
قشر متوسط به هر چيزي تن مي دهد، گوهر وجودي و همه ايمانش را حراج مي كند و همه علايقش را فنا تا حاشيه كه نه باريكه امنيت ناشي از آن آب باريكه كارمندي را از كف ندهد. بعد هم در محافل و ضيافت ها بلند بلند مي خندد كه حواسش پي خسران بزرگش ندود تا شايد باور كند كه دارد خيلي خوش مي گذرد.
صابر اَبَر در صحنه اي از فيلم قرار است نماز بخواند و كارگردان اين مساله را به هزار تمهيد ظريف و هنرمندانه و غير مستقيم به ماي تماشاگر مي رساند كه نه اسمي از نماز برده باشد و نه لحظه اي از آن نمايش داده شود. چرايش را گمانم همه بدانيم!
حوالي سينما آفريقا دكه اي بود كه انواع و اقسام اسباب دخانيات مي فروخت. اين بار متوجه شدم كه كلهم تبديل شده است به سي دي فروشي. حيرتا گفتم حالا چرا سيگار فروشي را جمع كرده؟ رفيقم گفت خوب مي خواسته كار فرهتگي انجام بده؟ گفتم آخر مساله اينجاست كه سي دي فرهنگي تره يا سيگار؟ رفيقم نهيبي بر من زد كه صد البته سي دي!
اگر مي خواهيد واقعيت را با همه مهابت و دهشتش بر پرده سينما لمس كنيد، اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در لحظه لحظه فيلمش مرعوب توان فوق العاده اش در طراحي و اجراي صحنه ها شويد. اگر دنبال فيلمسازي مي گرديد كه در تاريكي سالن سينما نقاب از چهره هاتان بردارد و خودتان را به خودتان بازنمايد و اگر اين تذكرها و يادآوري ها تلنگري به شما مي زند. درباره الي اصغر فرهادي را از دست ندهيد. صفت استادي حالا ديگر در خور نام فرهادي است. رئاليسمي كه او در آثارش ارائه مي كند بديع و جاندار است و البته فيلم درباره الي بُرنده است و كاري!
ديگر بايد اعتراف كنم ترانه عليدوستي در ميان هم نسلان بازيگرش سرآمد است. حضور كوتاهي در فيلم دارد اما پر فروغ. به صحنه اجراي پانتوميمش در فيلم نگاه كنيد و به تك تك نگاه هايش. سطح بازيگري او در اين فيلم قابل رقابت نيست. مگر حضور باز كوتاه اما درخشان صابر اَبَر كه خب انتظارش را داشتم. صابر هم خيلي زود دارد بازيگر بزرگي مي شود. نقش كوتاهش در سه زن كه يادتان هست كه چه كرد در همان چند دقيقه!
پياده روي طولاني بعد از سينما همچنان حال مي دهد اما بستني قيفي اش چندان چنگي به دل نزد. درباره اينكه چرا بستني ها ديگر مثل قديمها آدم را سرحال نمي آورند، پيشترها يادداشتي نوشتم كه ديگر حوصله تكرارش نيست. بستني قيفي ها هي حجيم تر مي شوند و رنگ به رنگ تر اما چه عرض كنم شايد ديگر از ما گذشته.
كجا فيلمي با اين حجم تيرگي و تلخي مي تواند در گيشه ركورد بزند. چه انتظاراتي داريم ما! درباره الي گرامي تر از اين حرف هاست!
كاش فرهادي نمايي را كه سرنوشت الي را آشكار مي كرد از فيلمش در مي آورد تا ما همچنان در سردرگمي ديوانه وار فيلم دست و پا مي زديم. اين شفاف كردن قضيه با روند و مشي كل فيلم از ديد من مغاير است. فكر مي كنم دل فرهادي هم با اين نما نباشد اما در هر حال دم اصغر فرهادي گرم!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:26  توسط گیدورا
|
من از مصاحبت آفتاب مي آيم ، كجاست سايه؟
اين روزها آهنگ هيچكس فرامرز اصلاني را مدام گوش مي دهم از آلبوم روزهاي ترانه و اندوه اش. شديد وصف حال است و شديد هم توصيه اش ميكنم. كسي پيدا مي شود كه با اين آهنگ و تصاوير اين روزها نماهنگي به يادگار بسازد؟ كاش كار با نرم افزارهاي تدوين را زودتر ياد مي گرفتم. لعنت به اين تنبلي!
از ورم كردگي روح كه به لَختي و نافرماني جسم مي انجامد چيزي شنيده ايد؟ من اين روزها دارم تجربه اش مي كنم! مي توانم ساعت ها چون تكه گوشتي بيجان گوشه اي بيفتم و نخوابم و نميرم. اين هم نوعي زنده بودن است ديگر!
كاش مي شد مدتي را دور از تمدن و در طبيعت وحشي گذراند، جايي مثل جزيره اسرارآميز لاست. آنجا يا طعمه گراز و خرس قطبي مي شدم يا اگر زنده مي ماندم، آدمي قوي مي شدم و بي نياز از تمدن و تكنيك. شايد آنگاه دريچه دلم جاي بيكرانگي در خود مي گشود و شايد به گونه اي خشنودي مي رسيدم. دست كم اينقدر حساس نبودم كه هر حادثه بزرگ و كوچكي تكانم دهد. جزيره لاست پيشكش، كاش مجال و توان سفري اساسي باشد.
درباره الي فيلم خيلي خوبي است ولي آنقدر تلخ و سياه است كه به كار اينكه با سينما رفتن بخواهي حال و هواي تلخ خودت را عوض كني نمي آيد. فكر مي كنم اگر زمان اكران اخراجيها 2 و درباره الي جابه جا بود خيلي مناسب تر بود. فعلا يك جورهايي همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.
از هذيان نگاري چيزي در نمي آيد. همان به كارهايمان برسيم و بدويم پي يك لقمه نان، خيلي مفيدتر است. بعدا شايد داستاني بنويسم...شايد!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:45  توسط گیدورا
|
اين روزهاي تلخ و ناباور، دلم را به اين غزل
حافظ خوش كرده ام. انگار زمانه ما با زمانه او هيچ توفيري ندارد و نامردي روزگار هرچه بگذرد برجاست كه برجاست. غزلي كه خيلي اوقات حزينم به يادم مي آيد و بسيار نقلش كرده ام. امروز هم جز اين غزل حرفي ندارم كه سخنها زبان سوز است.
ياري اندر كس نميبينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكندهاند
كس به ميدان درنميآيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نميداند خموش
از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط گیدورا
|