با او نمی توان احساس غریبگی کرد. او بازیگری بود که همه از خود می دانستیمش. نمی دانم این صمیمیت ناآگاه و فراگیر را چگونه در وجود تماشاگرانش منتشر می کرد. چه بود؟ آن صدا و لحن دلنشین؟ آن شانه فرو افتاده؟ آن نگاه نافذ و مهربان؟ آن لبخند صادقانه؟ نمی دانم چه بود اما هرچه بود چنین قرابتی با کمتر بازیگری حاصل شده است و این را می دانم.
او را از
هامون شناختیم، از آن همه التهاب و شوریدگی و نغمه های باخ و از آنجا که با همان لحن و صدای معرکه گفت:
«آتیش آتیش چه خوبهحالام تنگ غروبهچیزی به شب نموندهبه سوز و تب نموندهبجستن و واجستنتو حوض تقره جستن»و از اسد وارستهء سربه کوه گذاشته فیلم
پری که با همان لحن و صدا گفت:
«ای حلزون!از کوهستان فوجی بالا برواما آرام...آرام»و از حضورش در
خانه سبز که آن مجموعه را جاودانه کرد، آنجا که لبریز از خشم می لرزید و رو به عاطفه با همان لحن معرکه می گفت:
«واقعا که این زنها موجوداتی هستند... [لحظه ای مکث همراه با لرزش] ... قابل تحسین!»و به قول ترانه علیدوستی آنجور خاصی که می گفت: «سبز!» وای که چقدر این خانه سبز را دوست داشتیم و داریم.
از نگاههای پر از سکوت و درد و گذشتش در فیلم
کیمیا و از نگاههای زیرک و مقتدرش به نقش حد میثاق در فیلم
حکم آنجا که در صحنه پر شکوه ورودش به فیلم رو به محسن باز با همان صدای محشر می گفت:
«من یه آهنگ با ناهار، یه آهنگ با شامم می خورم.من آدما رو فقط تو ماشینم می بینمنه تو دفتر اونا نه تو دفتر خودم...شنیدم کم می خندیآرزوی امپراتوری داری؟آرزوی کدخدایی داری؟»دو دهه همراهمان بود و با همه خودمانی شده بود و امروز به ناگاه رفت. در یکی دو سال اخیر ترس رفتنش بدجور به جانم افتاده بود باز هم غافلگیر شدم. یکی دو سال بود احساس می کردم خسرو دارد می رود و کاری هم نمی شد کرد. خسرو از زیبایی های این دنیا بود که رفت از دنیایی که زیبایی هایی چنین اصیل نمی پروراند. او که از نظر جذابیت های ظاهری متوسط بود و تنها صدای زیبایی داشت، هنر و شخصیت یگانه خود را چنان بکار بست که با همان بضاعت به قله رسید و تا پایان بر قله ماند.
من و نسل من مدیون او هستیم. مدیون دوستی و رفاقت با او و مدیون هنری که سخاوتمندانه از سرچشمه وجودش به پای ما ریخت و رفت و نمیدانست هیچ بازیگری را به قدر او دوست نمی دارم و این سخت است که محبوبترین از صحنه خارج شود و دیگر کسی نباشد که نگرانش باشی، کاش کمی بیشتر می ماند.
آخرین بار پرده دیدمش با فیلم
اتوبوس شب و حواسم به بدرود نبود. حالا می گویم:
«خسروجان،
به خاطر همه چیز ممنون
دوستت داریم
به یادت خواهیم بود و
سفر بخیر»
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:59  توسط گیدورا
|
یکی می گوید توی نوشته هایت زندگی نیست و یکی می گوید جقدر گوشت تلخی! و دیگری می گوید بازگرد به دوران صدنوایی و آنها که نمی گویند جور دیگر اعلام می کنند که این همه خواندنی نیست. ریزش مخاطبانم در این مدت کوتاه، موید این نکته است که یادداشتهایم در روزگار گیدورایی انرژی منفی فراوانی در ذهن و جان آنها پخش کرده است و مغز خز نخورده کسی که بیاید این تلخ مزاجی ها و ملالت ها را بخواند و همچنان حضور هم داشته باشد. اما چطور می توان صدنوایی بود و چطور می توان این ملال و کسالت و بی غایتی را از قلم زدود؟ روزگار صدنواییم به اختیار نبود که روزگار گیدورایی به اختیار باشد.
آن روزها شوری بود، ایمانی بود، امید به فرداهایی ناپیدا بود.
آن روزها رفاقت ها بود که هر روز پربارتر شوی.
آن روزها پول حقیقتا چرک کف دست بود.
آن روزها حقیقتا از مادیات رسته بودم و نه چون امروز اسیر دودوتا چهارتای آن باشم.
آن روزها توفیق سینما رفتن زیاد دست می داد.
آن روزها فیلم حکم عزیر را توانستم 10 بار در سینما ببینم.
آن روزها می شد روزی چند ساعت پیاده روی کرد.
آن روزها می شد روزی چند ساعت کتاب خواند.
آن روزها می شد 70 کیلو باشی نه 85 کیلو!
آن روزها آنقدر خلوت داشتم تا چیزهای بیش از این گلایه ها بنویسم.
آن روزها این همه دغدغه دیگران را نداشتم و به قانون خود بودم.
آن روزها به من می گفتند فدایی هنر چون همه چیزم را پیش پای آن قربانی کردم.
و این روزها قربانی مجلس عزا و عروسی شده ام.
و این روزها جایگاه اجتماعی محترم دارم که احترامی برایم به بار نیاورد.
و این روزها دیگر پیش خودم هم حرمتی ندارم.
و این روزها دارم از خودم قطع امید می کنم که مصلحت در این است.
و این روزها شعار من این است، یعنی این باید باشد که باز مصلحت در این است:
کار کن، پول در بیاور تا زنده بمانی و نه چیز بیشتری!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:48  توسط گیدورا
|
دختر کشتزار خوشه می چیند
سربازی در راه او را می بیند
دریغا مجالی
دریغا مجالی
سربازی در راه، تفنگی در دست
تخته ای کودن، آهنی سرمست
دریغا نهالی
دریغا نهالی
کسی نپرسید: سرباز جوان!
می خواهی برو می خواهی بمان
دریغا سوالی
دریغا سوالی
دختر کشتزار خوشه می چیند
ردی از سرباز کَس نمی بیند
دریغا غباری
دریغا غباری
توی پرانتز: شعر را چند سال پیش توی فیلم
چند تار مو (ایرج کریمی) شنیدم که نگار جواهریان، در نمایی زیبا از فیلم به همراه نغمه سنتور زیبا، زیبا می خواندش و ابایی هم ندارم از بکار بردن این همه واژه زیبا در یک جمله.
شعر را نمیدانم از کیست اما هرکه گفته دمش گرم. کلی تجربه و زندگی و درد را میان سادگی و گذرایی کلماتش پنهان کرده. جوری که دلت نمی آید تفسیرش کنی و آن را به معنایی که در می یابی فرو بکاهی.
شعر را دوست دارم و
چند تار مو را. خفقان جاری در فیلم را حالا می فهمم و حالا دریافته ام که
چند تار مو را بهترین فیلم ایرج کریمی می دانم نه
از کنار هم می گذریم را که زیبا بود اما چیزهایی کم داشت.
پی نوشت: کتاب خاطرات لوئیس بونوئل (با اخرین نفسهایم) را اگر کاغذی اش را گیر آوردید که چه بهتر و گرنه همین نسخه الکترونیکش را از
اینجا دانلود کنید و از دست ندهید. شاید برای قانع شدنتان به مطالعه این کتاب سترگ، کرشمه هایی از آن را در پست های بعدی آوردم. کسی چه می داند! فعلا که رفته ام توی پرانتز!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:16  توسط گیدورا
|
جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گرچه با دیگران فاصله ندارم
کاری با کار این قافله ندارم
توی پرانتز: آن زمان که این شعر ورد زبانم بود، هم شاملو زنده بود و هم فرهاد و این عادی بود که زنده باشند. سالها گذشته و باز این شعر به یادم آمده و سالها از مرگ آن دو می گذرد و این نیز اکنون عادی است که زنده نباشند و تنها خاطره ای دور و ناباور باشند.
تا این بودن ِ روزمرهء ما کی به نبودن ِ روزمره پیوند خورَد، فاصله دور و نزدیک است. اصل این است که دیگر حوصله ای نیست و این نابودن است. نه حوصله ای و نه خلوتی، نه گفت و گویی و نه اوجی و خلوصی...
بگذریم اینها هم عادی است، اصلا همه چیز، هر آنچه بوده و هست و در پیش است عادی است. از عادت گذر نتوان کرد. عادت نهایت همه چیز است. هر آن چیز که شکوه و شور زندگی در دل دارد و ندارد.
از عادت گذر نتوان کرد...
از عادت گذر نتوان کرد...
از عادت گذر نتوان کرد...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:42  توسط گیدورا
|
هفته گذشته چهارشنبه:
خبر: شبکه 3 جمعه شب فیلم سینمایی مشق شب اثر عباس کیارستمی را در برنامه 100 فیلم پخش خواهد نمود.
واکنش من: عجب! آشتی تلویزیون با کیارستمی پس از سالها با پخش مشق شب که بیش از سایر آثارش مایه های اجتماعی در دل دارد. حیرتا از آغاز وزش نسیم تحول!
هفته گذشته پنج شنبه:
شبکه خبر: میزگردی با حضور منتقدان در باب فیلم مشق شب و سایر فیلمهایی که برای جمعه در نظر گرفته شده است.
واکنش من: انگار قضیه جدی است. اتفاق جالب و کمیابی است. باید رفقا را خبر کنم.
هفته گذشته جمعه بعد از ظهر:
خبر: خبرها موید پخش مشق شب است.
واکنش من: به تمام دوستان و آشنایانی که ممکن بود این فیلم در نظرشان جالب آید از طریق sms خبر دادم که حتما ببینید و از دست ندهید.
هفته گذشته جمعه شب:
خبر: شبکه 3 تیزر تبلیغاتی برنامه 100 فیلم را پخش کرد اما فیلمی که در این تیزر تبلیغ می شد، مشق شب نبود، جایی برای پیرمردها نیست بود!
واکنش من: صدا و سیما بی خیال پخش مشق شب شد؟ یعنی روی آنتن رفتن مشق شب یک اقدام خودجوش بوده که این طور ضربتی از وقوعش جلوگیری شد؟ پس اطلاع رسانی من چه می شود؟ ضایع شدم رفت. ای وای آبرویم! ای وای حیثیتم!
نتیجه اخلاقی:
همگی مرا حلال کنند که قصور از من نبود. همچنین دوستان یک زحمتی بکشند خودشان پیگیر پخش فیلمهای سینمایی در تلویزیون باشند که مسوولیت از عهده من خارج شود و اعتبار ما هم این وسط اگر بیشتر نمی شود افت هم نکند. در ضمن اگر جایی برای پیرمردها نیست را هم دیده اید ضرر نکرده اید. دردا و دریغا از عدم وزش نسیم تحول!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:8  توسط گیدورا
|

تقریبا بدون شرح!
جهت خودداری از هرگونه حرف تکراری یا غر.
فعلا این مبل راحتی بد جور مرا یاد زندگی مثلا راحت حاصل از کارمندی می اندازد. زندگی که همه توصیه اش می کنند. نمی دانم آرامش دارد یا آسایش؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:20  توسط گیدورا
|