برایم داشت یقین می شد که اثر هنری بیان شاعرانه نا امیدی و اندوه است، بس که کم دیدیم آثاری که روشن باشند و روشنایی شان دروغی نباشد تا اینکه چندی پیش فیلمی دیدم که تمام این معادلات ذهنی را بر هم زد. فیلمی که هم روشن بود، هم صادقانه و چنان وجد و سروری در من برانگیخت که انگار نوعی درمان شد بر همه حال نداری های روحی و دلی ام. یک هفته است که دارم بالا و پایین می پرم و انگار نه انگار که چقدر بدحال بودم. همه اش به خاطر یک فیلم 85 دقیقه ای! فیلمی که چون کوه یخی است که فقط قله اش را که بیرون آب است نشانمان می دهد و هرچه بیشتر بنگریش به آن حجم بزرگی که در عمق آب است بیشتر پی می بری.
آن فیلم دوست داشتنی و شریف،
یک بار (once) است، محصول 2006 ایرلند به کارگردانی جان کارنی. عاشقانه ای شورانگیز در نهایت سادگی و فروتنی. روایتگر روزهایی از زندگی نوازنده های پاپتی شهر دوبلین که عشق پرشورشان به موسیقی زیستن محقرشان را به معجزه ای رشک انگیز تبدیل می کند که هر ناظری را به احترام و خشوع وا می دارد.
همه داستان همین است که دختری مهاجر که نوازنده پیانو است اما پیانویی در خانه ندارد در خیابان با جوانی که نوازنده دوره گرد گیتار است آشنا می شود و تصمیم می گیرند آهنگهایشان با هم و برای هم بنوازند و بخوانند. تا اینکه تصمیم می گیرند برای اولین بار آهنگهایشان را در استودیو ضبط کنند و بعد می روند که پول استودیو را جور کنند و چندتا نوازنده دیگر هم از سطح خیابان جمع می کنند و با هم دوست می شوند و با هم تمرین می کنند و آهنگهایشان را ضبط می کنند و ... همین دیگر.
مسلما باورتان نخواهد شد از تار و پودی به این سادگی چه حجم عظیم انرژی فوران می کند و مخاطب را با خود می برد چنانکه خودم هم هنوز در عجبم. فیلم علاوه بر قصه در اجرا هم سادگی را اصل قرار داده و از این طریق فاصله اش را با مخاطب کمتر و کمتر می کند. استفاده از دوربین روی دست و گریز از میزانسن های پیچیده صمیمیتی در قابها ایجاد کرده که نه احساس غریبگی با تصاویر می شود کرد و نه می شود از آنها چشم برداشت، بس که خودمانی اند و تازه فیلم ضیافت پر و پیمانی برای گوشهایمان هم تدارک است.
بازیگران اصلی فیلم خود موزیسین های حرفه ای هستند، گلن هنسار ایرلندی و مارکتا ایرگلوای اهل چک که قطعاتی ساخته خود را در مایه های سافت راک، وقت و بی وقت در اغلب لحظات فیلم اجرا می کنند و اجراهای آکوستیک آنها گهگاه در میانه های قطعه به اجرای حرفه ای آن فید می شود و این گونه است که فاصله اجرای واقعی آهنگ تا اجرای رویایی آن به راحتی و بگونه ای طی می شود که مخاطب نه می تواند و نه می خواهد از فیلم رودست نخورد. تا آنجا که همان اجراهای ساده و واقعی هم رویایی می نمایند و در میان آتش بازی موسیقی هاست که فیلم مخاطب را بی دفاع می کند و دستش را هم می گیرد و به میان مهمانی شادمانه اش می کشاند، به بزم خلسه وار آهنگهایی که همگی زیبا و بعضی فوق العاده اند و من هنوز در حیرت مانده ام که چطور در اولین مواجهه با یک آهنگ می توان محشر خواند و بعد هم زیرش نزد!؟ که این هم جادوی فیلم است.
از داستان ساده و تصاویر صمیمی و موسیقی پرشور فیلم هم عبور کنیم تازه به آدمهای قصه می رسیم که انگار منشا تمام آن معجزات خود آنها هستند. آدمهایی که به قول رفیقی آنقدر غرق موسیقی هستند که مجالی برای بد بودن و بد طینتی ندارند و نمی یابند، تا منش کودکانه شان لحظه ها را به اوج برساند. می گذارند عشق در اتمسفر میانشان بی هیچ نگرانی جریان داشته باشد تا موسیقی شود و موسیقی زیبایی لحظه ها شود و رفاقت بسازد تا هیچ لحظه ای و هیچ حسی را جرات به گند کشیده شدن نباشد. اینگونه است که فیلم پر از مهربانی می شود و پر از محبتی نجیب و موقر، آنچنانکه کلاه از سر بر می دارم در مقابل کرامت انسانی عاشقان فقیر اما بزرگ این قصه.
یک بار یادآوری کرد سینما هنوز زنده است و هنوز می تواند به مخاطبانش کمک کند. ترجیح می دهم فعلا صحنه ای از فیلم را تعریف نکنم چرا که هرچه بیشتر می نویسم و آسمان و ریسمان را به هم می بافم برای توصیف وجد و حالی که از فیلم برده ام زیباترین و بزرگترین واژه ها را به کار می گیرم باز بیشتر به این نتیجه می رسم که اصلا نمی توانم حق مطلب را در مورد
یک بار ادا کنم تازه شانس بیاورم ناخواسته جفایی به فیلم نکرده باشم. مجموعه ساندترک های فیلم را هم می توانید از
اینجا دریافت کنید اما ابدا توصیه نمی کنم قبل از دیدن فیلم آنها را بشنوید در عین حال شدیدا توصیه می کنم فیلم
یک بار را دست کم یک بار و حتی بیش از یک بار ببینید و تردید نکنید حال و هوایتان را بهتر خواهد کرد. این را مخصوصا به دوستان سفر کرده ام می گویم که از دست ندهند، دوستانی که موسیقی را زیسته اند و عین همین فیلم، این موسیقی بود که آن رفاقت بزرگ را میان دار و دسته ما به راه انداخت.
به امید، سروش و فرزان عزیز با تاکید فراوان!