل راننده قبلیه اس که خودش دیگه الان تو خط کار نمی کنه. صاب ماشینم یه مدته مینی بوسو سپرده به من براش کار کنم.

و من بگویم: بنابراین تو الان برای راننده قبلی کار می کنی. شمارشو تو شهر می چرخونی واسش!

و او مجابم کند به اینکه: نه بابا! همون وقتا واسه همین خط موبایلش یه قبض نجومی رو دستش گذاشتن که نتونست پرداخت کنه. شایدم نخواست. به هرحال خطه قطع شد و الانم قطعه. اونم رفت سراغ خطهای اعتباری که تا حالا گمونم چندتایی عوض کرده و هیچوقت خدام نمیشه فهمید شماره الانش چنده!

و من تاملی کنم و بگویم: پس به خاطر همین دیگر شماره روی شیشه عقبی مینی بوس را عوض نکرد.

و او هم آهی بکشد و بگوید: آره خب... دیگه اعتباری نداره خب.

و من باز بپرسم: حالا اون قبض نجومیش نتیجه کدوم صنمی بود؟ خودش الان در چه حاله؟

و او همینطور که گرفتگی غروب در چشمانش افتاده بگوید: حتما یکی بوده که شمارشو از رو ماشین برداشته. میگن مال و منال دار بوده و قول و قرارایی گذاشتن با هم. میگن دختره یهو غیبش می زنه و دیگه از اون موقع حرف زیاد میشه که یه یارو خرپوله که میگن خیلی پیر و بی ریخت بوده، گرفتش و بردش اون ور آب و حال و حولی به هم زدن الان و چپ و راست بهش خبر می دادن که عشقتو تو دوبی دیدن یا تو استانبول یا تو یه عالم جای دیگه با کلی اسمای عجیب غریب دیگه. آخه همه دختره رو قبلا تو مینی بوسش دیده بودن! می شناختن! این رفیق ما هم ...

من هم بدوم میان کلامش و بگویم: رفیق شما هم دیگه زد به سیم آخر!

و او بگوید: به سیم آخر ِ آخر که نه اما گفت دیگه نه تحمل مینی بوسو داره نه تحمل راننده های خطو. بعدشم معلوم شد که رفته رو سواری یکی دیگه مثلا کار می کنه که اگه از من می شنوی فقط چرخ می زنه و اصلا تو قید مسافر و مسافرکشی نیست. گمونم فقط تو شهر چرخ می زنه و می گرده شاید یه روز اتفاقی دختره رو همینطور چشمی پیدا کنه.

و من مکثی کنم و بگویم: از کجا می دونی؟ مگه نمی گی حرف زیاد شده براش. کجا معلوم؟

و او هم خنده کمرنگی کند و بگوید: حرف زیاد شده درست، اما به چشمام که نمی تونم شک کنم. وقتی هر وقت تو شهر می بینمش سوار اون پراید سفید پر گرد و خاکه که هر روز خدا هم بیشتر خاک می گیره و هیچوقت هم محض رضای خدا هیچکی غیر خودش تو اون ماشین نیست و تازه هم داده رو شیشه عقبش با خط قرمز نوشتن خیلی دلم گرفته از خیلی ها و همینجورم تخته گاز می ره، دیگه چی میشه گفت؟ قبول نداری؟ اگه یه کم صبر کنی خودت می بینیش تا گوشی دستت بیاد که چه حال و روزی داره.

و من هم با حیرت  بگویم: مرتیکهء دیوانه! بدون هیچ نشونی!؟

و او محکم جوابم دهد:  میگن اصلا کار به نشونی دادن و این حرفا نکشیده بوده و از اون ور اونم سادگی کرده و اصلا پاپی گرفتن این نشونا نشده. شایدم عاشقی کرده و دلش زیادی قرص بوده! حالام قبول که خیلی کتره ای داره فقط تو یه شهر و تو چار تا خیابون شلوغ پی گم کرده اش می گرده اما خب ظرفیت و شعاع چرخ زنی هر کدوم از ما یه حدی داره دیگه. نداره؟ کاریش نمیشه کرد، گیرم واسه اون اصل اینه که تو اون شعاع خودش مدیون خودش نباشه. هر چی هست زیر سر این غروریته بدمصبه که نباس بشکنه. ملتفتی که؟

و من با جدیتی ابلهانه بگویم: آره اما غرور یه سر دیگم داره مثلا شاید دشنه ای، ساطوری چیزی همراش باشه. کسی چه می دونه، شاید اونجور که تو میگی تخته گاز می ره پی انتقام باشه، پی خون!

و او پوزخندی بزند و بگوید: گفتم حرف واسش زیاده. هرکی یه حرفی می زنه خوب و همه اصرار دارن که اونجوریه. من میگم اگه انتقام در کار بود باید پشت ماشینش اینا رو می نوشت...

و بلند بلند بخواند: «قانون تو تو عاشقی هوسه! می کشمت دستم بهت برسه!» یا «الهی بیل بخوره تو کمرت!» باحال تر نبود؟

و من زیر خنده بزنم و او باز پی کلامش را بگیرد که: غروریت مردونه اگه بشکنه بُرنده میشه. اونوقت میشه انتقام! میشه خون! حالیته؟ حالا خیلی اگه طالبی حرف خودشم بشنو. هرچند اونم یا حرف خودشو می زنه یا حرف خودش. تو باید زبل باشی! تو باید قصه رو ازش بقاپی. ملتفتی یا نه؟

و من پیش خودم زمزمه کنم که: طالب! زبل! من این همه باشم؟

و رو بهش بگویم: قبوله، یکی دو ساعت به جایی بر نمی خوره اگه پیداش بشه. پس بریم پی قاپ زنی! شاید آخرش حالیمون شد که همه اون حرفا باد هوا بوده. شاید سرو کله دختره پیدا شده باشه و یا دست کم معلوم بشه پیرمرد بی ریخت و خرپولی اصلا در کار نبوده یا اگه بوده، پیر و بی ریخت نبوده و حداقل سرش به تنش می ارزیده! ته قصه اینجوری باحالتر نیست؟

و او رفیقانه ضربه ای پس گردنم بزند و دنده را سبک تر کند و به پیش بتازد و بگوید: خداکنه واسه همه باحالی بشه. گمونم بشه ردشو زد تو کمتر از 2 ساعت. هستم باهات. این قصه که سر و تهش هم اومد بعدش از منم بپرس چرا اون شماره رو از رو ماشین پاک نکردم. اینم یه قصه دیگه اس خب.

و آنگاه سکوتی طولانی آغاز می کنم و با خود می گویم: این همه قصهء یکجور!

و به پیش می نگرم تا هر دو از شیشه جلوی مینی بوس، تنها نگاه کنیم شب شهر را که فرا می رسد و  در خود می گیرد این لانه زنبور عظیم را و چشمانم تنها پی پراید سفید خاک گرفته ای می گردد که روی شیشه عقبی اش نوشته باشد: خیلی دلم گرفته از خیلی ها. تا بروم بغل دستش بنشینم و همنشینی آغاز کنم و همه چیز را از خودش جویا شوم. کسی چه می داند شاید قصه دیگری برایم گفت، داستانی تر و تازه که کمتر تکراری باشد و با خود می اندیشم کدام داستان است که هزار بار گفته نشده باشد که توقعم باشد از زبان او جاری شود و اگر داستانش این اندازه بکر باشد، چه نوشتن دارد؟ کاش قصه اش را حالا هر جور که هست زندگی کرده باشد که گمانم تنها آنگاه است که نوشتن دارد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:53  توسط گیدورا  | 

حیرت اندر حیرت آمد یکبار! (+ یک پی نوشت)



برایم داشت یقین می شد که اثر هنری بیان شاعرانه نا امیدی و اندوه است، بس که کم دیدیم آثاری که روشن باشند و روشنایی شان دروغی نباشد تا اینکه چندی پیش فیلمی دیدم که تمام این معادلات ذهنی را بر هم زد. فیلمی که هم روشن بود، هم صادقانه و چنان وجد و سروری در من برانگیخت که انگار نوعی درمان شد بر همه حال نداری های روحی و دلی ام. یک هفته است که دارم بالا و پایین می پرم و انگار نه انگار که چقدر بدحال بودم. همه اش به خاطر یک فیلم 85 دقیقه ای! فیلمی که چون کوه یخی است که فقط قله اش را که بیرون آب است نشانمان می دهد و هرچه بیشتر بنگریش به آن حجم بزرگی که در عمق آب است بیشتر پی می بری.
آن فیلم دوست داشتنی و شریف، یک بار (once) است، محصول 2006 ایرلند به کارگردانی جان کارنی. عاشقانه ای شورانگیز در نهایت سادگی و فروتنی. روایتگر روزهایی از زندگی نوازنده های پاپتی شهر دوبلین که عشق پرشورشان به موسیقی زیستن محقرشان را به معجزه ای رشک انگیز تبدیل می کند که هر ناظری را به احترام و خشوع وا می دارد.
همه داستان همین است که دختری مهاجر که نوازنده پیانو است اما پیانویی در خانه ندارد در خیابان با جوانی که نوازنده دوره گرد گیتار است آشنا می شود و تصمیم می گیرند آهنگهایشان با هم و برای هم بنوازند و بخوانند. تا اینکه تصمیم می گیرند برای اولین بار آهنگهایشان را در استودیو ضبط کنند و بعد می روند که پول استودیو را جور کنند و چندتا نوازنده دیگر هم از سطح خیابان جمع می کنند و با هم دوست می شوند و با هم تمرین می کنند و آهنگهایشان را ضبط می کنند و ... همین دیگر.
مسلما باورتان نخواهد شد از تار و پودی به این سادگی چه حجم عظیم انرژی فوران می کند و مخاطب را با خود می برد چنانکه خودم هم هنوز در عجبم. فیلم علاوه بر قصه در اجرا هم سادگی را اصل قرار داده و از این طریق فاصله اش را با مخاطب کمتر و کمتر می کند. استفاده از دوربین روی دست و گریز از میزانسن های پیچیده صمیمیتی در قابها ایجاد کرده که نه احساس غریبگی با تصاویر می شود کرد و نه می شود از آنها چشم برداشت، بس که خودمانی اند و تازه فیلم ضیافت پر و پیمانی برای گوشهایمان هم تدارک است.
بازیگران اصلی فیلم خود موزیسین های حرفه ای هستند، گلن هنسار ایرلندی و مارکتا ایرگلوای اهل چک که قطعاتی ساخته خود را در مایه های سافت راک، وقت و بی وقت در اغلب لحظات فیلم اجرا می کنند و اجراهای آکوستیک آنها گهگاه در میانه های قطعه به اجرای حرفه ای آن فید می شود و این گونه است که فاصله اجرای واقعی آهنگ تا اجرای رویایی آن به راحتی و بگونه ای طی می شود که مخاطب نه می تواند و نه می خواهد از فیلم رودست نخورد. تا آنجا که همان اجراهای ساده و واقعی هم رویایی می نمایند و در میان آتش بازی موسیقی هاست که فیلم مخاطب را بی دفاع می کند و دستش را هم می گیرد و به میان مهمانی شادمانه اش می کشاند، به بزم خلسه وار آهنگهایی که همگی زیبا و بعضی فوق العاده اند و من هنوز در حیرت مانده ام که چطور در اولین مواجهه با یک آهنگ می توان محشر خواند و بعد هم زیرش نزد!؟ که این هم جادوی فیلم است.
از داستان ساده و تصاویر صمیمی و موسیقی پرشور فیلم هم عبور کنیم تازه به آدمهای قصه می رسیم که انگار منشا تمام آن معجزات خود آنها هستند. آدمهایی که به قول رفیقی آنقدر غرق موسیقی هستند که مجالی برای بد بودن و بد طینتی ندارند و نمی یابند، تا منش کودکانه شان لحظه ها را به اوج برساند. می گذارند عشق در اتمسفر میانشان بی هیچ نگرانی جریان داشته باشد تا موسیقی شود و موسیقی زیبایی لحظه ها شود و رفاقت بسازد تا هیچ لحظه ای و هیچ حسی را جرات به گند کشیده شدن نباشد. اینگونه است که فیلم پر از مهربانی می شود و پر از محبتی نجیب و موقر، آنچنانکه کلاه از سر بر می دارم در مقابل کرامت انسانی عاشقان فقیر اما بزرگ این قصه.
یک بار یادآوری کرد سینما هنوز زنده است و هنوز می تواند به مخاطبانش کمک کند. ترجیح می دهم فعلا صحنه ای از فیلم را تعریف نکنم چرا که هرچه بیشتر می نویسم و آسمان و ریسمان را به هم می بافم برای توصیف وجد و حالی که از فیلم برده ام زیباترین و بزرگترین واژه ها را به کار می گیرم باز بیشتر به این نتیجه می رسم که اصلا نمی توانم حق مطلب را در مورد یک بار ادا کنم تازه شانس بیاورم ناخواسته جفایی به فیلم نکرده باشم. مجموعه ساندترک های فیلم را هم می توانید از اینجا دریافت کنید اما ابدا توصیه نمی کنم قبل از دیدن فیلم آنها را بشنوید در عین حال شدیدا توصیه می کنم فیلم یک بار را دست کم یک بار و حتی بیش از یک بار ببینید و تردید نکنید حال و هوایتان را بهتر خواهد کرد. این را مخصوصا به دوستان سفر کرده ام می گویم که از دست ندهند، دوستانی که موسیقی را زیسته اند و عین همین فیلم، این موسیقی بود که آن رفاقت بزرگ را میان دار و دسته ما به راه انداخت.
به امید، سروش و فرزان عزیز با تاکید فراوان!

پی نوشت: بعضی از رفقا وانس را دیده اند یا زودتر از من و یا با اطلاع رسانی من. اقبال اعلام کرد که به عرش رسیده. فرزان از آن ور دنیا که به قول خودش اوضاع دسترسی اش به مدیا بد نیست و خیلی سریع به فیلم رسید، در نامه اش از حظ و دلتنگی گفت و فیلم و مرا تومان مورد لطف قرار داد که من آن همه نبودم و کمال لطافت ادراک هنر از خود اوست و بس. امید هم فرایند دانلودش طولانی بود و طول کشید تا به وصال فیلم برسد و صداقت هم که فیلم بین قهاری است، زودتر و بی خبر فیلم را زیسته بود. برادرم هم فیلم را از من پس گرفت تا باز تماشا کند. از بابک خبر ندارم. دور افتاده ایم و مهجور از هم کاش. ملاقاتی دست دهد به تقدیم فیلم. و ایضا از سروش، کاش سعادت احوالپرسی دست دهد. هادی هم که فعلا روزگارش فیلمی خرم است و خرم باد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:51  توسط گیدورا  | 

لاکردار رفت که رفت



چه کنم؟ غم فقدان خسرو سنگین تر از این حرفهاست که به این زودی بشود یادداشتی تازه در بابی دیگر نگاشت. هر روز عکسی تازه از او می بینی، صدایی تازه می شنوی و سکانسی تازه می بینی و هر روز آهی دیگر از نهادی تازه در رثایش برمی خیزد و به گوش می رسد که داغ آدم هی تازه تر و سوزاننده تر شود.
چقدر عزیز بود و نمی دانستیم و رفتنش چه ابر و چه سایه ای بر  آسمان زندگی و بر نگاهمان انداخت و چه آتشی در دلها افروخت. هنوز هر روز پی خلوتی محزون می گردم تا یک دل سیر برایش گریه کنم، وقتی عکسی پر شوق و طراوت از او می بینم که چطور روی یک صندلی لهستانی چمباتمه زده و از ورای عینکش چه شیطنت آمیز به ما زل زده است.
وقتی صدای جادویی اش را در صدای پای آب گوش فرا میدهم و کلامش به آنجا می رسد که:
« و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست...
... مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می چیند.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.»
و چه رها این ها را گفت و چه وارسته! چه پر از حس مرگ خواند:
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
....»

وقتهایی که آهنگ سلام آخر احسان خواجه امیری را گوش می دهم که چه ها می کند با من و این همه زیر سر شبکه چهار است که نماهنگی از فیلمهای خسرو را با این آهنگ به نمایش گذاشت و سفر او را خبر داد. حالا این آهنگ تا ابد برای من روضه خسرو است و چه عزایی و چه سوگی که در آن است.
و زمانی که عکس آخرین جایزه اش را می بینم که دو سه هفته پیش از سفرش گرفت. جایزه جشن منتقدان که به چه سختی از پله ها بالا رفت و تعظیمی کرد و اشاره به آسمان کرد و جایزه اش را گرفت و رفت و هیچ نگفت و هیچ سخنرانی نکرد و ... رفت و من هنوز حسرت یک دل سیر گریه بر دل دارم و بغض این فقدان سخت گلویم را می فشارد و کاش زودتر بترکد. و باز او را می نگرم که هیچ نگفت و به چه سختی از پله ها پایین رفت و ... رفت. لاکردار رفت که رفت!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:16  توسط گیدورا  |