هي سرم سنگين مي شود و هي چرتم مي گيرد و به جنگ خواب همه كه هم مي خواهم بروم، گيج و داغ مي شوم و گوشه اي مي افتم. چشم هم كه مي گشايم خود را اسير در بدني رنجور و كوفته مي يابم كه هيچ اشتياقي ندارد كه از جا برخيزد و تكاني هم كه به خود مي دهم درد همه جسمم را فرا مي گيرد. همه كمابيش همينطورند دراين شهر تاريك بي باران. شهر شده عين شهرهاي وبايي و طاعوني، گيرم كه ميان كوي و برزنش هنوز كپه هاي آتش و جسدهاي آهك پاشي شده، نمي بيني و هرچه هست چشمهاي خمار است و ماسك هایی که روي بيني و دهان آدمها را خوب پوشانده است. عده اي افتاده در بسترند و حالا چه بستر خانه و چه مريضخانه. همه بگونه اي در نبردند با امراض، يكي با ليمو شيرين و آش و يكي با ادالت كلد و كدئين و يكي هم با خواب و ناله و ناز. نمي گيرد هم باراني بزند و اين همه چرك و مرض را اندكي تطهير كند و تنها اين هواست كه گرفته و هی می گیرد با ابرهايی عبوس و ضخيم اما بي هيچ چك چك و نم نم و شَرَق شَرَقي و آفتاب هم اگر بزند آفتابي بي مايه و بي هيچ و نوميد است و توانش هم نيست كه دردي دوا كند. انگار كه خلع سلاح شده باشي و .... دارد خوابم مي گيرد و چشمهايم دارد مي رود و سرم دارد مي افتد روي ميزكارم. بد فصلي شده آقا! بد فصلي است!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:22  توسط گیدورا
|
در اندیشه بودم که چه از نو بنویسم یا کدام نوشته ناتمام را پایان دهم یا کدام یادداشت ناتمامِ آینده را آغاز کنم که یواش یواش حالیَم می شد که چه خالیِ خالیم و هرچند گفتنی بسیار است و گفتنی بسیار دارم لیک چموشانه گریزپایند و به گفتن و به واژه تن نمی دهند و این سکوت بدجور گم و گور می کند آدمی را میان این همه بیهودگی و بی سرانجامی و بی مقصدی، میان این همه آخرش که چی، این همه بیم و امید. این همه خواستن و نرسیدن، این همه خواستن و رسیدن و باز نخواستن، میان این همه اما و اگر و مگر و چرای بی چون و زیرا. دنبال گفتنی می گشتم و خمارانه وبها را زیر و رو می کردم که دست آخر در
وبلاگی سخنی کوتاه اما نهیب گر خواندم که براي لحظاتی مرا میخ واژگانش كرد:
Write something, even if it's just a suiside note.
Gore Vidal
چیزی بنویس، حتی اگر شده یک یادداشت خودکشی.
هرچند نوشتن آن چند کلمه یادداشتِ اعتراف و وداعِ پیش از خودکشی شاید دشوارترین کار عالم باشد اما نه دشوارتر از سکوت كه سكوت سرشار از ناگفته ها نيست و تنها سرشار از هجمه بي رحم فراموشي است.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:35  توسط گیدورا
|

محاکمه در خیابان
بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیاییاین یک پیش آگهی است برای یادداشتی که در باب فیلم تازه مسعود کیمیایی پس از تماشایش، خواهم نوشت. هرچند که طبق قانون اصلی وبلاگداری نباید برای هیچ مطلبی قبل از اینکه بطور کامل نوشته شود، آنونس داد. چرا که در غیر صورت به احتمال قریب به یقین آن مطلب هرگز نوشته یا تکمیل نخواهد شد. اما این بار اصرار دارم از این قانون سرپیچی کنم و خطر کنم و یک آنونس تابلو بدهم.
محاکمه در خیابان اولین فیلم کیمیایی است که با دوربین دیجیتال گرفته شده و اسم مقتدر و خوش آوایی دارد و اصغر فرهادی فیلمساز پرآوازه این سالها و خالق
درباره الی، در نگارش فیلم نوشت
محاکمه در خیابان همراه استاد بوده است و رضا یزدانی هم طبق سنتی که از
حکم شروع شد، خواننده آهنگ پایانی است به اضافه یک محمدرضا فروتن متفاوت که
عکسهایش در این فیلم چشمگیر است و گمانم آدم اصلی
محاکمه در خیابان، او باشد.
همچون همیشه مشتاق و منتظر تماشای اثر تازه استاد هستم لیک اوج گرفتن دوباره استاد با
حکم (که اقلا 10-15 بار تماشایش کردم) این انتظار را بس امیدوارانه تر می نماید که خدا کند جواب دل ما را بدهد و خداکند یادداشتم درباب فیلم، شرح حظ و شور تماشا باشد و نه حسرتی دیگر.
این هم خلاصه داستان فیلم به قلم مسعود کیمیایی:
«پسر جواني با دختري عروسي دارد چهار بعد از ظهر جوان كه كارگر يك تعميرگاه اتومبيل است،گل به اتومبيل قرض گرفتهاش زده و شادمان به دنبال عروس در آرايشگاه ميرود تا شب...اما از دوست و ديگران ميشنود كه عروس قبل از او روابطي با مردي داشته است.پزشك هم حاضر است از رابطهاي بگويد كه به داشتن كودكي و مرگ او تمام شده است...جوان 3 ساعت وقت دارد تا در شهر پر از اتومبيل ساعات عصر را بگردد تا در اين تهران بزرگ مرد را پيدا كند تا مطمئن شود عروس راست ميگويد. فيلم در همين 3 ساعت ميگذرد. جوان يك اتومبيل گل زده قرض گرفته دارد، يك كت و شلوار دامادي و يك چاقو...كار به كجا خواهد رسيد؟»
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:11  توسط گیدورا
|