تبليغاتX
روزگار گیدورایی

روزگار گیدورایی

که ما همگی از شدگانیم!

میراث من: نام ها و رمزها (+ یک پی نوشت)


به فکرم رسید هرچه نام کاربری و رمز عبور در اینترنت دارم به همراه متنی که خبر وفاتم را بدهد، یکجا در نامه ای ثبت کنم و مهر و مومش کنم تا اگر روزگاری عزم سفر به دیار باقی کردم، وصی من، یعنی آن کسی که این نامه را به او می سپارم، آنها را برای هرچه بیشتر متاثر کردن اطرافیانم در اختیار گیرد. در اینصورت چند احتمال پیش روی او و من است:

1- از طریق این نامها و رمزها به تمام دوستان عینی و مجازی ام طی پیامی درگذشت مرا با متنی خیلی جدی اعلام کند.
در اینصورت یک عده متاثر می شوند و بعد بی خیال می شوند، یک عده نچ نچی می کنند و باز بی خیال ماجرا می شوند و یک عده دیگر به اصل خبر شک می کنند و آن را شوخی می انگارند و پیگیر که می شوند و می فهمند جدی است بیشتر متاثر می شوند و بعد آنها هم بی خیال می شوند. در صورتی که به کذب بودن خبر پی ببرند اصلا نمی توانند بی خیال شوند و مرا شدیدا مورد عنایت قرار خواهند داد.

2- از طریق این نامها و رمزها به تمام دوستان عینی و مجازی ام طی پیامی درگذشت مرا با متنی طنزآمیز اعلام کند.
در این صورت همگی همان اول پوزخندی می زنند و جدی نمی گیرند و بی خیال ماجرا می شوند. بعضی از آنها که روزهای بعد بطور اتفاقی از صحت خبر آگاه می شوند شدیدا متاثر می شوند و به این راحتی ها نمی توانند بی خیال شوند و در صورتی به صحت خبر پی نبرند به کذب بودنش هم پی نمی برند چون اصلا پیگیر نشده اند و بی خیالی طی کرده اند.

3- از طریق این نامها و رمزها به تمام دوستان عینی و مجازی ام طی پیامی -از طرف من اعلام کند- که من برای تحصیل (تحصیل!؟) به مثلا استرالیا رفته ام. خودش وبلاگم را به روز کند، به ایمیل هایم پاسخ دهد. گاهی روی مسنجر آنلاین شود و با ملت چت کند. به همه سایتهایی که من سر می زدم سر بزند و... و سالهای سال مرا بصورت مجازی زنده نگه دارد.
در اینصورت همه رفقا اعم از عینی و مجازی کلا بی خیال می مانند مگر اینکه کلید کنند که مرا بیابند. پس از سالها اگر کسی از قضیه سردرآورد و مرگم لو رفت، بی خیالی را برای همیشه فراموش خواهد کرد و فاتحه ای جانانه در این دنیا نثارم خواهد کرد و آن دنیا را دیگر نمی دانم چه با من خواهد کرد!؟

4- دیگر احتمالات نظیر اینکه خود وصی نامرد اصلا متاثر نشود و زودتر از همه بی خیال قضیه شود یا مثلا نامه را گم کند یا خودش ابتکار به خرج دهد و متن خبر را عوض کند و یا با دیگر گافهایی که به کاربری مربوط است (user error) پته مرا خیلی سریع روی آب بریزد.

از بررسی موارد بالا نتیجه گرفتم که بهترین و معقول ترین راه این است که رفقای عینی و مجازی در صورت تمایل خبر درگذشت اینجانب را از طریق جراید، تلفن و دیگر وسایل ارتباط جمعی، دریافت نمایند و در یک حد منصفانه ای متاثر شوند و در یک حد منصفانه ای هم متاثر بمانند و بعد همگی بی خیال شویم و به حیات و مماتمان برسیم و وصی معتمد یافتنم هم منتفی می شود و خلاص.
آمرزیده باد اخلاص...

پی نوشت: دنیای بی قهرمان هم بماند برای بعد و برود کنار بقیه کارهای معطل مانده.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط گیدورا  | 

این تعطیلات رخوتناک (+ یک پی نوشت)

دوشنبه، روز پیش از روز اول:
آرزوی خواب، استراحت، طبیعت، نوشتن، فیلم دیدن، شاد بودن، آزادی!

سه شنبه، روز اول:
هوا بدجوری گرم شده است. پنکه جواب نمی دهد. بیدار که می شوم خیس عرقم. بچه های طبقه بالا خیلی عر می زنند. جایی برای رفتن نیست. حال نوشتن نیست.

چهارشنبه، روز دوم:
هوا گرم است. ظهر مهمان بودیم. شب مهمان داشتیم. فیلم دیدیم، فیلم خانواده سیمپسون ها (simpson's movie) ، انیمشنی زیبا و دوست داشتنی که سرحالمان آورد.

پنج شنبه، روز سوم:
من که تعطیل نبودم. بچه بالایی دم ظهر یک ربع تمام عر زد. خرید رفتیم و خرید هم که... اما شب فیلم زن قتنه گر (Femme Fatale) را دیدیم. دم استاد دی پالما گرم!

جمعه، روز چهارم:
اندکی طبیعت، باز گرمای سوزان و یک عالمه ملال و خواب و عرق ریزی.

شنبه، روز پنجم و روز آخر:
زور زدن نا فرجام برای نوشتن. تماشای فیلم تبعید (Izgnanie) که ما را نگرفت. بالایی ها همچنان عر می زنند و باز گرمای دیوانه کننده و باز ملال و باز رخوت.

* چه شده که دیگر هیچ چیز مثل پیشتر ها حظی نمی رساند. انگار زور همه چیز کم شده است و این ماییم که هی داریم زور می زنیم که خوش بگذرانیم و خوش بگذرد و آخرش هم خبری از چیزی نیست. شاید این نشانه ای از بحران پایان جوانی است. می ترسم، دلم برای خدایم تنگ شده. انگار هر دو خیلی گرفتار شده ایم. خیلی به او نیاز دارم تا همه چیز را زیباتر ببینم اما چون گذشته در وجودم احساسش نمی کنم. تهی شده ام از هرچه فضیلت و او. یعنی باز باید دنبالش بگردم؟ می ترسم دیگر به راحتی گذشته نتوانم بیابمش. اما چاره ای نیست انگار باید جستجو را آغاز کنم.

پی نوشت: این تعطیلات رخوتناک انگار خیلی طولانی شد. به این خاطر که پس مدتها باز پیگیر فوتبال شدم و عین نوجوانی ها دارم از آن لذت می برم و البته از این مسابقات چیزهایی دستگیرم شد که در یادداشت بعدی خواهم گفت، یادداشتی در باب دوران بی قهرمان.
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط گیدورا  | 

قصه بزی

قصه ما، قصه همان بزک است که همه بهش می گفتند:
« بزک نمیر بهار میاد! کمبزه با خیار میاد»
که همواره بزک نمی میرد و بهار می شود و کمبزه و خیار سر سفره اش می گذارد و انقدر می خورد و می خورد تا زمستان نشده دلش را بزند. تازه هیچ علفی هم به دهان بزی ما شیرین نمی آید چراکه او همیشه در آرزوی خربزه و خیار ِ فصل بعد می ماند و ما هم.
هرگز ندیدیم چه در سفره مان هست و چه ها که نبود تا نگاهی می افکندیم. کمبزه و خیار، همه و همه اسباب زنده ماندن و زنده نگه داشتن ماست و بس، تا فرارسیدن آن زمستانی که به بهار رساندنش به هیچ وعده و امیدی شدنی نباشد.
کاش می شد به علفی که به دهانمان شیرین آید بسنده کنیم که دلم لک زده برای علف تازه...
کاش انقدر پی صیفی جات نمی دویدیم! تا ناچار نشویم پای لرزشان بشینیم. تازه آخرش هم چنگی به دل نزند و به جان کندنش نیارزد.
کاش می شد همه بگویند:
« بزک جان نمیر، علف تازه بزن!»
کاش قصه ما این قصه بود، کاش.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:14  توسط گیدورا  | 

سین جیم

مصاحبه ای با خودم

س:
دردت چیست؟
ج: من می خواهم بنویسم، اما نمی توانم.

س: آدم کاهل و تنبلی هستی؟
ج: ابدا، نخیر،... البته بعضی وقتها ... خب نمی دانم، شاید باشم!

س: زمان و مکان و فضای مناسب در اختیار نداری؟
ج: اگر همه اینها مهیا بود که درد نوشتن به سراغم نمی آمد و آن شعله خواستن در من زبانه نمی گرفت. این هم یک تناقض جدی.

س: مانند استاد فیلم درخت گلابی سرچشمه خلاقیتت خشکیده؟
ج: آخر من چندان برداشتی از چشمه ام نداشته ام که بخواهد بخشکد، مگر اینکه اصلا چشمه ای در کار نبوده که اینطورها هم نباید باشد، اما میم ها و روزگاران قدیم که همیشه هست تا یادشان آدمی را به نوشتن ترغیب کند. همان استاد هم به خاطراتش که بازگشت قلمش به چرخش افتاد. این ها که بهانه نمی شود.

س: بی مخاطبی انگیزه ات را کور کرده؟
ج: تمام عمرم همه نازم را کشیده اند که بنویسم و تمام عمر ناز کرده ام. از این حیث بسیار لوس هستم.

س: سوژه های مناسب در چنته نداری؟
چیزی که بسیار است سوژه است، اما سوژه ای که سر و شکل مناسبی به خود گیرد، به درازا نکشد و به پایانی در خور بیانجامد، به راحتی پرورده نمی شود و با بی حوصلگی کنار گذاشته می شود. تعجیل و شتاب برای تمام کردن نوشته، بسیاری از سوژه های بالقوه مناسب و قوی را عقیم می گذارد و انگار هیچگاه به مرحله تولد نمی رسند و ناگزیر به سمت سوژه های موجزتر گرایش می یابم اما ایجاز هم که بسادگی بدست نمی آید. به این می گویند یک تناقض جدی تر!

س: اگر راست می گویی چند تا از این سوژه ها را بشمر؟
ج: یادداشتهایی در مورد فیلمهای بیدارشدگان، مشق شب، زندگی دیگران و شبان خوب و داستانهایی در مورد هفت تیر و چای اَنُخ و الخ.

س: اصلا میخواهی بنویسی؟ برایت مهم است؟
ج: البته، نوشتن تنها گریزگاه من است و تنها دریچه ای باز مانده در زندگی و رویا. لحظات نوشتن بسیار پر بار و پر اوج است.

س: خب پس چه مرگت است؟
ج: چه عرض کنم، هرچه می دانستم گفتم. شما بگویید من چه مرگم شده است.
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط گیدورا  |