دو سه سال پیش این نامه ای برای مطالبه یک ده ناقابل بود برای یک برگه امتحانی سپید از درس کامپایلر. همان روز صحبت کوتاهی با استاد آن درس داشتم که ناامید کننده بود. برداشتم تا جوابهای شفاهی اش را در نامه ام به چالش بکشم و البته خیلی زور زدم که هم تاثیرگذار باشد و هم غیرتکراری تا شاید از این طریق به توفیق کسب 10 نایل شوم اما باز هم نشد؛ خوب التماس به هر فرم و روشی تکراری است و کاریش هم نمی شود کرد!
آن سالها از این دست نامه ها بسیار نوشتم و کاش میشد برگه های امتحانیم را پیدا کنم تا شاید بشود این مجموعه نفیس نامه ها را که تنها ماحصل تحصیلم هستند و بعضا منتج به نتیجه هم شد، منتشر کنم برای آیندگان! این گونه کتابی گمانم هرگز منتشر نشده است و یقین سر و صدایی خواهد کرد و برگی تازه در ادبیات منثور فارسی خواهد گشود.
از این شوخی ها گذشته اینها سخنان یک دانشجوی مستاصل است که حالا و از بیرون مهلکه لااقل برای خودم که بسیار خواندن دارد. هرچند یک جور خود افشاگری است اما از این حرفها گذشته. قصه، حکایت روزهایی است که خون و خروش دل بسیار داشتیم اما ایامی خوش بود. کجا فکر می کردم این نامه های زاری و تمنا یادگاران آن سالهایم شوند و دوست داشتنی.
سلام خانم دکتر [...]!
می گویید: من یادم نمی ماند!
می گویم: اینطور نیست، حافظه شما عالیست، اولین جمله ای که گفتم مرا شناختید! اینست تفاوت من وشما، من دور از علایقم خیلی پیرتر از 25 سالم و شما حداکثر به قواره سن وسالتان سرزنده اید چرا که در کنارعلایقتان زیسته اید و همچنان رو به ترقی گام برمی دارید، اما من چه؟ کز نیستان تا مرا ببریده اند!!!
می گویید: پیش من هیچکس با دیگری فرق نمی کند!
می گویم: همه با هم فرق می کنند و یکی از یکی بدبخت تر و عدالت توهمی بیش نیست چرا که پیچیدن نسخه ای یکسان برای همه عدالتی است پوشالی و ساده انگارانه.
می گویید: تو تلاش نکردی!
می گویم: بدیهی است برای آنچه دوست نمی دارم نتوانم زحمتی بکشم . شاید اگر خانواده فقیری نبودیم و سینما می خواندم یا معماری، اکنون من هم دکترا می خواندم و اینگونه خوار و ذلیل و متهم به تنبلی نبودم. این همان تفاوت ها و ریزه کاری هایی است که مفهوم عدالت را منتفی می کند. من هم اگر شرایطی بود می توانستم… حیف… حالا اما من به نان شبم مانده ام. من باید همسرم را از فلاکت برهانم. دیگر بخواهم هم وقتی برای کامپایلر و امثالهم ندارم. با این وجود سینما را به بازوی خودم تا دکترا خواهم خواند تا حداقل به شما ثابت کنم من نیز توانایی هایی دارم.
می گویید: ترم بعد کامپایلر را RC کن!
می گویم: فرض کنید همین حالا RC شده است. چطور است که اگر واقعا RC باشد با همین وضعیت و با برگه ای سپیدتر از این نمره بالای 15 معمول است اما من در سال هفتم نمی توانم توقع 10 داشته باشم و زمین و زمان به هم خواهد ریخت اگر چنین امر ناعادلانه ای واقع شود. باز هم مفهوم موهوم عدالت و تعابیر بی اساسش. واقعا نمی شود RC فرضش کرد؟ یا نمی خواهید چنین فرض راهگشایی داشته باشید؟
می گویید: به من چه ارتباطی دارد مشکلات تو؟!
می گویم: همه به هم مربوطیم و در قبال هم مسوول. من به یاری شما دل بسته بودم و الا چه آسان است غیبت در امتحان. با خود اندیشیدم مشتی گری و انس و مرام هنوز زنده است و آدم ها صداقت را از دروغ هنوز می توانند تشخیص دهند.
لحظه ای فکر کنید چطور است که پس از 7 سال برگه ام سپید است و من هنوز تقلب کردن نیاموختم؟
نمی شد با تقلب همان یک یا دو نمره ای که شما گفتید از برگه کسب کنم؟
نمیتوانستم مانند سایرین پروژه ای پیدا کنم و ارائه کنم و 2 نمره دیگر اخذ کنم؟
خوب می دانید که می توانستم و شما هم یا متوجه نمی شدید یا چشم پوشی می کردید، جز این است؟ این عدالت عجب واژه فریبنده اما تهی از واقعیتی است.
می گویید: ایمیل بزن! اعتراض بنویس!
و من می گویم: اعتراض من به این دانشگاه لعنتی است به کلیت نظام آموزشی است به هرآنچه ابزار خاموشی من شد، به هرآنچه اسباب حقارت من شد و به هر آنچه انرژی و علایق مرا در نطفه خفه کرد.
آری من اعتراض دارم به جوانی از دست رفته ام، به اعصاب از هم گسیخته ام، به روان پریشانم و به قلب نومیدم.
استاد! من حرف دارم، شنوای حرفهایم هستید؟ در تمام این 5 ترمی که با شما درس داشته ام یک کلام با شما صحبت نکرده ام و یک سوال هم به قصد چاپلوسی و یا هر قصد دیگری نپرسیدم، حالا این حق من است تا با شما کمی بیشترگفتگو کنم، نیست؟
می گویید: امیدوار نباش!
می گویم: از سال کنکور به هیچ چیز امیدوار نبوده ام و نومیدی مکتب من بود چراکه پیامد امید، لااقل برای امثال من دلشکستگی است و سرخوردگی و از این رو امید بستن به هر چیزی خطرناک است و آن را آفت زندگی انسان می دانم. اما حالا کمی تجدید نظر کرده ام، امیدم تنها به خداست وبس. او کسی را نا امید نمی کند و با دل شکستن میانه ای ندارد.
و من می گویم: فقط 1 دقیقه فکر کنید که چه به سرم می آید با 6 ترم مشروطی؟
حفظ آبرویم بسته به تصمیم شماست، پیش عشقم که تنها دستاورد زندگی من است مرا بی آبرو نکنید. کمک کنید از این دانشگاه آبرومندانه بروم ولو این که سبب این آبرو مدرکی بی آبرو باشد. به پایان یافتن کابوس زندگیم کمک کنید. تمنا دارم بگذارید رها شوم! حال مرا می فهمید؟ من تمنا دارم!
فقط یک دقیقه فکر کنید آنگاه تصمیم بگیرید! اگر راست گفته باشم شما مسوول نخواهید بود؟ چطور بگویم برایم حیاتی است وگرنه این همه التماس نمی کردم. به جایی بر نمی خورد بیایید این بزرگواری را در حقم روا دارید. من و خانواده ام تا پایان عمر دعاگویتان خواهیم بود. اگر عدالتی باشد همین است. یا علی
پیشاپیش از یاریتان که می دانم مبذول خواهید داشت کمال تشکر را دارم. در پناه حق باشید.
پی نوشت: دوستی می گفت برای پاس کردن دروس، درس خواندن آخرین راه حل است! من می گویم البته راههای ماقبل آخر هم چندان ساده نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:29  توسط گیدورا
|
کاسب شماره پنج: شعبده ران
توي شب تاكسي گرفتم و نشستم ور دل راننده و او راه افتاد. من بودم و او. پخش ماشين هم مي خواند اما يادم نيست چه مي خواند. كم كم به عادت معمول شروع كردم به برانداز كردن ماشينش. يك پيكان قديمي كه شيشه هايش برقي شده بود و يك راننده جوان كه كلاه پيش دار بر سر داشت. از اين كلاهها كه هنرمندان به سر مي گذارند و نامش را نمي دانم.
نگاهم روي داشبورد مي گرديد كه صفحه اي از ديودهاي نوري به چشمم خورد كه اسم اين صفحات نمايش را هم نمي دانم و نوشته اي روي آن در امد و شد بود به اين مضمون كه آموزش شعبده بازي در يك دقيقه در همين مكان. و بالاي اين صفحه نمايش هم اعلاني به همين مضمون چسبانده بود كه شماره ايرانسلش هم بر روي آن حك شده بود. اين ها را كه ديدم بيشتر ماشينش را زير نظر گرفتم كه ببينم اسباب شعبده اش كجاست و چيز عجيب غريبي جايي يافت نمي شود، کفتری، عنكبوتي، خرگوش و کلاهی، تابوتي، اره اي چيزي.
گمانم او هم منتظر كنجكاوي من بود اما حال و حوصله ام نبود كه به حرف بگيرمش كه ماجرا چيست كه مبادا توي رودربايستي گير كنم و يك دوره كامل شعبده بازي همين طور بيخود و بي جهت ازش خريداري كنم. چيز عجيب ديگري هم غير از اين اعلانات توي ماشينش نيافتم مگر آن چراغ آبي و پر نور روي سقف كه البته از اين چراغها روي سقف پيكانهاي مسافركش كم نديده ام اما نورش براي فضاي شعبده بازانه ماشين كاري بود. با وجود فوران فضولي هم هيچ نپرسيدم و همانطور ساكت كنارش نشستم و تنها ناظر راه شدم. خيابان هاي شب شهر با آن چراغهاي رنگارنگ هميشه تماشايي است اما اين يارو چقدر خبره است در شعبده؟
همين طور رفتيم تا بالاخره چند نفر ديگر سوار اين ماشين شدند و هنوز چند لحظه اي نگذشته كه خدا خيرش دهد! سرانجام يكي از مسافران ماجرا را پرسيد كه قضيه اين آموزش شعبده بازي چيست؟ همين كافي بود كه راننده پرزنتش را آغاز كند. ليست بازي ها و شعبده هايي كه آموزش مي داد را تحويلشان داد. گفت هر كدام از اين سي چهل بازي توي اين ليست را كه بخواهيد يك دقيقه اي همينجا يادتان مي دهم كه خودتان انجام دهيد. هر بازي دو هزار تومان ( بقدر یک دربستی ) و گفت بعضي از اين بازي ها در اينترنت سی دلار آموزشش قيمت دارد مثلا بازي جن در كبريت! يك جعبه كبريت خالي از جعبه كنار دستش بيرون آورد و روي كف دست گذاشت. كبريت به امر لساني صاحبش باز مي شد و بسته مي شد و از سرجا بر مي خواست. دهنم باز مانده بود و چشمانم گرد شده بود و هرچه خوب به اين كبريت خيره شدم و توي نخ راننده رفتم، نتوانستم كلكش را در بياورم، نه نخي بود و نه حقه اي كه ديده شود. با خودم گفتم مرد حسابي اصل قضيه همين است كه ديده نشود كه بتواند فوت و فن اش را دو هزار تومان بفروشد! مسافر ديگر به كنايه پرسيد كه شعبده اي بلد است كه اسكناس را به اسكناس درشت تر تبديل كند و راننده به جد پاسخ گفت: بلي، در ليست بازي كاغذ به پول را داريم، پول به پول هم مثل همان است. آن اولي شماره تلفنش را خواست تا بعدا تماس بگیرد با او كه برود پيشش. راننده باز گفت: من مسافركشم جاي ثابتي ندارم اگر مي خواهي ياد بگيري همينجا يادت دهم. باز مسافر گفت كه الان عجله دارد سر فرصت توي مسير پيدايش مي كند. باز راننده جوابش ميداد كه چنين و چنان و در میانه همين بگو مگو ها و چك و چانه ها بودند كه به مقصدم رسيدم و كرايه را دادم و او هم مثل يك راننده تاكسي واقعي و محترم اصل كرايه را حساب كرد و باقي پول را كف دستم گذاشت و راه افتاد.
لحظاتي درنگ كردم و دور شدن آن پيكان قرمز غريب را نظاره كردم همانطور كه در دل شب شهر گم مي شد اما آن نوشته نوراني، روي آن صفحه نمايشی كه هنوز درست نميدانم نامش چيست، هنوز به چشم مي آمد كه تند و تند مي آمد و مي رفت: آموزش شعبده بازي در يك دقيقه در همين مكان 0936..... حالا خودمانيم چه جوري آن جعبه را آنطور به رقص آورد؟! واعجبا و حيرتا! كاش جن توي جعبه كبريت را 2000 تومان مي خريدم ازش. كاش اقلا شماره تلفن همراهش را مي گرفتم. حالا اين معماي جن در كبريت را از كه بپرسم؟ يا كه ندانسته و جاهل از دنيا بروم؟!
چیزی یادم آمد شاید نام آن صفحه های نمایش پر از دیود نوری، LED باشد. یک همچون چیزی در ذهنم مانده. شاید درست باشد و شاید هم نه.
لینک های مرتبط:
دیدار با کسبه - اپیزود اول
دیدار با کسبه - اپیزود دوم
دیدار با کسبه - اپیزود سوم
ديدار با كسبه - اپيزود چهارم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:2  توسط گیدورا
|
هر آهنگي حواسم را پرت مي كند چه در تاكسي، چه پشت فرمان، چه در محل كار و در كافه و رستوران و چه در خانه و مهماني. البته حواسم را پرت كه نميكند، هر آهنگي حواسم را جمع خودش مي كند. اينطوري است كه توي كافه يا هرجايي كه بساط همنشيني مهيا باشد اگر حين گفتگو هر آهنگي در حال پخش باشد، از يك جايي ديگر حرفهاي طرف را نمي شنوم و غريق بحر موسيقي مي شوم و طرف هم وقتي متوجه مي شود كه من اصلا روحم آنجا نيست، كلي شاكي مي شود و بساطي به پا مي شود. يا اگر پشت فرمان باشم پخش موسيقي برايم حكم خطر مرگ و رفتن در جدول و ديوار و ستون و يا حتي ماشين جلويي با كله را دارد. در تاكسي ممكن است گوش دادن آهنگ توي تاكسي حالا هرچه باشد، سبب شود كه نفهمم و مقصدم را رد كنم و پياده نشوم.
وجودم بدجور واقعيت زدايي شده است و هر فيلم و تصويري هم به همين منوال هوشم را مي ربايد. حين تماشاي فيلم با كسي حرف نمي زنم و كسي هم حق ندارد با من حرف بزند. تلويزيون هم نگاه نمي كنم چون هر مزخرفي هم كه پخش كند باز توي نخشم مي روم كه ازش سر در آورم. همين است كه مي كوشم اگر در محفلي هستم تلويزيون خاموش باشد و آهنگي پخش نشود تا بتوانم گوش و هوش و نگاه و حواسم را به جمع بسپارم تا مبادا كه عزيزي مكدر شود و آن محفل اگر در خانه غير باشد ديگر كاري از دستم بر نمي آيد و اختياري براي تغيير شرايط ندارم.
داشتم اوايل فيلم دوئل (احمدرضا درويش) را از طريق يكي از شبكه ها تماشا مي كردم. باز رسيد به سكانس شاهكار حمله هواپيماهاي عراقي به ايستگاه قطاري كه مملو بود از اهالي خرمشهر كه قصد هجرت و گريز داشتند. از آن صحنه هاي پر از شليك و انفجار و كشتار جمعي و خون و فرياد و وحشت كه هر شليك و انفجارش آدمي را تكان مي دهد. از آن صحنه هاي آخرالزماني كه اجرايش فقط از عهده درويش برمي آيد و خدابيامرز رسول ملاقلي پور. رسول كه رفت، درويش هم كم كار است و لذا بعد از دوئل و مزرعه پدري سالهاست چنين صحنه اي نداشته ايم. داشتم مي گفتم! رسيد به اين سكانس و باز فروريختم در خود و منقلب شدم و بغض گلويم را فشرد و سرآخر چند قطره اشكي بر صورتم روان شد. حيرت كردم كه دوئل جزو فيلمهاي محبوبم نيست و خيلي بهش فكر نمي كنم اما هر كجا و هر وقت كه اين سكانسش را ببينم همين برنامه است برايم و اشك ديرياب من مي شود دم مشكم.
در اينكه اين سكانس جزو بهترين سكانسهاي سينماي ايران است ترديدي ندارم اما نمي دانم چه ويژگي متفاوتي دارد كه تاثيرگذاري اش بر من رد خور ندارد و تازه اگر آن ويژگي را هم دريافتم مساله چيز ديگري است و مساله اين است كه بدجور عنانم به دست عالم مجاز و خيال افتاده و اختيار تمام حالات و احساساتم انگار در يد همين عوالم است و گاهي فكري مي شوم كه بي واقعيتي هم دردي است آنگاه كه ديگر احساساتت را نسبت به عالم واقع از دست بدهي و همه چيزت برود آن سوي مرز واقعيت. شادي ات، غمت، ترست، اميد و نوميدي ات، خشم و هيجانت و خلاصه همه آنچه از انسان بودن داري ديگر خرج انسان نمي كني... نمي دانم... وجودم بدجور واقعيت زدايي شده است و بدجور مُسَخَر خيال گشته ام.
پی نوشت: درباب آن سکانس مذکور در فیلم دوئل حیفم آمد از تاثیر موسیقی پرحجم مجید انتظامی نگویم که برای به اوج رساندن حس آن دل آشوبه فجیع و ضربان دادن به قلب تماشاگر الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از آن مادری و فرزندی که حین حمله هواپیماها، در کوپه آن قطار ساکن، گیر کرده اند میان ازدحام فرار آدمها و وقتی مادر، موفق می شود از کوپه خارج شود و بچه در آغوش به سمت درِ واگن می دود، هواپیماها دخل قطار را میاورند و انفجار و شکستن شیشه ها و آتش و آتش. در باب این صحنه هنوز یک حسرت دارم که کاش تهیه کننده برش بیشتری داشت و هواپیماهای جنگی به جای دو تا سه تا بودند. در آن صورت هیمنه مهیب مثلثی که سه هواپیما می ساختند چه می کرد با وحشت جاری در این سکانس. اما حالا نمای دو تا هواپیما گاهی توی قابهای فیلم، لق می زند و لحظات به آن اوجی که باید نمی رسند. باز هم زیادی سینمایی و خیالی شد! چه چاره؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:0  توسط گیدورا
|
جوانی بدون جوانی
کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا
بازیگران: تیم راث، الکساندرا ماریا لارا و برونو گانز
محصول سال 2007 آمریکا

با پيرنگ خاطرات بزرگی چون پدرخوانده ها و اینک آخرالزمان به تماشای فیلم متاخر استاد نشستم. وقتی تیتراژ ابتدای فیلم و اسامی عوامل، خیلی صمیمی و شوخ طبعانه، به رسم فیلمهای کلاسیک بر پرده ظاهر شد گمان کردم با فیلم سرراستی روبرو هستم که می کوشد داستان ساده اش را درست و دلنشین تعریف کند درست مانند صحنه گرم و خودماني دیدار و در واقع مجلس وداع دومنیک و معشوقش لورا با آن قاب اصیلِ کلاسیک و دانه های برف رومانتیکی که بر سر عشاق می بارید. لورا نمي خواست مزاحم تحقيقات و ترقي دومنيك باشد و رفت. مثل آن دختري كه ابن سينا خواستگاري كرد.
حواستان هست كه اين سالها، صحبت پيري و جواني چه بسيار در سينما بروز يافته است. در همين حوالي ساخت جواني بدون جواني، بنجامين باتن را داريم كه سوداي غلبه بر زمان و زوال را به حركتي معكوس در محور زمان به سوي جواني دارد و البته گان بيبي گان كه نگاه آرمانگراي جوانانه را با انديشه تلخ و واقع گراي پيرانه سر مي سنجد و البته به هيچكدام هم راي منفي نمي دهد. و احتمالا فيلمهاي ديگري كه من نديده ام. ماجرا چيست؟ گمانم امروزه زندگي به نوعي كوتاه تر شده و فلذا گذار زمان دهشتناك تر!
خبری از داستان سرراست نبود و هر چه بود ماجراهایی درهم و برهم و تو در تو بود که انگار طبق تکلیفی، قرار بود در زمان محدود فیلم از همه مسايل عالم وجود صحبت کند، از پیری و جوانی، از جنگ جهانی و هیتلر، از فرهنگ ها و زبانها، از مبدا هستی، از خودآگاه و ناخودآگاه، از عشق و مرگ و تناسخ و از بسیاری چیزهای دیگر و وسط این شلوغی باید تور می انداختی تا قابها و لحظات مجرد اما اساسی و استادانه فیلم را که این ور و آن ور فیلم گاه به حال خود افتاده، شکار کنی و حظ تماشا ببری. مثل آن چتر شعله ور و انعکاسش در آب کف خیابان که پشت صورت بر خاک افتاده و سوخته دومنیک، دلبری می کند. مثل آن زن مامور و معذور آلمانی که دلش گرفتار سوژه ماموریتش می شود و جانش را برایش می دهد.
نمی دانم حکمت استفاده از هیمنه بازیگر بزرگی چون برونو گانز در نقشی که خیلی زود و در میانه فیلم، بی هیچ موخره و تکمله ای رها می شود و سراغش هم گرفته نمی شود، چیست؟ یا آن حضور چند ثانیه ای مت دیمن؟ یا اصلا انتخاب خود تیم راث در نقش اصلی که دوستش دارم اما به نظرم نه مناسب چنین نقش تلخ و عبوسی است و نه صورتش چندان جوابگوی قابهای فاخر استاد است و انگار کمی بیرون میزند.
فیلم تازه در نیمه دومش جان می گیرد و راه مي افتد البته اگر بشود آشفتگی و گیج و ویج نیمه اول را تاب بیاوریم. از آنجای فیلم که دومنیک در زندگی جدیدش به ورونیکا، زنی بسیار شبیه عشق سابقش، برخورد می کند در حالیکه که صاعقه های جادویی فیلم مرد را جوان کرده و زن را مسافر اعماق تاریخ کرده است. از این نظر ورونیکا، هم پلی است به عشق قدیمی دومنیک و هم به سبب حالات خاص و خلسه های شبانه اش که هر بار او را به تکلم به زبانی باستانی تر وا می دارد، پلی است به سوی مبدا زبانها و هستی و كليدي است براي تکمیل تحقیقات دومنیک در این باب. دومنیک اما هم کشف اسرار هستی و هم قرب جوار یار را به بهای سلامت سر یار می فروشد تا ورونیکا که هر عقبگرد تاریخی بیشتر رو به پیری و زوالش می برد، باز جوانی و طراوتش را باز یابد و دومنیک عشق دوم را هم از کف بدهد و تنها دلخوش باشد به تصویری از او که جوان و شاداب و مادر نشانش می دهد. مادر فرزند او شاید. دومینیک عکس ورونیکا را در آلبومش در کنار عکس دو نفره اش با عشق اولش، لورا، می چسباند. راوی می پرسد گل سرخ سومی را کجا بگذارم؟
در میانه کارنامه اسکورسیزی فیلمی به نام کوندون هست که چندان شباهتی به آثار قبلی و بعدی او ندارد. برتولوچی هم به همین ترتیب آن وسط ها فیلمی بنام بودای کوچک ساخته. گمانم جوانی بدون جوانی از این دسته فیلمهاست که انگار پاسخی است به وسوسه های فیلمساز برای کار در یک وادی غریب و بکر و دور که گاه در می آید و گاه نه. پس بی هیچ دلشوره و نگرانی باید منتظر تترو بمانیم که شاید کارستانی باشد. مخصوصا که نهایتا دومنیک مرد این فیلم کاپولا، هم در تنهایی و پیری می میرد. عین دون کورلئونه، عین مایکل کورلئونه! افتاده در پایین پلکانی که تا بالایش هنوز راه بسیار است و نگاهِ بي جاني که از این پایین انگار هنوز به آن بالا دوخته شده و آنگاه استاد، آن شاخه گل سرخ سومی را در دست منجمدش مي نهد، مثل رُزبادِ همشهری کین و تنها همين شاخه گل سرخ مي ماند و بس، چون قلبي كه بعد از مرگ هم انگار ضرباني عاشقانه دارد. تا باز به سنت فیلمهای کلاسیک، آن THE END معروف بر پرده نقش بندد و تمام.
لينك اين مطلب در وبلاگ هم فيلم بيني
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:42  توسط گیدورا
|

در اوان نوجوانی که کلاس زبان می رفتم، معلمی داشتیم که کاش باشد و بماند و ترانه زیبایی بود که او می گفت خانمی خوانده و گمانم خیلی دوستش داشت. ترانه را بارها برایمان می خواند و از ما می خواست با هم یا تک تک بخوانیمش تا از بر شویم و در ظاهر هدفش این می نمود که از متن این ترانه کاربرد ضمایر را خوب بیاموزیم . ترانه ای بود با این مضمون که دختری از مادرش می پرسید که آیا در آینده زیبا و ثروتمند خواهم شد و مادر هم جوابش میداد که آینده را کسی ندیده و هرچه بخواهد بشود می شود و این می گذشت تا راوی هم مادر میشد و کودکانش هم همین را از او می پرسیدند و او نیز باز همین جواب را برایشان می گفت.
دیشب در میانه فیلم مری و مکس، که یک انیمیشن خمیری معرکه است و باید از آن بیشتر بگویم بعدا، و در یکی از صحنه های اساسی فیلم ناگهان ترانه فوق الذکر به گوشم خورد و پرتابم کرد به ده پانزده سال پیش و آن ترانه و آن معلم. ترانه ای که فراموشش کرده بودم و وقتی به یادم آمد دیدم حیرتا که هنوز از بر دارمش و باز آن عبارت خوش آوا و مبهم Que Sera Sera در سرم پیچید که نام آهنگ و ترجیع بند ترانه هم است و گمانم مثلی اسپانیایی است که هرگز نفهمیدم دقیقا چه معنایی دارد. اما دیگر چه مهم است این معنا و ترجمان که عجالتا همان موسیقی این کلام رازآلود و خوش آوا ما را خوش است که شاید همین ابهام است که این عبارت را در ذهنم صحیح و سالم نگه داشته و کهنه نمی شود. جوری که احساس می کنم، همه حرفهای این ترانه را باید در این سه کلمه بجویم که زمان می گذرد و هرچه بخواهد بشود می شود.
لینک ترانه به منظور مطالعه
لینک آهنگ به منظور دریافت (تنها 490 کیلو بایت)
پی نوشت: آری اکنون آن آینده فرا رسیده بود و دریافتم که آن معلم بزرگوار می خواسته چیزی بیش از کاربرد ضمایر به ما بیاموزد. نکته ای که انگار باید سالها می گذشت تا حالیمان شود. ممنونم آقای لشکری! شما خاطره محکمی از خود در دل ما حک کردید و یاد پرمهرتان ماندگار است.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:42  توسط گیدورا
|